eitaa logo
دهڪده ‌مثبت
2.8هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1.7هزار ویدیو
13 فایل
یه دهڪده مثبت، تا توے اون یه زندگی آروم‌ و بدور از افڪار منفی رو تجربه ڪنی♥️ پیشنهادات وارسالی‌هاے زیباتون رو اینجا می‌خونم🌱 @Goolnarjes313 https://harfeto.timefriend.net/17400377624639 لطفامعرفی‌مون کن @Dehkade_mosbat
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️طنین شهادتین در سراسر عالم ✨خود را می رسانم به آینده ای نزدیک، با چشم دل همه جا را غرق نور و روشنایی می بینم. پُر از رحمت و محبت، پُر از خیر و سعادت، پُر از صفا و صمیمیت. 🌸در گوش هایم صدای خوشی می پیچد. صدای آرامش و دلنشینی، صدای همه خوبی ها، همان صدای دل انگیزی که رستگاری و عاقبت به خیری را به دنبال دارد. صدایی که به یگانگی خدا و رسالت ختمُ المرسلین شهادت می دهد. با خود نجواگونه حدیث نفس می گویم؛ آه این صدا از کجا به گوش می رسد؟ کسی در کنار گوشم می گوید: از همه جا، از شرق و غرب از شمال و جنوب. وجودم پُر از شعف و شادمانی می شود. اشک شوق بر صورتم جاری می شود. 🌼دوباره گوش می شوم، این بار با عمق وجودم، با تک تک سلول هایم. ندای «لا اله الاالله محمد رسول الله(صلی الله علیه و آله)» همه جا را دربرگرفته . (۱) شاید با پای دل، به دورانِ ظهور مولای دو عالم، مهدی موعود(ارواحناله الفداء) قدم گذاشته ام. نه! چرا شاید؟ حتماً به آن دوران پرواز کرده ام. مهدی جان چقدر مشتاق چنین روزی هستیم و چقدر دلمان تنگ چنین روزی است. ☘️🌸☘️🌸☘️🌸☘️ 🔹قال الصادق (علیه السلام): إِذَا قَامَ الْقَائِمُ لَا يَبْقَى أَرْضٌ إِلَّا نُودِيَ فِيهَا شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ 🌺امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمودند: زمانی که حضرت قیام می کند سرزمینی باقی نمی ماند مگر اینکه ندای شهادتین «لا اله الاالله محمد رسول الله(صلی الله علیه و آله)» از آن برخواهد خواست 📚بحار، ج ٥٢، ص ٣٤٠ 📣کانال در ایتا، سروش، بله @Mahdiyar114
*⚠️نشر با حفظ منبع⚠️* ⭕کانال یاوران امام مهدی(عج) @emammahdy81 📄متن پیام حضرت آیت الله روح الله قرهی (مد ظله العالی) *در خصوص نیاز به حضور گسترده مردم در انتخابات و انتخاب اصلح*، که مشروح آن بدین شرح است: بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد واله الطاهرین ✍️ اما بعد، با توجه به اینکه جمهوری اسلامی ایران که بر دو پایه جمهوریت و اسلام بنا نهاده شده که هميشه *حضور گسترده‌ مردم* در انتخابات مورد تاکید بوده است. لذا سفارش امامین انقلاب، امام خمینی (اعلی الله مقامه الشریف) و امام خامنه‌ای (مدظله العالی) همیشه عامل حضور گسترده مردم برای دفاع از اسلام و مسلمین بوده که تبلور این حضور، *انتخابات* است. انتخابات یکی از مباحث بسیار مهم برای حفظ انقلاب، اسلام و نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و همچنین تبلور جمهوریت این نظام مقدس می باشد. و مسلم است که حضور همه ما در انتخابات یک وظيفه شرعی و عقلی و انسانی می باشد. از آنجایی که دوستان، مکرر سوال نموده اند که در این انتخابات به چه کسی رای بدهیم؟ و با احترام به همه‌ی کاندیداهای محترم انتخابات ریاست جمهوری بالاخص عزيزان ولایی و انقلابی و مخلص، به عرض دوستان می رسانم؛ پر واضح است که با توجه به ورود برادر عزیز و بزرگوار، جناب آیت الله آقای رئیسی، ان شاء الله اين انتخابات، انتخابات مهم و پرشوری خواهد بود و ایشان به عنوان *گزینه اصلح* برای همه ما باید مطرح باشد، ولی باید به دو نکته هم اشاره کنم و آن این است که عزیزان بدانند، اگر این دوره خدای نکرده حضور ما کمرنگ گردد و یا دولت به دست کسانی که توانایی آنچنانی ندارند،بیفتد و مثل دولت فعلی گرفتاری برایمان ایجاد بکنند، خدای نکرده انقلاب عقب گرد خواهد کرد و شاید موجب‌ فتنه های بزرگتری و حتی فتنه اکبر شود. لذا از عزیزان استدعای عاجزانه دارم؛ بدون نگاه به حزب و یا گروه و یا جناحی، حتما وارد صحنه انتخابات گردیده و فرد اصلح که به نظر ما *آیت الله آقای رئیسی* می باشد را انتخاب نمایند که ان شاء الله این مملکت به رشد و نمو برسد؛ مملکتی که 8 سال متاسفانه معطل برای یک بحث بیهوده به نام برجام بود و در این هشت سال معطل که نه، بلکه عقب گرد کرد و چقدر مباحث اقتصادی و مسائل دیگر که بهتر از بنده می دانید را دچار گرفتاری های شدید کرد که بماند به جای خود بحث آن را باید نمود. ان شاء الله که همه عزیزان در این امر موفق باشند و به فضل الهی آن کسی که رئیس جمهور می‌شود کمر همت ببندد برای خدمت به این نظام مقدس و این مردم بسیار با صفا، این مردم مومن، این مردم زجر کشیده، این مردمی که همیشه چه از اول انقلاب و چه حال، در این نظام مقدس و در راه ولایت امیر المومنین و ولایت اهل بیت و در راه ولایت فقیه جان بر کف بودند، نمونه هایش را دیده و می‌بینیم که متولدین سال 70 با التماس به مدافعین حرم پیوستند و برخی به شهادت و بعضی به درجه رفیع جانبازی رسیدند. لذا باید آن کسی که انتخاب مي شود، حتما همتش را برای رفع همه مشکلات این نظام و ان شاء الله آمادگی برای ظهور و دادن پرچم به دست صاحب اصلی آن حضرت حجت بن الحسن المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به کار گیرد. در آخر از همه عزیزانی که این مدت تماس می‌گرفتند و پیغام می دادند که به چه کسی رای بدهیم تشکر میکنم و از خداوند متعال خواهانم که ان شاء الله این نظام مقدس را پیروز و امام راحل عظیم الشان اعلی الله مقامه الشریف و شهدای عزیز را از ما راضی و خشنود و امام المسلمین (مدظله العالی) را در پناه حضرت حق تا حضور حضرت مهدی و در کنار حضرت مهدی روحی له الفدا محافظت نماید و ان شاء الله ما را هم جزء سربازان حقیقی اش قرار بدهد. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته *⚠️نشر با حفظ منبع⚠️* ⭕کانال یاوران امام مهدی(عج) @emammahdy81
هدایت شده از سلام فرشته
🔹ضحی لبخند زد و ادامه داد: - شما هم اگه مرخصی نیاز داری بهم بگو. ساعت کاری ای که داریم این مرخصی رفتن ها رو تعدیل می کنه. و دیگه؟ - دیگه اینکه مسئول امور مالی هم ایشونن. پس ما اینجا چی کاره ایم؟ - مسئولیت شما مشخصه که. همون طور که خودت خواستی، بخش سفارش گیری و ارتباط با مشتری و .. - مالی رو هم به من بده. من با مشتری ارتباط دارم اونوقت امور مالی باید دست اون خانم باشه؟! - اینم نکته ایه. حتما روش فکر می کنم. و دیگه؟ - حالا فعلا همین یک قلم رو درست کن. به دومیش هم می رسیم 🔻سحر خوب فهمیده بود طفیلی وجود ضحی ات که او الان اینجا سر می کند و حقوق خوبی می گیرد و همین دومی و طفیلی بودن، اعصابش را خرد می کرد. صندلی را از پشت میز شش نفره داخل سالن جلو کشید و رو به فریبا گفت: - عزیزم خون خودتو کثیف نکن. ضحی و لیدرش چه کاره این مملکت ان. اسمشه که مدیرن. والّا 🔸کمی مکث کرد و به سمت یخچال رفت. بطری شربتی را برداشت و ادامه داد: - سوء مدیریت رو اینا دارن چون خبر ندارن دزدا چپاول می کنند و می رن. کبک سرش تو برفه دیگه. والّا 🔸ضحی دیگر نمی خواست ساکت بماند اما هر چه فکر کرد، درگیری را صلاح ندانست. به سختی خودش را کنترل کرد و پرسید: - تبلتی که روی میز بود کجاست بچه ها؟ مطلب امروز رو باید عکس بگیریم و بفرستیم. - تبلت رو من بردم خونه کارش داشتم ضحی جان. نگفته بودی دست نباید بزنیم! - قاعده اش اینه که برای استفاده همینجاست. 🔻سحر تبلت را از کیفش در آورد و جلوی ضحی گذاشت: - نترس. نخوردمش! و لیوان شربتش را سر کشید. - اَه. اینام که همش آب و شکرن. 🔸فریبا که با جلوافتادن سحر، شمشیرش را غلاف کرده بود، پشت میز نشست. لیوانش را به سمت سحر گرفت تا از شربتی که می نوشید، برای او هم بریزد. ضحی تبلت را برداشت و دکمه دوربینش را زد: - با دوربینش عکس گرفتی ببینی چطوره؟ - بگیر ببین چطوره. چه کار داری من عکس گرفتم یا نه. 🔹ضحی به خاطر حضور فریبا، چیزی به سحر نگفت. یاد حرف پدر افتاد که همیشه می گفت در خویشتن داری، سرّی است که در مجادله کردن ولو با مغلوب کردن طرف مقابل، نیست. از گلدانی که روی میز بود عکس گرفت. گوشی اش را هم در آورد و با کمی تغییر زاویه دید، از همان گلدان عکس گرفت. تصاویر را با هم مقایسه کرد و گفت: - به نظرم خوب عکس می اندازه. نیازی به دوربین دیجیتال نداریم. - به نسبت دیجیتال، کیفیتش صفره. ولی کار با تبلت و پست گذاشتن راحت تره تا با دوربین. 🔸ضحی مجدد به تصویری که با گوشی گرفته بود نگاه کرد. گوشه سمت چپ تصویر را بزرگنمایی کرد و وقتی خیالش از مشخص بودن مدل دوربین مدار بسته داخل آپارتمان راحت شد، تصویر را با نت سیم کارت، به دایی فرستاد و زیرش نوشت: - ببخشید گل نداشتم درخچه تقدیم کردم. 🔹بعد از ارسال، تصویر را حذف کرد و مشغول گذاشتن پست آن روز شد. در فضای خالی تصویر، راه های ارتباطی با گروه را نوشت و اسم هر دو بیکارستان را انتهای مطلب گذاشت و مطلب را ارسال کرد. 🔸فرهمندپور که در حال دیدن ضحی بود، به تلفن آپارتمان زنگ زد. سحر گوشی را جواب داد. فرهمندپور خیلی گرم به سحر سلام داد و احوالپرسی کرد و از روند کار پرسید. - خانم سهندی اینجا هستند با خودشون صحبت کنین 🔻سحر گوشی را روی میز گذاشت و تکه ای از کیکی که فریبا به او تعارف کرده بود را داخل دهانش گذاشت. ضحی دست روی شانه سحر گذاشت و آرام پرسید: - کیه سحرجان؟ - معلومه دیگه. جناب رئیس. فرهمندپور. با شما کار دارن. گزارش کار می خوان بگیرن. 🔸ضحی با اکراه گوشی را برداشت: - سلام علیکم. الحمدلله. بله. فعلا چند مطلب تبلیغی بارگذری شده. مراجعه کننده ای نداشتیم نخیر. بله. چه وسایلی هستند؟ الان که زوده! بله. باشه مشکلی نیست. فقط جناب فرهمندپور، عرض شود برای مطالب اینستا، همین تبلتی که زحمتشو کشیدین کفایت می کنه. دوربینش خوبه. بالاخره این واحد بدون سکنه است. بله. هر طور صلاح می دونین. من وظیفه داشتم خدمتون عرض کنم. 🔻سحر به چهره جدی و جمله بندی های سنگین ضحی فکر کرد که آیا ضحی حس فرهمندپور را می داند و این طور جواب می دهد؟ باقی کیک را روی میز رها کرد. به ساعتش نگاه کرد و بشکنی برای ضحی زد و اشاره به ساعت کرد. کیفش را روی دوش انداخت و به همراه فریبا از آپارتمان بیرون رفت. 📣کانال در ایتا، سروش، بله @salamfereshte
✨سلام بر تو ای روشنایی زندگی 🌺آقاجان در جایی می خواندم وقتی حضرت عبدالعظیم حسنی به ایران و شهر ری آمد، صرفا مأموریت محدودِ سیاسی و تبلیغی نبود. بلکه مأموریت ایشان در جهت تغییر مسیر تمدن سازی اسلامی ختم خواهد شد، و امّا دو مأموریت ایشان از این قرار بود؛ اول اینکه: بستر سازی برای لشکر سازی ظهور دوم اینکه: ایجاد پایگاهی برای قدرت گیری معنوی نبرد آخرالزمان. 🌼حقیقتا درود خدا بر روح پاک و مطهر شهید عزیز سردار حاج قاسم سلیمانی این بزرگ مرد تاریخ ایران، که ایران را حرم نامید و حفظ این حرم را سفارش نمود. 🍀مهدی جان دعا کن ما هم در این پازل ظهور قرار گرفته باشیم و زمینه ساز ظهورتان باشیم. 🌸من چشم به در دارم آنگه که تو بازآیی 🌸ای مهر جهان افروز ای صبح تماشایی 📣کانال در ایتا، سروش، بله @Mahdiyar114
✍️من و واجب فراموش شده 🌼برای پیک نیک به خارج از شهر رفته بودیم و بعد از کمی جستجو، محل مناسبی برای نشستن پیدا کردیم. مشغولِ پهن کردن فرش و قرار دادن بقیه وسایل روی زمین بودیم که محمد، پسرِ پنج ساله ام به سراغ بازیگوشی های خودش رفت و من در حین جابجایی وسایل، حرکاتِ او را زیر نظر داشتم که زیاد دور نشود. 🌺کمی آنطرف تر میله‌ای بود که محمد با یک دست آن را گرفت و دورش چرخید و بخاطر زمین خاکی، گرد و غبار شد . در همین موقع یک آقا که با ژست خاصی آنجا ایستاده بود و سیگارش را روشن می کرد، با اعتراض گفت:« هی آقا پسر اینکار رو نکن ، گرد و خاک میشه و بقیه رو اَذیت می کنی» 🌸محمد هم از حرکت ایستاد و بلافاصله گفت:« اگر بقیه اَذیت میشن پس چرا شما دود می کنی؟» آن مرد که سیگارش را با دو انگشت، بین لبهایش، نگه داشته بود و در حال کام گرفتن و پُر کردن ریه هایش از آن دودها بود ، یک لحظه با نگاه خیره‌ای به محمد چشم دوخت. سیگار را از دهانش دور کرد و از این حاضرجوابی، لبهایش به لبخندِ دندان نمایی از هم باز شد . سیگار را روی زمین انداخت و زیر پایش له کرد و گفت:« باشه من هم اینکار رو نمی کنم» و از آنجا دور شد. 📣کانال در ایتا، سروش، بله @Mahdiyar114
✍️معامله با خدا 💦قطرات باران بر سر و روی فاطمه بوسه می زد و او را در شیرینیِ وصف ناپذیری فرو می برد. چشمان خود را بست و با تمام وجود به صدای آرامبخش باران گوش می داد. باران را جلوه ای از رحمت خدا می دید که به او هدیه داده شده است. به یاد روزهای گذشته افتاد که با خود درگیر بود که دل دوستانش را شاد کند و یا رضایت پدر را به دست بیاورد؟! 🌼چند روز قبل سمیه به او گفت: فاطمه جان گروهی از بچه های دانشگاه که همه را می شناسی بعد از امتحانات می خواهند به یک سفر تفریحی بروند تو هم می یایی؟ فاطمه گفت: عزیزم نمی تونم قول بدم . ممکنه پدرم اجازه ندهد. سمیه: فاطمه یک کاریش بکن همه بچه ها دوست دارن تو باشی، با بودن تو بهمون خوش می گذره. دلمون رو با اومدن شاد کن. فاطمه بعد از امتحان وقتی به خانه رسید، پدرش هم آمده بود. بعد از خوردن ناهار کنار پدر نشست و بوسه ای بر دست پدر کاشت و گفت: بابا اجازه هست بعد از امتحانات با دوستان دانشگاه به سفر برم؟ پدر ابروانش را موج دار کرد و بر پیشانی اش چروک های ریزی نشست، کمی اخم چاشنی صورتش کرد و گفت: فاطمه خودت می دونی با مسافرت های مجردی موافق نیستم. هر جا خواستی با هم می ریم . 🌺فاطمه به طرف اتاقش رفت. خودش را روی تخت رها کرد و به سقف چشم دوخت و به شانس خود نفرین می کرد که چرا نمی تواند مثل دوستانش به سفر رود؟ چند ساعتی با خودش درگیر بود که با لجبازی و تهدید پدر خود را راضی کند؛ امّا بعد از آنکه به یاد سخنان روحانی مسجدشان افتاد که در مورد پدر و مادر و اثر رضایت آن ها بر زندگی فرزند سخن می گفت، تا جایی که رضایت و نارضایتی پدر را به رضایت و نارضایتی خدا گره زده بود.(1) همین موقع بود که با خدا معامله کرد و از خیر این سفر گذشت. هم اکنون بعد از بدرقه دوستانش درحال رفتن به خانه بود که با ریزش شدید باران روبرو شد و اینچنین در زیر باران با خدا عشق بازی می کرد. ☘️🌸☘️🌸☘️🌸☘️ 🔹(1) رسول اللّه صلى الله عليه و آله:رِضَا الرَّبِّ في رِضَا الوالِدِ، وسَخَطُ الرَّبِّ في سَخَطِ الوالِدِ. 🌸پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : رضايت خدا ، در رضايت پدر است و نارضايتى خدا ، در نارضايتى پدر . 📚حکمت نامه کودک، ص304. 📣کانال در ایتا، سروش، بله @Mahdiyar114
هدایت شده از سلام فرشته
🔹گوشی تلفن، هنوز دست ضحی بود و داشت به حرفهای فرهمندپور گوش می داد: - پک های مختلفی آماده کنین. برخی دو قلم جنس داشته باشن و برخی شون بیشتر. قیمت ها هم که متفاوت می شه خودتون واردین. اینکه می گم پک های مختلف هم برای فروش بهتره هم رعایت سلیقه مشتری و هم کم هزینه تر شدن. فقط پکی بفروشین. تکی نباشه. این خودش ی شگرده. - بله متوجه ام. این جور مسائل مربوط به فروش رو سحر خانم به عهده گرفتن که همین الان رفتن والا گوشی رو می دادم خدمتشون. جناب فرهمندپور، دو روز آخر هفته رو بنده نمی تونم بیام. مشکلاتی دارم که باید بهشون رسیدگی کنم. از نظر شما مشکلی نیست؟ - اختیار دارید. شما خودتون رئیس هستید نیازی به اجازه گرفتن از بنده نیست. 🔻ضحی از طولانی شدن مکالمه، معذب بود و می ترسید زبان احساس فرهمندپور باز شود و حرفهایی که مناسب نیست را بشنود. برای همین بدون مکث خاصی گفت: - متشکرم. با اجازه تون خانم ها رفته ان. باید برم در رو قفل کنم. امر دیگه ای اگر ندارید خداحافظی می کنم. 🔸چند ثانیه ای مکث کرد اما مهلت چندانی نداد که فرهمندپور بخواهد چیزی بگوید. خداحافظی گفت و گوشی را قطع کرد. بدون اینکه عکس العمل خاصی در رفتارش نشان بدهد، تبلت را داخل کشوی میز گذاشت و قفلش کرد. کیفش را برداشت و گوشی به دست، از آپارتمان خارج شد. کلید را داخل قفل انداخت و هر سه قفل آن را چرخاند. داخل آسانسور شد و قبل از اینکه پیامک عباس برسد، برایش نوشت: - کارم تموم شده. دارم می رم خونه. دوش می گیرم که ان شالله با هم بریم خرید. مرخصی هم گرفتم. شما می یای دنبالم ؟ 🔻به محض ارسال، پیامک عباس آمد: - سلام عشقم. رفتی خونه خبر بده که بیام دنبالت بریم خرید. منتظرتم. ضحی از هم زمانی پیامک ها خندید. سوار ماشین شد و به سمت خانه حرکت کرد. 🔹خرید مختصر ضحی، چند ساعت بیشتر طول نکشید و برای خوردن شامی ای که مادر زحمتش را کشیده بود، به خانه برگشتند. کیسه های خرید را روی تخت گذاشت. در فاصله ای که عباس تجدید وضو می کرد، لباس عوض کرد و به همراه عباس، سر سفره نشست. 🌸حس خوش کنار عباس بودن در حضور پدر و مادر و خوردن شامی دست پخت مادر لای نان بربری که پدر خریده بود، اشک را به چشمانش آورد. عباس متوجه تغییر حالت ضحی شد. موقع خرید هم بغض ضحی را چند بار دیده بود و می دانست به خاطر دلتنگی است. مادر، به وجود آمدن این حالت را برایش گفته بود و توصیه کرده بود هوای عروست را داشته باش. عباس لیوان دوغی پر کرد و دست ضحی داد و لبخند شیرینی هدیه اش کرد بلکه سفره اشکش را پهن نشده، جمع کند. ضحی دوغ را جرعه جرعه و به سختی خورد و بغضش را با آن، قورت داد. با خوردن دوغ، تازه فهمید که چقدر تشنه است. پارچ را برداشت. برای مادر و پدر و عباس دوغ ریخت. لیوان خودش را هم مجدد پر کرد. جای حسنا و طهورا خالی بود اما می دانست که مادر، بهترین کار را کرده. طهورا، زهره را کنار خودش نشاند و صدایش را بلند کرد: - زن داداش اشکال نداره برای زهره بکشم؟ 🔸کف گیر را برداشت و همزمان با اجازه ماکارونی را ها داخل بشقاب روی هم ریخت. کوه بزرگی درست کرد و جلوی زهره گذاشت. نگاه مات زهره به کوه ماکارونی، دهانش را باز کرد: - وای چقدر زیاد - زیاده؟ من که بچه بودم دوبرابرشو می خوردم. یعنی تو نمی تونی بخوری؟ بیا حالا ببین برای خودمم می کشم 🔻چند روزی بود زهره، درست غذا نمی خورد. طهورا حدس می زد به خاطر ازدواج ضحی و وابستگی زهره به ضحی است. به سفارش مادر، از ظهر به خانه دایی رفته بود و با زهره بازی می کرد. گاهی حواسش به خواستگاری که قرار بود بیاید پرت می شد اما سعی می کرد توجهی نکند. از مادر خواسته بود خواستگاری را یک هفته عقب بیاندازند و مادر هم به خاطر کارهای عروسی ضحی، قبول کرده بود. حسنا پشت میز دایی، درس می خواند و هر از گاهی برای هواخوری، به کمک طهورا می آمد و با زهره بازی می کرد. 🔹زهره، چنگالی که طهورا روی هوا نگه داشته بود را گرفت و داخل ماکارونی ها کرد. آن را چرخاند و به سمت دهانش برد. به جز سه چهار رشته، بقیه ماکارونی هایی که روی چنگال بود به سمت بشقاب، سرازیر شد. طهورا خندید. قاشق را به سمت طهورا گرفت و گفت: - آماده مسابقه هستی؟ تا مامانت می یاد، می تونی جلو بزنی. من صبر می کنم زن دایی که اومد شروع می کنم. بدو بخور که برنده بشی. من تو مسابقه به هیشکی رحم نمی کنما. 📣کانال در ایتا، سروش، بله @salamfereshte
✨سلام و صلوات بر تو ای انیس و مونس 🌺مهدی جان دولتی می تواند زمینه ساز ظهورت باشد که اطاعت را قبل از آمدنتان تمرین و ممارست کرده باشد. 🌼آقاجان برای حرکت به سوی ظهور باید مسئولینی را بر جامعه حاکم کنیم که معرفت به ولایت داشته باشند و عاشقاته در راه ولی خدا تلاش کنند و در هنگام پذیرش مسئولیت به دنبال جلب رضایت امام زمان باشد. 🌸مولاجان خودت ما را در این مسیر هدایت بفرما تا بهترین انتخاب را داشته باشیم. 📣کانال در ایتا، سروش، بله @Mahdiyar114
✍️از تبار آسمانی 🌼ای عزیز آسمانی از آسمانی 🌺با همنشینت همان نازنین همان پیام آور خوبی ها همان زیبایی ها چه لحظات ناب و شیرینی داشتی 🌸دوستت دارم ای قرآن عزیز، دوستت دارم ای رسول خوبیها. « لَقَد كانَ لَكُم في رَسولِ اللَّهِ أُسوَةٌ حَسَنَةٌ ؛ مسلّماً برای شما در زندگی، رسول خدا سرمشق نیکویی بود.» 📖 📣کانال در ایتا، سروش، بله @Mahdiyar114
💯فرصتی گرانقدر ✅ارتباط با والدین یکی از گرانبهاترین تجربه ها در طول زندگی برای یک فرد به حساب می آید؛ زیرا پایه گذار و اصل تمام روابط عاطفی و احساسی در طول عمر اوست. 🔘ارتباط با والدین حتّی می تواند نگاه یک فرد به زندگی و اطرافیانش را تغییر دهد. 🔘رفتار خوب و زیبا با پدر و مادر، ارتباط تنگاتنگی با رشد و پیشرفت دارد. همین مورد می تواند انگیزه بالایی برای بهبود رابطه فرزندان با والدین باشد. 🔘بعضی فرزندان با اینکه پدر و مادر خود را دوست دارند؛ ولی همواره با آن ها درگیری و تنش دارند. خداوند این نعمت را به ما داده است برای رسیدن به اوج شکوفایی؛ پس حواسمان باشد نهایت تلاش و کوشش خود را برای استفاده از این فرصت گرانقدر به کار گیریم. 📣کانال در ایتا، سروش، بله @Mahdiyar114
دهڪده ‌مثبت
#قسمت_بیست_و_سوم #معیار_انتخاب_اصلح 💯از شیوه ‌های تبلیغاتی صحیح استفاده نماید. ✍️استکبار ستیز، شج
💯از شیوه ‌های تبلیغاتی صحیح استفاده نماید. ✍️استکبار ستیز، شجاع و مقاوم در برابر فشارهای دشمن‌ باشد. 🌼داراى روحیه‌ى مقاوم باشد. این ملت اهداف بلندى دارد، کارهاى بزرگى دارد، تسلیم نیست، کسى نمیتواند با این ملت با زبان زور حرف بزند. 🌺کسانى که در رأس قوه‌ى اجرائى قرار میگیرند، باید کسانى باشند که در مقابل فشارهاى دشمنان مقاوم باشند؛ زود نترسند، زود از میدان خارج نشوند؛ این یکى از شرطهاى لازم است. 🔰بیانات در دیدار کارگران و فعالان بخش تولید کشور ۱۳۹۲/۰۲/۰۷ 📣کانال در ایتا، سروش، بله @Mahdiyar114
🌺سلام و صلوات بر تو ای نفس های مادر 🌼مهدی جان شرمنده ام که می گویم آقا بیا! مانده ام چرا نمی گویم من باید به محضرتان مشرف شوم؟ مگر الان به برکت و دعای چه کسی زنده ام؟ و یا به برکت چه کسی دعا می خوانم؟ نامه می نویسم، بالاتر تا جایی که در دعا می خوانیم " بكُمْ‏ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ " به واسطه شما باران می بارد. با وجود شماست که خورشید می تابد، ما نفس می کشیم، ما فکر می کنیم، ما نماز می خوانیم. در یک کلام قوام هستی به امام است. 🍀مهدی جان با علم حضوری می توان تو را دید، دیدنی که می بیند هر لحظه در محضر اوست که حاضر است! و هر لحظه که رشد می کنی او هست که دستتان را می گیرد. ☘️🌸☘️🌸☘️🌸☘️ 📣کانال در ایتا، سروش، بله @Mahdiyar114 عجل الله فرجه عجل الله فرجه