eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۹۴ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ ساعت حدود سه بعد از ظهر بود که فلاح، یکی از بچه‌ها، سراسیمه آمد. سر و صورتش کبود و خونین بود. سلام کرد. پرسیدم: – چی شده فلاح؟ – تصادف کردیم. کادر گردان همه داخل ماشین بودند؛ حسین سازور، رضا هوریا، علی شهبازی، جواد مجلسی، حسین مجلسی و دیگران. بعد از دوکوهه، نزدیک اهواز، حسین سازور زیارت خمس عشر می‌خواند. راننده خوابش برد و ناگهان سر پیچ، ماشین واژگون شد. همین یک قلم مانده بود تا مصیبت کامل شود. من و اصغر و اکبر سرپوشان سوار یک تویوتا شدیم و با عجله به اهواز رفتیم. مستقیم به بیمارستان رسیدیم؛ حمید ترابی، اخوان شهبازی، حاج جواد مجلسی و حاج حسین سازور با دست و پای شکسته روی زمین افتاده بودند. وقتی به پلیس راه رفتیم، گفتند شش ـ هفت نفر از بچه‌های شما شهید شده‌اند. پرسیدیم کجا هستند؟ گفتند: سردخانه. این مصیبت از هر عملیات سخت‌تر بود. بهترین نیروهایم بودند. در سردخانه، گنجه‌ها را باز کردند: حسین مجلسی، خسرو شادمانی، آقا حجت، و صادقی ـ همان استاد موشک دراگون که در جنگ‌های نامنظم همرزم بودیم. ابتدا نشناختمش، بعد با دقت شناختم. دوباره به زخمی‌ها سر زدیم. در این میان رضا هوریا گم شده بود. او هم قرار بود با همان اتوبوس بیاید. نه در میان زخمی‌ها بود، نه در میان شهدا. اصغر گفت: «حتماً زیر اتوبوس مانده.» به محل حادثه رفتیم، سی و پنج کیلومتر راه. همه جا را گشتیم، اما رضا نبود. تا صبح در بیمارستان‌ها دنبالش بودیم. سرانجام فهمیدیم زخمی بوده و در بیمارستان شهید شده است. اصغر گفت: «من برمی‌گردم خط. تو اگر طالبی برو تهران و در خاکسپاری‌شان باش.» گفتم: «وقت ندارم برای گریه و عقده دل. هم عملیات در پیش است، هم جنازه بچه‌ها روی دستمان مانده.» فردا صبح، پیکر شهدا را در قطعه ۲۶ بهشت زهرا دفن کردند. دفنشان هم قصه‌ای شد؛ ابتدا نمی‌خواستند آنان را جزء شهدا محسوب کنند. با هزار سختی در قطعه شهدا دفن شدند. بعدازظهر با عجله به منطقه برگشتم و مستقیم پیش حاج محمد رفتم. گفت: «آماده باشید، باید بزنید به خط.» گفتم: «من نمی‌روم.» پرسید: «باز همان قصه است؟» گفتم: «نه، مسئول گروهان‌هایم تصادف کرده و شهید شده‌اند. نیروهایم فردا صبح می‌رسند.» گفت: «فعلاً نیروهای سیدالشهدا درگیرند. ببینیم چه می‌کنند.» ساعت یازده شب، همراه سعید سلیمانی، محمود امینی و یکی از نیروهای اطلاعات به توک مدادی رفتیم برای شناسایی. جلوتر که رفتیم، دیدیم خط بی‌صاحب است؛ سنگرها خالی، نیروهای سیدالشهدا پراکنده، و عراقی‌ها آزادانه در رفت‌وآمد. پرسیدیم چه خبر است؟ گفتند: «دیشب به خط زدیم، چند شهید جا گذاشتیم و برگشتیم. دیگر نیرو نداریم.» در قرارگاه بحث شد که به جای حمله از روبه‌رو، از پهلو بزنیم. سرانجام قرار شد محمود امینی با گردانش وارد عمل شود تا کار نخوابد. صبح، گردانش را حرکت داد؛ یک گروهان را در عقبه فاطمه‌الزهرا گذاشت و بقیه را به خط برد. ساعت ۹ صبح، محمود از بیسیم صدا زد: «عراق تک کرده.» تا عصر، گروهان سومش هم وارد زمین شد و جانانه جنگید. نیروهای حمزه زمین شلمچه را خوب نمی‌شناختند، اما هرچه داشتند ایثار کردند. اول کار ضربه سختی خوردند، اما حاج محمود ویژگی‌ای داشت که هیچ‌کس نداشت: اگر دو میلیون گلوله از آسمان می‌بارید، سر خم نمی‌کرد. همیشه سینه‌اش سپر بود؛ شجاع، نترس و استوار. الحق باید از او، سید مجتهدی و همه دلاوران گردان حمزه قدردانی کرد. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بوسه بر انگشترت زد ماه، ای خورشید عشق! می‌کشد آیینه از دل، آه، ای خورشید عشق! روشن از خون تو گردیده‌ست آفاق حیات شب‌پرستان نیستند آگاه، ای خورشید عشق! @defae_moghadas
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شهدای گردان سیدالشهدای اندیمشک در عملیات کربلای ۴ @defae_moghadas
🍂 سیر شیمیایی..! توی خط مقدم فاو بودیم. بچه‌ها سر آرپی‌جی رو باز می‌کردند و داخلش سیر می‌ریختند! شلیک که می‌کردیم براثر انفجار و گرما، بوی تند سیر فضا رو می‌گرفت بیچاره عراقی‌ها فکر می‌کردند ایران شیمیایی زده...! یه ترسی به وجودشون می‌افتاد که بیا و ببین...😅😂 @defae_moghadas
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۶ رحمت‌الله صالح‌پور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ بازجویی ما در استخبارات با انواع شکنجه‌ها، از جمله فلک کردن پاها، سه شبانه‌روز ادامه یافت. پس از آن، ما را به زندان الرشید بغداد منتقل کردند. سلول‌های این زندان عمومی بود و ظرفیت استاندارد هر سلول دوازده نفر؛ اما بیش از بیست نفر از ما را به زور در همان فضای تنگ جای دادند. شب‌ها ناچار بودیم نشسته، با تکیه سرهایمان بر شانه‌های یکدیگر، بخوابیم. در انتهای سالن، سرویس بهداشتی قرار داشت که هیچ‌گاه آب نداشت. چشمه‌های توالت پر از کثافت بود و بوی آزاردهنده‌اش سراسر سلول را فرا گرفته و به سوهان روح و جسممان بدل شده بود. از هواخوری خبری نبود. تنها با اندک جیره غذایی که در سه نوبت به ما می‌دادند، می‌توانستیم شب و روز بیرون زندان را تشخیص دهیم. لباس‌هایمان پر از شپش بود و آزارمان می‌داد. در یکی از روزها ما را به محوطه زندان بردند و با زور و کتک مجبورمان کردند در دو صف روبه‌روی هم بایستیم و به نوبت به صورت یکدیگر سیلی بزنیم. اگر کسی از اسرا خودداری می‌کرد یا آرام‌تر می‌زد، صورتش آماج کشیده‌های پی‌درپی بعثی‌ها می‌شد. مدت حضورمان در زندان الرشید یک ماه طول کشید. در این مدت با انواع شکنجه‌ها مواجه بودیم؛ شکنجه‌هایی که برای آنان حکم تفریح و سرگرمی داشت. افزون بر این، شاهد شهادت تعدادی از همرزمانمان نیز بودیم. ادامه دارد @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 «انسانیت در دل نبرد» در تحلیل این عکس، هدف نه توصیف ظاهری آن بلکه کشف نحوه ظهور معنا در تجربه بیننده است. یعنی چگونه این تصویر در آگاهی ما پدیدار می‌شود، چه احساسی برمی‌انگیزد، بیایید به این تجربه نگاه کنیم: ۱. در نگاه اول، تصویر با تضاد بنیادین میان دو پدیدار ما را متوقف می‌کند: خشونت بالقوه و معصومیت بالفعل، نه فقط حضور فیزیکی دو بدن، بلکه حضور یک وضعیت انسانی پیچیده. کودک در آغوش سرباز، نه صرفاً حمل می‌شود، بلکه حفاظت می‌شود، و این کنش، معنای سرباز بودن را از جنگ‌افزار به مراقبت گسترش می‌دهد. ۲. سرباز با یونیفرم، کلاه‌خود، و اسلحه، حامل نشانه‌های نظامی‌گری، قدرت و خشونت است. اما همین آغوش، بدن را به بدنِ مراقب بدل می‌کند. این دو بدن در تماس، معنای جدیدی می‌سازند: همزیستی تضادها. ۳. پشت‌زمینه با نخل‌ها و فضای باز، ما را به جنوب ایران می‌برد—افقی آشنا برای بسیاری از خاطرات جنگ، مهاجرت، حفاظت، وطن. ۴. اسلحه در تصویر هست، اما نه در دست، نه در حالت آماده‌باش. این تعلیق، تجربه‌ای پدید می‌آورد از امکان خشونت که فعلاً به نفع مراقبت کنار گذاشته شده. این وضعیت، بیننده را به تأمل در ماهیت قدرت و مسئولیت می‌کشاند. ۵. بیننده ایرانی، به‌ویژه با حافظه جنگ ایران و عراق، این تصویر را نه صرفاً به‌عنوان یک لحظه، بلکه به‌عنوان نماد می‌بیند. پدیدارشناسی نشان می‌دهد که معنا نه در تصویر، بلکه در تجربه بیننده پدیدار می‌شود- در خاطرات، در انتظارها، در ارزش‌ها- این تصویر، برای بسیاری، نماد «سرباز مردمی» است، نه صرفاً نیروی نظامی. @defae_moghadas
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۷ رحمت‌الله صالح‌پور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ در یکی از روزهای سرد و غم‌انگیز زمستان، از سلول‌های الرشید به پادگانی در اطراف شهر تکریت منتقل شدیم. به محض عبور اتوبوس از دژبانی پادگان، خیل عظیمی از نظامیانی که در پادگان حضور داشتند را مشاهده کردیم که به طرز عجیبی در جنب و جوش بودند. هرکدام از آن‌ها با به دست گرفتن اجسامی مانند چوب، تکه‌های میلگرد و کابل برق، سراسیمه به سمت توقف اولین اتوبوس حامل اسرای در حال دویدن بودند و برای استقبال از ما در مکان توقف اتوبوس‌ها تجمع می‌کردند. نوبت به اتوبوس ما رسید و در مقابل دیدگان حیرت‌زده ما، نظامیان عراقی از درب اتوبوس تا درب ورودی ساختمان به ردیف و به فاصله روبروی هم ایستاده و وسط آن‌ها تونلی شبیه کوچه تشکیل داده بودند. جمع کثیری از نظامیان نیز به همراه فرماندهانشان به تماشا ایستاده بودند و ما می‌بایستی از وسط این تونل وحشت عبور می‌کردیم. پایمان که از پلکان اتوبوس به زمین رسید، ضربات کابل‌ها، باتوم‌ها و چوب‌ها بود که در هوا می‌چرخید و به سر و بدن نحیف و رنجور ما فرود می‌آمد. با سنگدلی و شقاوت هرچه تمام‌تر می‌زدند و نعره و عربده می‌کشیدند. دست‌هایمان را روی چشم‌هایمان گذاشته بودیم تا از ضربات سهمگین در امان بمانیم و تخلیه نشویم. مظلومانه زیر شدیدترین ضربه‌های شلاق قرار گرفته بودیم و جرم‌مان این بود که چرا اسیر شده و زنده مانده‌ایم. پس از طی مسیر تونل وحشت، وارد سالن شدیم. بدن‌مان خرد و خمیر شده بود و از شدت درد به خود می‌پیچیدیم. ادامه دارد @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 پدر یعنی شانه‌هایی به پهنای تمام تاریخ ایران، و ایستاده بر بالاترین نقطه افتخار با تمام صلابت برای رساندن هر ایرانی به جایگاه واقعی خود روز پدر بر ابر مرد ایران اسلامی مبارک باد @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۹۵ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ عقبه گردان فاطمة الزهرا، شش تا خشایار آوردیم نیروها را سوار کردیم و آوردیم غرب توک مدادی. بین راه زنجیر سه تا از خشایارها پاره شد، نیروها را تقسیم کردیم و توی دو خشایار دیگر به زور جا دادیم. یک عده ماندند تا در سری دوم بیاوریم‌شان تو. زمین غرب توک مدادی می‌شد جنوب دشت شلمچه و سمت نونی‌ها از عقبه فاطمة الزهرا تا نونی‌ها که محدوده عملیاتی ما هم بود، دو ـ سه کیلومتر راه بود؛ راهی که پیاده هم نمی‌شد طی کرد. تا رسیدیم به نقطه رهایی ساعت شد دو و ربع. یک ربع هم با سعید جر و بحث کردم که بزنیم یا نه. سعید می‌گفت: «دیگه دیر شده شما می‌بایست ساعت ۱۲ شب می رسیدین به نقطه رهایی. گفتم: «تو به همه بگو ما ساعت ۱۲ رسیده ایم. کی به این کارها کار داره؟» گفت: «کار از دست من در رفته تو که سهل است، اگر امام زمان هم ،بیاد نمیتونه این خط رو بگیره شما می‌بایست تاریک و روشن هوا چسبیده بودید به خط. گفتم: «بابا، ول کن این حرفها رو!» گفت: «تو گردن می‌گیری؟» گفتم: «من گردنی ندارم که بگیرم گردنم کجا بود؟ من اصلاً امشب بر نمی گردم که چیزی رو گردن بگیرم» گفت: «خودت میدونی.» نیروها را به ستون کردم و بی کله ها را گذاشتم رأس . هر ستون؛ حسین اسماعیلی بود و چهار تا عین خودش. گروهان نینوا به فرماندهی محمد قاسمی و علی زاکانی، گروهان بقیع به فرماندهی محمد جعفری تک پا و امیر چیذری و گروهان فدک به‌فرماندهی ابراهیم کاشانی. همه را یک جا جمع کردم و کار را از روی نقشه برایشان توضیح دادم. تو تاریکی دور هم نشستیم. چراغ قوه دست اصغر بود. اصغر مثل همیشه ساکت بود و به حرفهای من گوش می‌داد و هر وقت لازم بود در تکمیل حرفهای من چیزی می‌گفت. او چراغ قوه را روی نقشه می چرخاند برای لحظه ای نور آن افتاد روی سینه عباس پوراحمد. عباس و مجید باغبان پیک ما بودند همان روز تازه از مشهد آمده بودند. اصغر گفت: «سید، سینه عباس رو نگاه کن. دیدم یک پرچم کوچک دوخته روی جیب سمت چپ پیرهنش؛ درست روی قلب. رویش نوشته بود: «امام رضا فدات بشم.» رو به عباس گفتم: «این چیه زده ای رو پیرهنت؟» گفت: این پرچم متبرک امام رضاست اصغر، همان جا تو دل شب و نزدیک عملیات شعری درباره امام رضا خواند که مال ذاکر دل سوخته و مداح دل پاک اهل بیت، غلامعلی رجبی بود. قربون کبوترای حرمت قربون این همه لطف و کرمت از روزی که با تو آشنا شدم مورد مرحمت خدا شدم گفته ای هر کی بیاد به پابوسم تو گرفتاری به دادش می‌رسم... چند لحظه ای صدای گرم اصغر ما را برد تو حال و هوای حرم امام رضا و دلها پر کشید دور گنبدش اما بعد گروهان نینوا را از پایین توک مدادی فرستادم؛ فدک را از بالای توک مدادی روانه کردم و بقیع را برای احتیاط نگه داشتم. حقیر با سعید سلیمانی و حسین بهشتی پشت خاکریز ایستادم؛ جوری که راحت‌آن طرف را می‌دیدیم. بچه ها نرم نرم راه افتادند؛ بی صدا و آهسته. سفارش کرده بودم پامرغی بروند؛ چنان که صدای پوتین هایشان شنیده نشود. آنجا، رضا میرکمالی را دیدم ، رضا از بچه های خیلی باصفای میثم بود. پاسدار رسمی بود؛ اما به عشق رفقا و صفای میثم آمده بود. دو تا بچه داشت ربابه و علی اصغر. رضا عاشق اهل بیت بود؛ لوطی و عشق باز. آخر می دانید... قصه عشق باز با آدم های معمولی فرق دارد! عشق باز همه کارهایش برای عشقش است؛ راه رفتنش، لباس پوشیدنش و حتی نفس کشیدنش. رضا، آن شب، لباس فرم سپاه پوشیده بود. روی جیب پیراهنش، جمله یا فاطمة الزهرا دوخته بود. بسیار خوش قد و قامت بود و استوار راه می‌رفت. پوتین‌هاش واکس خورده بود و از تمیزی برق می‌زد. مانده بودم در آن گیرودار نقل و انتقال نیرو کی فرصت کرده پوتین هایش را واکس بزند. یک دستمال ابریشمی سبز دور گردنش بسته بود. خوش‌رو و خوش خنده آمد پیشم و آهسته سلام کرد. سلام داش رضا چطوری؟ داری میری ملاقات؟ گفت: «آقا یه نفس برای ما بزن.» گفتم من کی باشم که برای تو نفس بزنم؟» گفت: تو سیدی سرور ما هستی صاحب نفسی گفتم: «نذرت چیه؟» گفت: «یا شهید بشم یا سالم برگردم. خوش ندارم اسیر یا علیل‌زخمی برگردم.» گفتم: «چرا؟» گفت: «امسال گرو بسته ام با یک نفر از بچه های محل؛ به عشق هفتاد و دو تن شهید کربلا میخوام زنده برگردم گرو سر بدهم. ۷۲ کفتر کبک(نذر) کرده ام برای روز گروکشی. شما هم ایشالاً باید بیایی روی پشت بوم. گفتم: «عشق است ما هم یک زمانی اسیر بودیم. قبل از انقلاب، تو این سیرها بودم وقتی انقلاب شد عشقم عوض شد. رفتم توی یک وادی دیگر؛ اما هنوز کفترهام رو دوست دارم. یک سرور دارم که
هلاکش هستم؛ قسم راستمه گفت: «شما . هم گرو می‌بستی؟» گفتم: «من و سیدباقر داداشم شرطی می‌زدیم. خردادماه می رفتیم قهوه خانه، یخه گیری. آن موقع محمود ،آهنگر، چهارصد تا کفتر داشت. تو این کار تخته اش وسط بود. کسی رو دستش بلند نشده بود. همزمان با سه نفر گرو می‌بست و همه را می‌برد جواب همه کفتر بازهای قدر محل را می‌داد. حریفش ایرج زاغی بود تنها کسی بود که یک از هزار محمود را می برد. آن موقع ها سر یک کفتر قمه کشی می‌شد و همدیگر را ممکن بود بکشند.» گفت: «آره... یک نفر که پارسال برده امسال همه میخوان پوزش رو بزنند پارتی بازی اما کم می‌شه؛ چون داور خبره است. اگر عشق باز، یک دوایی تو غذای کفتر بریزه، می‌فهمه چرا کفتر این قدر می‌پره. اول دهنش رو نگاه می‌کنه؛ بعد سینه اش رو اگر سینه دون باشه، معلوم میشه دوا خورده.» گفتم: من هر بار گرو بستم به نیت دوازده امام بود. یا به عشق علی ۱۱۰ کفتر هوا کردیم یا پنج تا به نیت پنج تن اما این وسط، پولدارها به نیت پنج تن پنج نفر را می‌فرستند کربلا یا اگر ببرند سکه می‌دهند. حرف آخر رو کفتر پرشی می‌زنه... گفت: «آقاسید، من کفتر پرشیام رو با دنیا عوض نمی‌کنم. رویش یک تعصب خاصی دارم. پارسال شب قبل از مسابقه داور رفت روی پشت بوم و کفترها رو مهر کرد و نام و نشونی‌شون رو نوشت: ماه پیشونی نــر، قلمکار ماده، سوسکی ، پلنگ یک کتی ، لک دوش، سینه طلایی، ماه رخ غاره و طوقی و الی آخر این‌ها اسم کفترهای پرشی منه.» گفتم: «رسم ما هم تو کفتربازی عین شماست. من و سیدباقر، برای روز مسابقه ده بیست تا از رفقا رو برای ناهار وعده می گرفتیم. منقل می گذاشتیم و کباب درست می‌کردیم. همه کفتربازها و دوستان می آمدند. ۵ صبح داور می‌آمد روی پشت بوم و کفترها رو هوا می کرد. اگر کفتر سه دور می چرخید کتش می گرفت و زود می نشست، داور قبول نمی کرد و کفتر از دور خارج می‌شد. یکی دیگر رو می گذاشتیم جاش. کفترها می‌بایست می‌رفتند بالای بالا آن قدر دور که فقط لکه های سفیدی تو آسمون پیدا باشه. گفت: «قصه عجیبیه آقاسید... عشق باز اگر رئیس مملکت هم بشه، باز یک کفتر تو آسمون ببینه دل و روحش رو می‌بازه.» @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐