" دل ــنامه "
بخاطر همینه که، چشمام خسته بنظر میرسیدن... چون دلم سفارش داده بود، به سلول های متخصص در امور کد
سفارش داده بود درهای رمز دار بسازن..
تا تو بخش امانات دل نصب کنم...
وحتی یه جوری برنامه چیدم
که واسه بعضی از درا،
خودم حق رمز گذاری نداشته باشم...
اینجا نمیتونم افشا کنم که حق کدگذاری رو به کدوم بخش از وجودم واگذار کردم...
" دل ــنامه "
حتی ریش سفیدای گمنام ساکن در دهلیز راست توی قلبم هم نمیدونن...
اگه کسی گروگانشون گرفت..
هیچی ازشون نمیفهمن
" دل ــنامه "
من نمیتونم حرف بزنم... چون نمیخوام دردای امانتی ِبقیه ، سرریز کنه..
حالا فهمیدین چرا نمیتونم حرف بزنم..
چرا راه میرم تا هضم شه...
چرا این دل محرم اسراره؟
" دل ــنامه "
یه روز، یه جایی... چیزای بدی به من نسبت دادن..
میدونین اون نسبت دادنه چی بود؟
"واژگان بد از سو برداشت. عقده گشایی ازتو بخاطر لج بودن با ادم هایی که..
تحقیرکردن در جمع و نقل یک عیب و کینه پیش دیگران... جوری که خورد بشی.
فقط بخاطر کینه داشتنشون از، ادمایی که بهشون" مربوطی... "
" دل ــنامه "
و همه چی رو فراموش کردم
از اون موقع تاحالا
من ظرفیتم بیش از حد شده..
دیگه هرچیزی ناراحتم نمی کنه
یا اساسا چیزهای زیادی هست که ناراحتم نمی کنه...