5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 پدر یعنی
شانههایی به پهنای تمام تاریخ ایران،
و ایستاده بر بالاترین نقطه افتخار با تمام صلابت
برای رساندن هر ایرانی
به جایگاه واقعی خود
روز پدر
بر ابر مرد ایران اسلامی مبارک باد
#کلیپ #رهبری
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۹۵
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ عقبه گردان فاطمة الزهرا، شش تا خشایار آوردیم نیروها را سوار کردیم و آوردیم غرب توک مدادی.
بین راه زنجیر سه تا از خشایارها پاره شد، نیروها را تقسیم کردیم و توی دو خشایار دیگر به زور جا دادیم. یک عده ماندند تا در سری دوم بیاوریمشان تو.
زمین غرب توک مدادی میشد جنوب دشت شلمچه و سمت نونیها از عقبه فاطمة الزهرا تا نونیها که محدوده عملیاتی ما هم بود، دو ـ سه کیلومتر راه بود؛ راهی که پیاده هم نمیشد طی کرد. تا رسیدیم به نقطه رهایی ساعت شد دو و ربع. یک ربع هم با سعید جر و بحث کردم که بزنیم یا نه. سعید میگفت: «دیگه دیر شده شما میبایست ساعت ۱۲ شب می رسیدین به نقطه رهایی.
گفتم: «تو به همه بگو ما ساعت ۱۲ رسیده ایم. کی به این کارها کار داره؟» گفت: «کار از دست من در رفته تو که سهل است، اگر امام زمان هم ،بیاد نمیتونه این خط رو بگیره شما میبایست تاریک و روشن هوا چسبیده بودید به خط.
گفتم: «بابا، ول کن این حرفها رو!»
گفت: «تو گردن میگیری؟»
گفتم: «من گردنی ندارم که بگیرم گردنم کجا بود؟ من اصلاً امشب بر نمی گردم که چیزی رو گردن بگیرم»
گفت: «خودت میدونی.»
نیروها را به ستون کردم و بی کله ها را گذاشتم رأس . هر ستون؛ حسین
اسماعیلی بود و چهار تا عین خودش.
گروهان نینوا به فرماندهی محمد قاسمی و علی زاکانی، گروهان بقیع به فرماندهی محمد جعفری تک پا و امیر چیذری و گروهان فدک بهفرماندهی ابراهیم کاشانی. همه را یک جا جمع کردم و کار را از روی نقشه برایشان توضیح دادم. تو تاریکی دور هم نشستیم. چراغ قوه دست اصغر بود. اصغر مثل همیشه ساکت بود و به حرفهای من گوش میداد و هر وقت لازم بود در تکمیل حرفهای من چیزی میگفت. او چراغ قوه را روی نقشه می چرخاند برای لحظه ای نور آن افتاد روی سینه عباس پوراحمد. عباس و مجید باغبان پیک ما بودند همان روز تازه از مشهد آمده بودند.
اصغر گفت: «سید، سینه عباس رو نگاه کن. دیدم یک پرچم کوچک دوخته روی جیب سمت چپ پیرهنش؛ درست روی قلب. رویش نوشته بود: «امام رضا فدات بشم.»
رو به عباس گفتم: «این چیه زده ای رو پیرهنت؟»
گفت: این پرچم متبرک امام رضاست
اصغر، همان جا تو دل شب و نزدیک عملیات شعری درباره امام رضا خواند که مال ذاکر دل سوخته و مداح دل پاک اهل بیت، غلامعلی رجبی بود.
قربون کبوترای حرمت
قربون این همه لطف و کرمت
از روزی که با تو آشنا شدم
مورد مرحمت خدا شدم
گفته ای هر کی بیاد به پابوسم
تو گرفتاری به دادش میرسم...
چند لحظه ای صدای گرم اصغر ما را برد تو حال و هوای حرم امام رضا
و دلها پر کشید دور گنبدش
اما بعد گروهان نینوا را از پایین توک مدادی فرستادم؛ فدک را از بالای توک مدادی روانه کردم و بقیع را برای احتیاط نگه داشتم. حقیر با سعید سلیمانی و حسین بهشتی پشت خاکریز ایستادم؛ جوری که راحتآن طرف را میدیدیم. بچه ها نرم نرم راه افتادند؛ بی صدا و آهسته. سفارش کرده بودم پامرغی بروند؛ چنان که صدای پوتین هایشان شنیده نشود.
آنجا، رضا میرکمالی را دیدم ، رضا از بچه های خیلی باصفای میثم بود. پاسدار رسمی بود؛ اما به عشق رفقا و صفای میثم آمده بود. دو تا بچه داشت ربابه و علی اصغر. رضا عاشق اهل بیت بود؛ لوطی و عشق باز. آخر می دانید... قصه عشق باز با آدم های معمولی فرق دارد! عشق باز همه کارهایش برای عشقش است؛ راه رفتنش، لباس پوشیدنش و حتی نفس کشیدنش. رضا، آن شب، لباس فرم سپاه پوشیده بود. روی جیب پیراهنش، جمله یا فاطمة الزهرا دوخته بود. بسیار خوش قد و قامت بود و استوار راه میرفت. پوتینهاش واکس خورده بود و از تمیزی برق میزد. مانده بودم در آن گیرودار نقل و انتقال نیرو کی فرصت کرده پوتین هایش را واکس بزند. یک دستمال ابریشمی سبز دور گردنش بسته بود. خوشرو و خوش خنده آمد پیشم و آهسته سلام کرد.
سلام داش رضا چطوری؟
داری میری ملاقات؟
گفت: «آقا یه نفس برای ما بزن.»
گفتم من کی باشم که برای تو نفس بزنم؟»
گفت: تو سیدی سرور ما هستی صاحب نفسی گفتم: «نذرت چیه؟»
گفت: «یا شهید بشم یا سالم برگردم. خوش ندارم اسیر یا علیلزخمی برگردم.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «امسال گرو بسته ام با یک نفر از بچه های محل؛ به عشق هفتاد و دو تن شهید کربلا میخوام زنده برگردم گرو سر بدهم. ۷۲ کفتر کبک(نذر) کرده ام برای روز گروکشی. شما هم ایشالاً باید بیایی روی پشت بوم.
گفتم: «عشق است ما هم یک زمانی اسیر بودیم. قبل از انقلاب، تو این سیرها بودم وقتی انقلاب شد عشقم عوض شد. رفتم توی یک وادی دیگر؛ اما هنوز کفترهام رو دوست دارم. یک سرور دارم که
هلاکش هستم؛ قسم راستمه گفت: «شما . هم گرو میبستی؟»
گفتم: «من و سیدباقر داداشم شرطی میزدیم. خردادماه می رفتیم قهوه خانه، یخه گیری. آن موقع محمود ،آهنگر، چهارصد تا کفتر داشت. تو این کار تخته اش وسط بود. کسی رو دستش بلند نشده بود. همزمان با سه نفر گرو میبست و همه را میبرد جواب همه کفتر بازهای قدر محل را میداد. حریفش ایرج زاغی بود تنها کسی بود که یک از هزار محمود را می برد. آن موقع ها سر یک کفتر قمه کشی میشد و همدیگر را ممکن بود بکشند.»
گفت: «آره... یک نفر که پارسال برده امسال همه میخوان پوزش رو بزنند پارتی بازی اما کم میشه؛ چون داور خبره است. اگر عشق باز، یک دوایی تو غذای کفتر بریزه، میفهمه چرا کفتر این قدر میپره. اول دهنش رو نگاه میکنه؛ بعد سینه اش رو اگر سینه دون باشه، معلوم میشه دوا خورده.»
گفتم: من هر بار گرو بستم به نیت دوازده امام بود. یا به عشق علی ۱۱۰ کفتر هوا کردیم یا پنج تا به نیت پنج تن اما این وسط، پولدارها به نیت پنج تن پنج نفر را میفرستند کربلا یا اگر ببرند سکه میدهند.
حرف آخر رو کفتر پرشی میزنه... گفت: «آقاسید، من کفتر پرشیام رو با دنیا عوض نمیکنم. رویش یک تعصب خاصی دارم. پارسال شب قبل از مسابقه داور رفت روی پشت بوم و کفترها رو مهر کرد و نام و نشونیشون رو نوشت: ماه پیشونی نــر، قلمکار ماده، سوسکی ، پلنگ یک کتی ، لک دوش، سینه طلایی، ماه رخ
غاره و طوقی و الی آخر اینها اسم کفترهای پرشی منه.» گفتم: «رسم ما هم تو کفتربازی عین شماست. من و سیدباقر، برای روز مسابقه ده بیست تا از رفقا رو برای ناهار وعده می گرفتیم. منقل می گذاشتیم و کباب درست میکردیم. همه کفتربازها و دوستان می آمدند. ۵ صبح داور میآمد روی پشت بوم و کفترها رو هوا می کرد. اگر کفتر سه دور می چرخید کتش می گرفت و زود می نشست، داور قبول نمی کرد و کفتر از دور خارج میشد. یکی دیگر رو می گذاشتیم جاش. کفترها میبایست میرفتند بالای بالا آن قدر دور که فقط لکه های سفیدی تو آسمون پیدا باشه.
گفت: «قصه عجیبیه آقاسید... عشق باز اگر رئیس مملکت هم بشه، باز یک کفتر تو آسمون ببینه دل و روحش رو میبازه.»
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 همه حاج قاسماند
🔸 اشعاری بسیار زیبا و شنیدنی با نوای گرم و دلنشین حاج صادق آهنگران
حالا تمام مردم ما حاج قاسم اند
یک یک میان حادثه ها حاج قاسم اند...
#کلیپ #سردار_دلها
@defae_moghadas
🔴سازمان اطلاعات سپاه با انتشار عکسهای آشوبگران تخریبگر، از مردم خواسته است، آنها را شناسایی کنند و اطلاعات آنان را به شماره 114 سازمان اطلاعات سپاه گزارش کنند.
لطفا این تصاویر را برای همه افراد و گروهها فوروارد کنید تا همه آگاه شوند.
🌍#انتشار_حداکثری_با_شما
🍂 أَیْنَ صٰاحِبُ یَوْمِ الْفَتْح
وَ نٰاشِرُ رٰایَةِ الْهدٰی...
#یا_مهدی_ادرکنی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#عکس
@defae_moghadas
࿐❀ᭂ•حماسه جنوب•❀ᭂ࿐
🍂 واكنش ديكتاتور عراق
بعد از شكست در خرمشهر
┄┅═✵✦✼═┅┄
صدام بعد از شكست در خرمشهر، همه فرماندهان را به بغداد فراخواند و جلوی دوربين به چند نفر از آنها مدال افتخار اهدا كرد! قصدش اين بود جنگ تبليغاتی راه بيندازد و بگويد كه شكست در خرمشهر يك عقب نشينی تاكتيكی بوده است. اما آنطور كه بعدها نويسندگانی مثل وفيق سامرايی در كتابهای خود آوردند، صدام بعد از اينكه خبرنگارها را بيرون میكند، برسر فرماندهان نظامیاش فرياد میكشد و میگويد: «اين مدالها را كه گرفتيد حقتان بود؟ سرهای شما بايد در زير چرخهای تانك له میشد كه اينطور شما را نمیديدم. محمره برای من مهم بود! بايد همه شما میمرديد اما محمره سقوط نمیكرد.»
كمی بعد دادگاه نظامی حزب بعث به دستور صدام مجازات ۳۰۰ نفر از فرماندهان ارشد و جزء را صادر میكند كه طی اين حكم، ۶۱ نفر از جمله فرمانده سپاه سوم ارتش عراق سرلشكر ستاد صلاح قاضی، فرمانده لشكر۳ زرهی ستاد جواد اسعدشيتنه و سرهنگ ستادمحسن عبدالله فرمانده تيپ ۱۲ زرهی اعدام شدند. سپس تعدادی خلع درجه شده و تعداديی هم زندانی میشوند.
#عکس #نکات_تاریخی_جنگ
#بیت_المقدس #خرمشهر
@defae_moghadas
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۸
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
صبح روز بعد در زیر بارش شدید باران و در حالیکه رعب و وحشت سراسر اردوگاه را فراگرفته بود با ضرب و شتم در نوبت صف حمام و به حالت سر به زیر نشسته بودیم. حمام آب گرم نداشت و مجبورمان کردند با آب سرد و بدون مواد شوینده استحمام کنیم. هر چند نفر با هم موهای سر وصورت همدیگر را با یک تیغ تراشیدیم و چهره هایمان با سرهای خونین دیدنی بود.
لباس نوی اسارت را پوشیدیم و سرنوشت خود را به دست فرمانده اردوگاه و نگهبانانی سپردیم که سنگدلی و شقاوت و بی رحمی آنان هيچ وقت از ذهنمان پاک نخواهد شد.
پایان
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 ولادت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بر همگان مبارک باد
تقدیم به مولا امیرالمومنین علی (ع)
نام علی وِرد زبان همه
نام علی نام و نشان همه
بر در و دیوار جهان بسته نقش
نام علی عز و امان همه
نیست مثالش به جهان کوکبی
روز و شب او هست بیان همه
اصل ولایت بود از نام او
نام علیا به اذان همه
جاه و جلال و جبروتش ببین
روشنی جام جهان همه
هرچه در عالم بود از یمن اوست
هستی او هست میان همه
شیعه اگر مایه عزت شده
پرچم فخرش به مکان همه
هست (علی) خادم درگاه او
نام علی ورد زبان همه
فی البداهه
محمدعلی آتشی جهرمی
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۹۶
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ ساعت دور و بر ۳ نصف شب بود. خط عراق هم ساکت بود. برایشان جا افتاده بود که بعد از آتشی که روی حمزه ریخته اند، ما دیگر عمل نمی کنیم. عده ای نیروی خواب آلود آورده بود، لب پد چیده بود و میخواست صبح به خیال خودش بزند و خط را بگیرد.
نیم ساعت از آمدن گروهانها به نقطه رهایی نگذشته بود که یک گلوله آمد و درگیری شروع شد. من در سنگری مانده و مشغول هدایت کار بودم. بیسیم زدم به امیر چیذری و گفتم «اسماعیل اسماعیل... چرا درگیر شدی؟ تو قرار بود هر وقت ما ندا دادیم، بزنی.»
گفت: یکی از کفترای ما رفته روی پشت بوم حریف. پیک را فرستادم خبر بگیرد. آنجا پیک همان فرمانده گردان متحرک
بود. تمام پیغامها را میرساند و به نوعی هدایت گر بود. پیک خبر آورد که حسین اسماعیلی رفته روی مین بچه های اطلاعات راه را اشتباه نشانشان داده بودند. حسین که سرستون بوده و میبایست صد متر از بقیه جلوتر حرکت میکرده، می افتد وسط میدان مین. حسین میبایست تیر اول را میزد. او کارکشته و جیگردار بود. برای همین از همه جلوتر میرفت. افتاده بوده وسط میدان مین. نه راه پس داشته نه راه پیش. پای قطع شده اش به یک پوست وصل بوده عراقیها هم که تا آن موقع با خیالی خوش تو سنگرهایشان لمیده بوده اند، می ریزند بیرون و می آیند بالای خاکریز؛ امــا سـیاهـی شـب نمی گذاشته دو طرف همدیگر را ببینند. هر دو طرف، نفس هایشان تو سینه حبس بوده فکر میکرده اند شاید یک کلاغ خورده به موانع و مـیـن منفجر شده. دو ـ سه تا منور میزنند و چشمشان همدیگر را می بیند. همان موقع، حسین کاردش را در می آورد پایش را می برد و پرت میکند آن طرف تر. یا میافتد روی یک مین دیگر و منفجر می شود.
حسین چهار تا داد سر بچه ها میزند.
- پاشید.... چرا نشسته اید نگاه میکنید؟
منورها میترکد و همه جا مثل روز روشن میشود. بچه ها جاکن میشوند و میریزند تو کانال. آنجا برای چندمین بار تیر دست علی زاکانی را می شکافد. ردیف اولی ها، ده پانزده نفر بوده اند که همه میخوابند. باقی بچه ها می روند
آن طرف و میافتند رو. مردانه حمله میکنند و کار را بدست می گیرند. عراقی ها هم کپ میکنند و رودست میخورند. داشته باشید که همان اول بسم الله تا میبینند گیر افتاده اند دستها را میگذارند روی سر و تسلیم میشوند. هوا روشن میشود؛ میبینیم دویست تا اسیر آورده اند. چهار تا وسط شان است که فقط شورت پایشان است و بس. دم صبح دیدم یک نفر مثل گربه چهار دست و پا می آید. رفتم طرفش؛ دیدم حسین اسماعیلی است. مثل کوه محکم بود. آن همه خون ازش رفته بود؛ باز هم نیفتاده بود. هم جسمش قوی بود، هم روحی.
گنده داشت.
حسین را فرستادم عقب.
حاج محمد مرتب یادآوری میکرد حواستان باشد پیشانی را از شما نگیرند چون میتوانند از پهلو بیایند سراغتان.
آن روز صبح از طرف تلویزیون آمدند با من و اصغر مصاحبه کردند.
مصاحبه چی پرسید: شما چه چیز را عامل پیروزی میدانید؟
گفتم عامل پیروزی ما به عقیده من پرچم سبزی بود که روی سینه عباس...
گفت: کات کات حاج آقا این دارد از تلویزیون پخش میشه آخه پرچم که عامل پیروزی نمیشه .
گفتم باشه. باز پرسید چه چیزی عامل پیروزی رزمندگان...
گفتم پرچم.
تا اسم پرچم را میآوردم کات میکرد سه بار حرف مرا قطع کرد گفتم تو اگر از من میپرسی من میگم این بوده اگر خودت میخوای جواب بدی دیگه به من چه. بفرما بسم الله چرا الکی خالی ببندم
این پیروزی لطف خدا و مدد مولا بود اصلاً هیچکس نمیدونست کجا میره نمیدونست پهلو رو باید بزنه یا راست رو، نمیدونه چرا خشایار خراب شد... مصاحبه چی بنده خدا گیر بد کسی افتاده بود. سوزنم حسابی بهش گرفت. این قصه گذشت.
حمل مجروحها آمدند برای تخلیه شهدا و مجروحان. چند ساعت بود پیکر مرد حماسه رضا میرکمالی روی جاده کنار کانال ماهی افتاده بود. به خواب ناز رفته بود. دستمال ابریشمی دور کمرش بود.
عشق باز حقیقی به صاحبش رسید.
در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐