eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 واكنش معمر قذافی در مورد جنگ عراق بر علیه ایران ┄┅═✵✦✼═┅┄ رهبر کشوری که با هیچکس تعارف نداشت وقتی صحبت از ایران می‌شد. لحنش عوض می‌شد... انگار داشت درباره یک ملت دیگر حرف می زد. ملتی که در شجاعت با هیچکس قابل مقایسه نبوده. قذافی در یکی از سخنرانی هاش می‌گفت: "ایرانی‌ها ملتی هستند که در برابر هیچ قدرتی زانو نمی زنند اینها از نسلی می آیند که امپراتوری ساختند و امروز هم، همان خون در رگ هایشان جریان دارد." او می گفت: "هیچ قدرتی نمی تواند این ملت را بشکند چون ملتی که تاریخ دارد مرگ ندارد." درباره جنگ ایران و عراق هم می‌گفت: "دنیا یک ارتش منظم ندید، یک ملت دید که مثل کوه ایستاده بود." او معتقد بود هشتاد درصد کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، اصالتی ایرانی دارند. همین نگاه باعت شد همیشه تأکید کند که ایرانی ها «هویت» دارند، «ریشه» دارند و مردمی نیستند که با تهدید عقب نشینی کنند. شاید قذافی خودش هزار ایراد داشت. اما وقتی یک رهبر بی پرده مثل او درباره ایرانی‌ها چنین حرف هایی می زند، فقط یک معنا دارد، عظمت ایران آن قدر بزرگ است که حتی کسانی که از ما خوششان نمی آمد نمی توانستند آن را انکار کنند. منابع: سخنرانی معمر قذافی درباره ملتهایی که تاریخ دارند - ۲۰۱۱ مصاحبه تلویزیونی درباره جنگ ایران و عراق - شبکه لیبی ۲۰۰۸ سخنرانی عمومی درباره استقلال طلبی ملت‌ها - طرابلس ۲۰۰۹ @defae_moghadas 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۱۰۰ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ روزگار را ببین... هرچه دست‌وپا می‌زدم، بیشتر در لجن فرو می‌رفتم؛ مثل سریش به تنم چسبیده بود. دل را به دریا زدم و فریاد زدم: «هی... تو کی هستی؟ ایرانی هستی؟» صدایی آمد: «امیر هستم... امیر!» خوشحال شدم و دوباره داد زدم: «امیر بیا... من سید هستم!» هر دو در لجن دست‌وپا می‌زدیم. پا را بالا می‌آوردم اما بیشتر فرو می‌رفتم. صلوات فرستادم، از مولا مدد خواستم و ذره‌ذره به امیر نزدیک شدم. وقتی رسیدم، گفتم: «امیر، ترکش خورده‌ام... چه کنیم؟» امیر گفت: «آقاسید، پای من هم تیر خورده. تو سبک‌تری، اگر شلوارت را دربیاوری، راحت‌تر کنده می‌شوی.» باورم نمی‌شد، اما حرفش را گوش دادم. کمربند و دکمه را باز کردم. امیر دولا شد، کتفش را جلو آورد و گفت: «با دست سالمت فشار بده، خودت را بکش بالا.» همه زورم را جمع کردم، انگشتانم به لبه کانال رسید، امیر شلوارم را کشید و کند. با یک دست لبه کانال را گرفتم و خودم را بالا کشیدم. روی زمین افتادم و چند دقیقه بیهوش شدم. صدای عراقی‌ها هنوز می‌آمد. یاد امیر افتادم که در لجن مانده بود. بلند شدم و با خود گفتم: «خدایا، امیر را چطور بالا بکشم؟» او مردانگی کرده بود و مرا زودتر فرستاده بود بالا. چند لباس پاره پیدا کردم، به هم گره زدم و طنابی درست کردم. یک سرش را به پایم بستم و سر دیگر را انداختم پایین. گفتم: «امیر، بگیر!» با زحمت خودش را بالا کشید. من روی خاک سر می‌خوردم، بدن برهنه‌ام می‌سوخت، اما سرانجام امیر به لبه کانال رسید. هر دو خونی و زخمی، کنار کانال افتادیم و بیهوش شدیم. وقتی به هوش آمدیم، فهمیدیم از تیررس دور شده‌ایم. جنازه‌ها اطرافمان پراکنده بود. یاد اصغر افتادم، اما توان رفتن نداشتم. حسرتی سنگین بر دلم نشست. امیر گفت: «من نمی‌توانم راه بروم.» روی زانوها چند قدم کشید، اما راه طولانی بود. زیر بغلش را گرفتم، هر دو به هم تکیه دادیم و لنگان‌لنگان به سمت عقبه رفتیم. هوا روشن شد و نزدیک عقبه حضرت زهرا رسیدیم. دیگر نایی نداشتیم، زیر لب ذکر می‌گفتیم و ناله می‌کردیم. از دور تویوتایی آمد، گردوخاک بلند شد. راننده ترمز زد، قمقمه آب را جلو آورد و گفت: «من مال لشکر ثارالله هستم.» ما را سوار کرد و به بیمارستان صحرایی رساند. همان‌جا بیهوش شدم. فردا با صدای اذان مغرب بیدار شدم. دیدم زیرشلواری پایم است و بدنم کوفته. پرسیدم: «اینجا کجاست؟» گفتند: «بیمارستان امام حسین؛ چهل کیلومتری اهواز.» صبح، امیر آمد و گفت: «من دارم برمی‌گردم خط.» زخم‌هایمان را بستند، سرم بخیه زدند، دستم پانسمان شد. گفتند باید بروی اهواز عکس بگیری تا معلوم شود گلوله یا ترکش کجاست. دستم مثل بالش باد کرده بود. گفتم: «ما مسئولیم؛ وقت دوا و درمان نداریم. گردانمان در خط دربه‌در شده. باید برگردیم.» @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 عاشقان کربلا یاد دارید ساده اما بی‌ریا ؛ داشتید در سر، هوای کربلا ؟! @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
در منطقه حاج عمران در سنگر که بودیم می‌دیدیم نزدیک غروب یک آدم کوتاه قد، که چفیه‌اش را به صورتش می‌بست، روی یک بولدوزر زنجیری می‌نشیند و در حالی که از کنار ما رد می‌شود، دست تکان می‌دهد و بالا می‌رود! نزدیک صبح هم که هنوز هوا تاریک بود پایین می‌آمد، به این رفت و آمد عادت کرده بودیم، اما نمی‌دانستیم او کیست، یک شب در سنگر نشسته بودیم، بهبهانی گفت: این راننده بلدوزر کیه؟ نکنه دشمن باشه؟ نکنه کوموله باشه؟ گفتیم: نه بابا کوموله کجا بود؟ بدبخت زیر آتش تا صبح داره تو خط جون می‌کنه، برای گرد و خاک چفیه می‌بنده؛ بهبهانی نگران بود گفت: من فردا صبح می‌رم ببینم کیه این، صبح که آن بنده خدا داشت پایین می‌آمد و ما هم برای نماز بیدار شده بودیم، بهبهانی از سنگر بیرون پرید؛ من و سه چهار نفر دیگه از بچه‌ها هم بیرون رفتیم تا درگیری فیزیکی پیش نیاید؛ بولدوزر که داشت از کنار ما رد می‌شد، بهبهانی گفت وایسا وایسا، راننده هم ایستاد، بهبهانی بالا رفت و چفیه را از روی صورت او کشید، پسر بچه سیزده ساله‌ای بود! همه متعجب بودیم که چرا این پسر صورتش را بسته است، بهبهانی پرسید: چرا صورتت رو می‌بندی؟ پسر جواب داد همین جوری، بهبهانی گفت: نه باید بگی چرا این کار رو می‌کنی، پسر نمی‌خواست حرفی بزند، اما بهبهانی اصرار کرد، پسر گفت: از ترس اینکه فرمانده خط من رو دعوا نکنه؛ اگه می‌فهمید سنم کمه، من رو راه نمی‌داد، فرمانده درخواست بولدوزر کرده بود تا هرشب بالای ارتفاع برود. بهبهانی گفت: من فکر کردم تو کوموله هستی، پسرک خندید و گفت: نه، من از بچه‌های جهاد مشهدم!!! @defae_moghadas 🍂
.. پرسیدم: «علی آقا، شنیدم بچه های لشکر انصار، شما رو خیلی دوست دارن. میگن شما از توی زندانیا، جرم بالاها و اعدامیا رو میبرید جبهه و اونقدر روشون کار میکنید که یه آدم دیگه ای میشن!» على آقا لبخندی زد و پرسید: «از کی شنیدی؟» با افتخار و غرور جواب دادم: «خُب شنیدم دیگه.» بعد خیلی با ادب مثل گزارشگرها پرسیدم: «این آدما خطرناک نیستن؟ تا بحال مشکلی براتون پیش نیاوردن؟». علی آقا با اطمینان گفت: «نه؛ اصلاً و ابداً. من به نیروهام همیشه میگم....» لبخندی زد و ادامه داد: «به شما هم میگم زهرا خانم؛ اخلاق تو جامعه حرف اول رومیزنه. اگه ما روی اخلاقیات خوب کار کنیم، جامعه ایده آلی داریم. اگه اخلاق افراد جامعه،اسلامی و درست باشه؛ کشور مدینه فاضله میشه. ما باید وارد قلب و دل مردم جامعه بشیم تا مملکت در مسیر الهی قرار بگیره. من سعی میکنم با نیروهام اینطوری باشم و تنها چیزی هم که تو زندگی خیلی خوشحالم میکنه، اینه که یه آدمی که راه اشتباه میرفته، بیارم تو مسیر اصلی و الهی. امام فرمودند: «جبهه، دانشگاه آدم سازیه.» اگه ما پیرو خط امامیم، باید عامل به فرمایشهای امام باشیم ..». @defae_moghadas 🍂
به نام خدا به بهانه یادبود قهرمانان هویزه: شوری به نام انقلاب افتاد فریاد شوق از هر کران برخاست آینده ای مبهم نشان می داد ملت فرایندی دگر می خواست گَردی نشست و جنگ شد آغاز خون در رگ غیرت به جوش آمد خیل جوانمردان این سامان از هر کرانی در خروش آمد هنگامه ای در شهر بر پا شد پای تجاوز در میان آمد مردان با غیرت کمر بستند حرف از نثار جسم و جان آمد بهر نبردی بی امان رفتیم آماده و پیر و‌ جوان رفتیم سرنیزه ها را بر کمر بستیم پای نثار جسم و جان رفتیم یک جمع عاشق بود و ما بودیم پاک و زلال و بی ریا بودیم در جمع عاشق مسلکان دهر افتاده و بی ادعا بودیم آهنگران تشویقمان می کرد دل با نوای کاروانش رفت ای کاش می دیدی چه مردانی با لشکر صاحب زمانش رفت عشق همه یاران شهادت بود مردانه جنگیدن رشادت بود تا پای جان ماندن عبادت بود در خاک و خون خفتن سعادت بود یک عده ای تا بیکران رفتند یک عده با زخم نهان رفتند یک عده چون زه از کمان رفتند یک عده بی نام و نشان رفتند قطعنامه را یک شب پذیرفتیم جام قبولش نوش جان کردیم در کوله هامان چفیه ها را نیز چون غصه ها در دل نهان کردیم آتش بس اجرا شد و ختم جنگ دل خسته و خاموش برگشتیم با صد امید و آرزو رفتیم با حسرتی بر دوش برگشتیم یارانمان رفتند و ما ماندیم از کاروان رفته جا ماندیم بانگ رحیل کاروان برخاست بشکسته دل،بشکسته پا ماندیم سوداگرانِ روزگارِ جنگ آهنگ خود از ما جدا کردند بر گُرده ی رزمندگان جنگ خوان زراندوزی بنا کردند ممد نبودی تا که می دیدی نا محرمان هم رنگ مان گشتند نامردمان جبهه نادیده میراث خوار جنگ مان گشتند نامحرمان اهل زیر آبی با جعل مدرک های قلابی میراث مان را هم درو کردند در یک شب پر نور و مهتابی این سرزمین از خون شناور شد سنگر به سنگر لاله پر پر شد آری هزاران نخل بی سر شد تا مام من امروز مادر شد غ ع فتحی @defae_moghadas
🍂 روایت تصویر در مردابی پوشیده از آب و گیاهان، جوانی کم‌سن و سال با اسلحه‌ای قدیمی در دست، سینه‌خیز پیش می‌رود. چهره‌اش از گل و لای پوشیده شده، اما نگاه مصمم و اندکی خسته‌اش از میان این پوشیدگی آشکار است. او آخرین نفر از گروهی است که پاهای نفر جلویی در قاب دیده می‌شود؛ جایگاهی که نشان می‌دهد هیچ‌کس بیرون از صف نیست. این تصویر، تنها یک لحظه فردی نیست؛ بلکه پدیدار یک تجربه جمعی است. ضرورت جنگ همه را پای کار آورده است. بدن جوان با زمین و مرداب یکی شده، فردیتش در دل جمع محو گشته، و اراده‌اش فراتر از توان شخصی به سوی آینده و عملیات جهت دارد. گل و لای چهره، هم نشانه رنج است و هم نماد محو شدن فرد در راه تکلیف مشترک. اسلحه قدیمی در دست او، خود گویای حقیقتی دیگر است: مسئولین و نیروها با همه داشته‌ها و نداشته‌ها، با هرچه در اختیار داشتند، ایستادند تا سد راه دشمن شوند. این ابزار فرسوده، نماد کمبود امکانات است، اما در عین حال نشانه اراده‌ای است که هیچ کمبودی نمی‌تواند آن را متوقف کند. مرداب و نیزار کوتاه، گذرگاهی آستانه‌ای‌اند: مرزی میان زندگی روزمره و ورود به جبهه. سینه‌خیز رفتن در این مرز، تجربه عبور است؛ عبور از طبیعت به تاریخ، از فردیت به جمع، از آرامش به خطر. این تصویر، حقیقتی از بودن در جهان را آشکار می‌کند: لحظه‌ای که ضرورت جنگ، فرد و جمع، طبیعت و تاریخ، خستگی و اراده را در یک قاب به هم می‌رساند. جوان خسته و مصمم، با اسلحه‌ای قدیمی در دست، نماد نسلی است که در برابر ضرورت، هیچ کناره‌ای نیافت و همه پای کار آمدند. @defae_moghadas
با عرض پوزش تا این لحظه امکان آماده سازی ادامه کوچه نقاش‌ها فراهم نشد. 👋
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 حزب الله اهل اطاعت است و ولایت و قدر نعمت می‌شناسد و از مرگ نمی‌هراسد @defae_moghadas