🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۹۲
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ صبح روز بعد، محمداللهصفت همچون همیشه ایثار کرد و بالای سر گردان ماند. من به اتفاق حسین سازور و اصغر به تهران برگشتم. محمداللهصفت پیشتر تکاور بود و دورهی آموزش نظامی را پیش از انقلاب گذرانده بود؛ کارش را خوب بلد بود. قصد داشتیم به ملاقات محمود برویم. ساعت دوازده شب به تهران رسیدیم. اوایل اسفند بود و هوا کاملاً سرد؛ برف در کوچهها نشسته بود. اصغر را تا خیابان باغ بیسیم، دمِ خانهاش رساندیم. حسین مرا نیز به خانه رساند و رفت. دیدم چراغ خانه خاموش است. در نزدم؛ فکر کردم شاید خواب باشند. ریگی برداشتم و به شیشهی پنجره زدم. فاطمهخانم آمد و در را باز کرد.
فردا مادر اصغر را در مسجد توفیق دیدم. گفت:
«آقاسید، چرا اصغرم را دمِ در گذاشتید و رفتید؟! دمِ اذان صبح برای نماز آمدم، دیدم صدایی از دمِ در میآید. در را باز کردم، اصغر را دیدم که روی پله نشسته. بغلش کردم، دیدم دارد یخ میزند. آوردمش پای بخاری. گفتم: ننه، کجا بودی؟ چرا در نزدی؟ گفت: نصف شب با آقاسید آمدم. دیدم شما خواب هستید؛ در نزدم، صبر کردم تا وقت نماز که بیدار شدید، در را باز کنید.»
اینگونه اصغر حرمت مادر را نگه میداشت. آنچه گفتم تنها یکی از هزاران بزرگواری او بود. احترامش به پدر و مادر زبانزد بود.
روزی به درمانگاه رفتم و دستم را به دکتر نشان دادم. عکس گرفتند، زخم را شستوشو دادند. چون سر زخم جوش خورده بود، دیگر عمل نکردند. فقط داروی چرکخشککن دادند تا عفونت و ورم بخوابد و درد کمتر شود.
روزی دیگر به خانهی محمد تیموری ـ همان رفیق بامرام قدیم که وصفش را گفتهام ـ رفتم. مجلسی بود و من نیز با جمعی از رزمندهها شرکت کردم. آنجا حاج حسن آقای خمینی را دیدم. ماجرای کفزدن را برایش گفتم و خواستم از حضرت امام تکلیف را بپرسد. ایشان پرسید و امام در پاسخ فرمود:
«با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی»
و افزود: «به این دوستان اهل حال بگو اگر در خانهی اهلبیت را زدید، مرا هم دعا کنید.»
روزی به عیادت محمود رفتم. گفتند ویلچرنشین خواهد شد، اما پایش را هنوز قطع نکردهاند. در بیمارستان بود و حال خوبی نداشت.
وقتی به گردان برگشتیم، حاج محمد گفت: «میتوانید بچههایتان را به مرخصی بفرستید.» دههی اول فروردین، گردانهای حمزه، شهادت و میثم به مرخصی رفتند. از گردان میثم فقط حسین اسماعیلی نیامد. علت را پرسیدم، گفت: «من از تهرون کندهام. نمیخواهم اسیر شهر بشوم.»
به تهران که رسیدیم، یکی از بچهها خبر آورد حاج قاسم در شلمچه شهید شده. از تعجب خشکم زد. حیران مانده بودم که چطور حاج قاسم به شلمچه آمده و من بیخبر بودهام؟ چطور ندیده بودمش؟ روزگار سختی بود؛ پیر و مرادم رفته بود و وداع آخر نصیبم نشد. همان شب با بچههای هیئت محل، اتوبوس گرفتیم و به خانهی حاج قاسم در کرج رفتیم. دمِ در خانه، پلاکاردهای مشکی زده بودند؛ رویشان عکسهایی از ماشین حاج بخشی بود که در آتش میسوخت. گفتند حاج قاسم هم در آن ماشین بوده. خدا شاهد است کمرم شکست. گفتم: «من دویست متریاش بودم! سوختنش را دیدم، نمیدانستم آن که در آتش عشق میسوزد، مرادم حاج قاسم است!» دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد. بغض گلویم را گرفت، زانوهایم سست شد و همانجا نشستم.
قاسم پیرم بود؛ حق عظیمی بر گردنم داشت. همهی وجودش برکت، رحمت و محبت بود. میدانستم قاسم خود را به کمتر از بهشت نمیفروشد؛ شهادت نصیبش میشد. صحنهی شهادتش مثل پردهی سینما جلوی چشمم آمد. همهی کارها و رفتارهایش مرور شد. خدا میداند قاسم چهقدر بامعرفت بود و چه روح بزرگی داشت. پاک زندگی کرد. پس از جنگهای نامنظم، هرچند کمتر به خط مقدم میآمد، فعالیتش در ستاد نماز جمعه و پشتیبانی جبهه بیشتر شد. بارها با وعده و وعید امتحانش کردند، اما با شجاعت و جسارت ـ که جزو شخصیتش بود ـ دست گرانفروشان و فاسدان را در کرج رو کرد و مال مردمخواران را رسوا ساخت. ستاد مبارزه با گرانفروشی راه انداخت که خیلیها از آن میترسیدند.
قاسم هیچگاه لقمهی شبههناک نخورد و یک بار ناشکری نکرد. گلش با بدی عجین نبود. واقعاً در حقش ظلم شد؛ هیچکس در آن زمان قاسم را درست نشناخت.
«از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
این آتش عشق است نسوزد همه کس را»
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 لحظه اعزام،
لحظه رها شدن است.
دلها از قفس تعلق پر میکشند، و چون قطرهای عاشق، خود را به دریای بیکران حقیقت میسپارند. آنجا که گذاشتن، آغاز پیوستن است؛ و گذشتن، رسیدن به همه چیز است.
در آن دم، انسان از خویش عبور میکند؛ از آنچه وجود اوست، از آنچه دوست میدارد، و از آنچه میترسد. لحظه، لحظهی تمرین در فناست برای بقای در حقیقت. رزمنده، نه به جنگ میرود، که به وصال میرسد.
خاک، صدای قدمهای آسمانی را میشنود. سنگرها بیدار میشوند، و نسیم، دعای مادرانه حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را با خود میبرد. گویی در دل دشت، هنوز چشم به راه فرزندانش ایستاده است.
شب عملیات، شب حرکت به سمت دریا، به سمت آغوش حقیقت و به سمت رستگاریست.
تصاویری از سریال "پسران هور"
#نماهنگ
@defae_moghadas
🍂 یهویی دلم گرفت…
نگاهم افتاد به عکسهات، به لبخند مهربونت، به چشمای پر از اقتدار و دلگرمیت.
حاجی!
دلم یه دل سیر باهات حرف میخواد، یه درد و دلِ بیپایان…
یاد اون روزایی افتادم که سایهی امن نگاهت بود، که انگار دنیا کمتر میلرزید وقتی تو بودی.
...حالا عکسها رو ورق میزنم، حرف میزنم با قابهایی که بوی دلتنگی میدن، انگار هنوز صدات تو گوشم زمزمه میشه.
دلم هواتو کرده، خیلی زیاد…
راستی، اون بالا خوب مراقبمون هستی؟
#عکس #سردار_دلها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۲
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
هیچگاه روز نخست اسارتم را فراموش نمیکنم؛ همان ساعاتی که ما را در محوطه مقر فرماندهی، با دستهای بسته از پشت، به حالت نشسته نشانده بودند. در برابر چشمانمان صحنهای جانکاه جریان داشت: عزیزان مجروحی که بر اثر اصابت گلوله و ترکش شب عملیات، از شدت خونریزی در آستانه شهادت بودند. آنان در واپسین لحظات زندگی، با صدایی ملتمسانه و غریبانه تنها آب طلب میکردند، اما کاری از دست ما ساخته نبود. رنج و عذاب ما زمانی دوچندان شد که دیدیم نیروهای عراقی هیچ واکنشی نشان نمیدهند؛ در همان حال، عکاسان و فیلمبرداران نظامی مشغول ثبت تصاویر بودند و چهرههایشان پر از قهقهه پیروزی و سرمستی. یکی پس از دیگری، آن مجروحان مظلوم به شهادت میرسیدند، و ما تنها شاهد این صحنههای دردناک بودیم.
ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 #نکات_تاریخی_جنگ
🔻 از کتاب ویرانی دروازه شرقی
وفیق السامرایی
┄┅═✼✿✵✦✵✿✼═┅┄
🔅 ابتکار عمل در دست ایران
سد دربندیخان
..نبردها در این گوشه و آن گوشه جبهه ها تا روز ۱۱ مارس ادامه داشت تا اینکه نیروهای ایرانی، منطقه «حلبچه» واقع در شرق سلیمانیه را هدف حمله خود قرار دادند و جنگ با اشغال این قصبه گسترش پیدا کرد. پنجاه فروند هواپیما که هر یک چهار بمب شیمیایی به وزن ۵۰۰ کیلوگرم داشتند، در روز ۱۶/ ۳/ ۱۹۸۸ حلبچه را هدف حمله شیمیایی خود قرار دادند. پنج هزار نفر از شهروندان این شهر نابود شدند، اما آتش جنگ فرو ننشست و در محور جنوبی به سمت «دربندیخان» گسترش پیدا کرد و نیروهای ایرانی فقط چند کیلومتر با سد «دربنديخان» فاصله داشتند.
اشغال این سد به معنای تسلط ایران بر یک دریاچه بزرگ، با حدود چهار میلیارد متر مکعب آب بود. این حجم آب برای غرق کردن استان دیالی و بغداد و استان هایی در جنوب عراق کافی بود. ابتکار عمل در دست نیروهای ایرانی بود و هرجا که میخواستند فرماندهان عراقی را به دنبال خود می کشیدند؛ عملیات آنان به منزل دامی تلقی می شد برای نابودسازی یگان هایی که به تازگی بازسازی شده بودند و برای شرکت در نبردهایی که ما انتخاب می کردیم نه ایرانی ها، آموزش داده بودیم.
#تاریخ_شفاهی
@defae_moghadas
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۳
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
در دومین روز اسارت، حوالی ساعت ۱۰ صبح، ما را با کامیونهای ایفا به مقر دیگری منتقل کردند. در آنجا نخستین بازجویی بهصورت انفرادی آغاز شد. وقتی نوبت من رسید، وارد اتاق بازجویی شدم. افسرانی پشت میز نشسته بودند و مترجمی از یگانهای خودشان پرسش و پاسخها را برای آنان ترجمه میکرد. بازجوها با هیکلهای درشت و چهرههای ترسناک حضور داشتند. به محض ورود، با سیلیهای پیاپی از چپ و راست مورد «استقبال» قرار گرفتم. سپس پرسشهایی درباره لشکر، یگان و رسته مطرح کردند و فرمهایی را تکمیل نمودند.
پس از پایان بازجویی، ما را به پادگان بزرگی در بصره انتقال دادند. در طول این دو روز اسارت، هیچ آب و غذایی به ما داده نشده بود. در پادگان، با دیگر اسیرانی که از لشکرهای مختلف در عملیات کربلای ۴ گرفتار شده بودند، ادغام شدیم و بهصورت ستونوار نشستیم. گروهی از خبرنگاران خارجی، عکاسان و فیلمبرداران همراه با ژنرال ماهر عبدالرشید از زوایای مختلف عکس و فیلم تهیه کردند. نزدیک غروب، ما را در اتاقهایی از ساختمان همان پادگان زندانی کردند.
صبح روز سوم، دوباره ما را سوار کامیونهای ایفا کردند و از میدانها و خیابانهای اصلی شهر بصره عبور دادند. در دو طرف خیابان، دانشآموزان و کارکنان ادارات ایستاده بودند، عکسهای صدام را در دست داشتند و شعار میدادند.
ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐