امام جواد عليهالسلام
با دلها به سوى خداوند متعال رهسپارشدن رسانندهتر به مقصد است تا با خسته كردن اعضاوجوارح با اعمال.
📚 الدرّة الباهرة، ص٣٩
عيد ميلاد است،
ميلاد جواد ابنالرضاست
خرّم از رويش زمين و روشن از نورش فضاست
داد ذاتِ كبريا ريحانه را ريحانهای
كز شميم روحبخش او دو عالم را صفاست
فرخنده شبِ عیدِ ولادت با برکتترین مولود اهلبیت صلواتاللهعلیهم، ابنالرضا، بابالمراد، جوادالائمه حضرت امام محمدتقیالجواد علیهالسلام و همچنین میلاد خجستهی بابالحوائجالیالله، رضیعالصغیر کربلا، سرباز ششماهه امام حسین حضرت علیاصغر علیهالسلام بر مولایمان ارواحنافداه و جمیع شیعیان و شیفتگان خاندان کرم ازجمله شمای عزیز تبریک و تهنیت باد...
@defae_moghadas
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۴
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
انتقال به بغداد و ورود به استخبارات
پس از دو هفته زندانی شدن در پادگان بصره، با بدترین شرایط ممکن و فقدان ابتداییترین امکانات، یک صبح ما را با اتوبوسهایی به سمت بغداد حرکت دادند. نزدیک عصر، اتوبوسها در محوطهای متوقف شدند که با دیوارهای بلند محصور بود. بعدها فهمیدیم این مکان، مقر استخبارات کل عراق است.
در آنجا، ما را به خودروهایی منتقل کردند که کانکسهایی شبیه به ماشینهای حمل مرغ و دام داشتند. پس از طی مسیری پرپیچوخم، در برابر ورودی ساختمانی دیگر توقف کردند. دو طرف درب ورودی و سالن، گروهی از افراد با لباس شخصی ایستاده بودند. در دست هرکدام کابلهای برق یکمتری بود که مانند شلاق آماده ضربه زدن بودند.
از ما خواسته شد بهصورت ستونی و با فاصله حرکت کنیم. در همان لحظه، ضربات کابل از دو طرف بر سر و صورت و بدنمان فرود آمد. همزمان با این ضربات، فریادها، عربدهها و فحاشیهای آنان فضای سالن را پر کرده بود. زیر بار این ضربات، در حالی که رعب و وحشت همهجا را فرا گرفته بود، غافلگیر شده بودیم. به یاد دارم که دستانم را روی چشمانم گذاشته بودم تا از آسیب احتمالی جلوگیری کنم.
ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۵
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
شدت ضربات کابلها پیوسته و سنگین بود؛ همه بر زمین افتاده و دستوپا میزدیم. ما را به داخل اتاقی نیمهتاریک با فضایی بسیار کوچک هدایت کردند و مجبور شدیم بهصورت فشرده و روی هم تلنبار شویم. چند دقیقه بعد، دوباره با فریاد و تهدید از ما خواستند که به نوبت، گروههای دهنفره، از اتاق خارج شویم.
وقتی نوبت به گروه ما رسید، بهطرزی وحشیانه مورد ضربوشتم قرار گرفتیم. یکییکی ما را به دیوار چسباندند، درست مانند قاب عکسی که به دیوار نصب میشود، و عکس پرسنلی فوری گرفتند. آن عکسها را روی فرمهایی منگنه کردند و ما را در صف بازجویی قرار دادند.
از ما خواستند تمام لباسها و پوتینها را از تن جدا کنیم. لخت شدیم و تنها با یک شورت باقی ماندیم. دوباره با بیرحمی تمام، زیر آماج کابل و باتوم قرار گرفتیم. آنها با خشم فریاد میزدند و ما با بدنهای برهنه و حال نزار، در میان ضربات، دستوپا میزدیم.
پس از پایان بازجویی، تنها اجازه داشتیم پیراهن و شلوارمان را، بدون کمربند و پوتین، همراه خود برداریم.
ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 #نکات_تاریخی_جنگ
🔻 لایه های پنهان حمله به کویت
وفیق سامرایی
┄┅═✼✿✵✦✵✿✼═┅┄
«صدام در شرایطی جنگ با ایران را پایان داد که بدهیهای سنگینی بر عراق تحمیلشده بود. طرحهای توسعه اقتصادی بهصورت دردناکی متوقف یا فلج گردید. او نتوانست به هیچیک از اهداف اولیه جنگ جامه عمل بپوشاند. صدام با عملیات «انفال» و تمام خشونتها و مصیبتها و استبدادی که به همراه داشت و با بهکارگیری گسترده سلاحهای شیمیایی، احساسات کردها را جریحهدار نمود که هیچکس غیر از تسلیمشدگان نمیتواند آن را فراموش کند.
نیروهای ما در طولانیترین جنگ مدرن با ایران جنگیدند و سرزمین «رافدین» را حفظ کردند، اما مسئول عدم تحقّق اهداف غیرواقعی جنگ نیستند؛ شکست بزرگی که حاصل شد، شکست صدام و رؤیاها و غرور او بود.
صدام کاملاً با حقایق اطراف خود آشنا بود و به دروغین بودن زرقوبرقها پی میبرد؛ پس آغاز یک مرحله جدید اجتنابناپذیر بود: «کویت، کلید خلیج [فارس]و دروازه عراق بهسوی دریاچههای بزرگ نفتی.»
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۹۴
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ ساعت حدود سه بعد از ظهر بود که فلاح، یکی از بچهها، سراسیمه آمد. سر و صورتش کبود و خونین بود. سلام کرد. پرسیدم:
– چی شده فلاح؟
– تصادف کردیم.
کادر گردان همه داخل ماشین بودند؛ حسین سازور، رضا هوریا، علی شهبازی، جواد مجلسی، حسین مجلسی و دیگران. بعد از دوکوهه، نزدیک اهواز، حسین سازور زیارت خمس عشر میخواند. راننده خوابش برد و ناگهان سر پیچ، ماشین واژگون شد. همین یک قلم مانده بود تا مصیبت کامل شود.
من و اصغر و اکبر سرپوشان سوار یک تویوتا شدیم و با عجله به اهواز رفتیم. مستقیم به بیمارستان رسیدیم؛ حمید ترابی، اخوان شهبازی، حاج جواد مجلسی و حاج حسین سازور با دست و پای شکسته روی زمین افتاده بودند. وقتی به پلیس راه رفتیم، گفتند شش ـ هفت نفر از بچههای شما شهید شدهاند. پرسیدیم کجا هستند؟ گفتند: سردخانه.
این مصیبت از هر عملیات سختتر بود. بهترین نیروهایم بودند. در سردخانه، گنجهها را باز کردند: حسین مجلسی، خسرو شادمانی، آقا حجت، و صادقی ـ همان استاد موشک دراگون که در جنگهای نامنظم همرزم بودیم. ابتدا نشناختمش، بعد با دقت شناختم. دوباره به زخمیها سر زدیم. در این میان رضا هوریا گم شده بود. او هم قرار بود با همان اتوبوس بیاید. نه در میان زخمیها بود، نه در میان شهدا. اصغر گفت: «حتماً زیر اتوبوس مانده.» به محل حادثه رفتیم، سی و پنج کیلومتر راه. همه جا را گشتیم، اما رضا نبود. تا صبح در بیمارستانها دنبالش بودیم. سرانجام فهمیدیم زخمی بوده و در بیمارستان شهید شده است.
اصغر گفت: «من برمیگردم خط. تو اگر طالبی برو تهران و در خاکسپاریشان باش.»
گفتم: «وقت ندارم برای گریه و عقده دل. هم عملیات در پیش است، هم جنازه بچهها روی دستمان مانده.»
فردا صبح، پیکر شهدا را در قطعه ۲۶ بهشت زهرا دفن کردند. دفنشان هم قصهای شد؛ ابتدا نمیخواستند آنان را جزء شهدا محسوب کنند. با هزار سختی در قطعه شهدا دفن شدند. بعدازظهر با عجله به منطقه برگشتم و مستقیم پیش حاج محمد رفتم. گفت: «آماده باشید، باید بزنید به خط.»
گفتم: «من نمیروم.»
پرسید: «باز همان قصه است؟»
گفتم: «نه، مسئول گروهانهایم تصادف کرده و شهید شدهاند. نیروهایم فردا صبح میرسند.»
گفت: «فعلاً نیروهای سیدالشهدا درگیرند. ببینیم چه میکنند.»
ساعت یازده شب، همراه سعید سلیمانی، محمود امینی و یکی از نیروهای اطلاعات به توک مدادی رفتیم برای شناسایی. جلوتر که رفتیم، دیدیم خط بیصاحب است؛ سنگرها خالی، نیروهای سیدالشهدا پراکنده، و عراقیها آزادانه در رفتوآمد. پرسیدیم چه خبر است؟ گفتند: «دیشب به خط زدیم، چند شهید جا گذاشتیم و برگشتیم. دیگر نیرو نداریم.»
در قرارگاه بحث شد که به جای حمله از روبهرو، از پهلو بزنیم. سرانجام قرار شد محمود امینی با گردانش وارد عمل شود تا کار نخوابد. صبح، گردانش را حرکت داد؛ یک گروهان را در عقبه فاطمهالزهرا گذاشت و بقیه را به خط برد. ساعت ۹ صبح، محمود از بیسیم صدا زد: «عراق تک کرده.» تا عصر، گروهان سومش هم وارد زمین شد و جانانه جنگید.
نیروهای حمزه زمین شلمچه را خوب نمیشناختند، اما هرچه داشتند ایثار کردند. اول کار ضربه سختی خوردند، اما حاج محمود ویژگیای داشت که هیچکس نداشت: اگر دو میلیون گلوله از آسمان میبارید، سر خم نمیکرد. همیشه سینهاش سپر بود؛ شجاع، نترس و استوار. الحق باید از او، سید مجتهدی و همه دلاوران گردان حمزه قدردانی کرد.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بوسه بر انگشترت زد ماه،
ای خورشید عشق!
میکشد آیینه از دل،
آه، ای خورشید عشق!
روشن از خون تو گردیدهست
آفاق حیات
شبپرستان نیستند آگاه،
ای خورشید عشق!
#سردار_دلها
@defae_moghadas
🍂 سیر شیمیایی..!
توی خط مقدم فاو بودیم.
بچهها سر آرپیجی رو باز میکردند
و داخلش سیر میریختند!
شلیک که میکردیم براثر انفجار و گرما،
بوی تند سیر فضا رو میگرفت
بیچاره عراقیها فکر میکردند
ایران شیمیایی زده...!
یه ترسی به وجودشون میافتاد
که بیا و ببین...😅😂
#طنز_جبهه
@defae_moghadas
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۶
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
بازجویی ما در استخبارات با انواع شکنجهها، از جمله فلک کردن پاها، سه شبانهروز ادامه یافت. پس از آن، ما را به زندان الرشید بغداد منتقل کردند. سلولهای این زندان عمومی بود و ظرفیت استاندارد هر سلول دوازده نفر؛ اما بیش از بیست نفر از ما را به زور در همان فضای تنگ جای دادند. شبها ناچار بودیم نشسته، با تکیه سرهایمان بر شانههای یکدیگر، بخوابیم. در انتهای سالن، سرویس بهداشتی قرار داشت که هیچگاه آب نداشت. چشمههای توالت پر از کثافت بود و بوی آزاردهندهاش سراسر سلول را فرا گرفته و به سوهان روح و جسممان بدل شده بود.
از هواخوری خبری نبود. تنها با اندک جیره غذایی که در سه نوبت به ما میدادند، میتوانستیم شب و روز بیرون زندان را تشخیص دهیم. لباسهایمان پر از شپش بود و آزارمان میداد. در یکی از روزها ما را به محوطه زندان بردند و با زور و کتک مجبورمان کردند در دو صف روبهروی هم بایستیم و به نوبت به صورت یکدیگر سیلی بزنیم. اگر کسی از اسرا خودداری میکرد یا آرامتر میزد، صورتش آماج کشیدههای پیدرپی بعثیها میشد.
مدت حضورمان در زندان الرشید یک ماه طول کشید. در این مدت با انواع شکنجهها مواجه بودیم؛ شکنجههایی که برای آنان حکم تفریح و سرگرمی داشت. افزون بر این، شاهد شهادت تعدادی از همرزمانمان نیز بودیم.
ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 «انسانیت در دل نبرد»
در تحلیل این عکس، هدف نه توصیف ظاهری آن بلکه کشف نحوه ظهور معنا در تجربه بیننده است.
یعنی چگونه این تصویر در آگاهی ما پدیدار میشود، چه احساسی برمیانگیزد، بیایید به این تجربه نگاه کنیم:
۱. در نگاه اول، تصویر با تضاد بنیادین میان دو پدیدار ما را متوقف میکند: خشونت بالقوه و معصومیت بالفعل، نه فقط حضور فیزیکی دو بدن، بلکه حضور یک وضعیت انسانی پیچیده. کودک در آغوش سرباز، نه صرفاً حمل میشود، بلکه حفاظت میشود، و این کنش، معنای سرباز بودن را از جنگافزار به مراقبت گسترش میدهد.
۲. سرباز با یونیفرم، کلاهخود، و اسلحه، حامل نشانههای نظامیگری، قدرت و خشونت است. اما همین آغوش، بدن را به بدنِ مراقب بدل میکند. این دو بدن در تماس، معنای جدیدی میسازند: همزیستی تضادها.
۳. پشتزمینه با نخلها و فضای باز، ما را به جنوب ایران میبرد—افقی آشنا برای بسیاری از خاطرات جنگ، مهاجرت، حفاظت، وطن.
۴. اسلحه در تصویر هست، اما نه در دست، نه در حالت آمادهباش. این تعلیق، تجربهای پدید میآورد از امکان خشونت که فعلاً به نفع مراقبت کنار گذاشته شده. این وضعیت، بیننده را به تأمل در ماهیت قدرت و مسئولیت میکشاند.
۵. بیننده ایرانی، بهویژه با حافظه جنگ ایران و عراق، این تصویر را نه صرفاً بهعنوان یک لحظه، بلکه بهعنوان نماد میبیند. پدیدارشناسی نشان میدهد که معنا نه در تصویر، بلکه در تجربه بیننده پدیدار میشود- در خاطرات، در انتظارها، در ارزشها- این تصویر، برای بسیاری، نماد «سرباز مردمی» است، نه صرفاً نیروی نظامی.
#روایت_تصویر
@defae_moghadas