eitaa logo
دوتا کافی نیست
49.1هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
1.4هزار ویدیو
33 فایل
کانالی برای دریافت اخبار مهم و نکات ناب در زمینه فرزندآوری، خانواده و جمعیت (دوتا کافی نیست، برگزیده دومین رویداد جایزه ملی جمعیت در بخش رسانه) ارتباط با مدیر @dotakafinist3 تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/3841589734Cc5157c1c6e
مشاهده در ایتا
دانلود
دوتا کافی نیست
#تجارب_برگزیده ✅ تجارب منتخب، به شرح زیر می باشد: 🌺 تجربه شماره ۲۱ 🌸 تجربه شماره ۶۸ 🌺 تجربه شماره
۱۱۳ من یه نوجوون هیجده ساله هستم و فرزند اول خانواده، یه داداش کوچیک تر از خودم دارم که الان کلاس هشتمه... ما از چهار پنچ سال پیش به پدر و مادرمون میگفتیم، ما باید خواهر داشته باشیم، کلی انتظار کشیدیم، از صحبت های حضرت آقا درباره فرزند آوری گفتیم، براشون از بعضی خانواده های پرجمعیت مثال میزدیم، خلاصه بعد از کلی راه رفتن روی ذهن پدر و مادر، بالاخره فهمیدیم یه عضو جدید داره به خانواده ما اضافه میشه... 😍 ما فقط و فقط آبجی میخواستیم چون من و داداشم و بابام سه تایی مَرده خونه بودیم و مادرم بین سه تا مرد گیر افتاده بود تا بالاخره یه دختر هم داشته باشه که تو کارها کمکش کنه و.... خلاصه تا شش ماه اجازه ندادیم کسی متوجه بشه، ولی بعدش که فهمیدن حرف ها شروع شد، از یه طرف بعضی از فامیل ها به مادرم میگفتن دستت درد نکنه، ما چند سال بود میخواستیم بچه سومو بیاریم ولی جرأت نمیکردیم، حالا که شما برای سومین بار بچه دار شدی، ماهم بدون ترس و لرز بچه سومو میاریم😊😊😊 این فرزند آوری خودش یه بود، چرا که بعد از فرزند سوم پدر و مادرم، شش تا خانواده دیگه بچه دار شدن... دیگه حرف های بقیه رو که میگفتن تازه آسوده خاطر شده بودی، راحت شده بودی و دو تا بس بود مگه میخوای چکار کنی و... شرح نمیدم.(تو خود حدیث مفصل، بخوان از این مجمل) 😂😂😂 حالا از قسمت ناراحت کنندش بگم براتون، ما داشتیم سره انتخاب اسم خواهرمون دعوا میکردیم، که فهمیدیم بچه پسره😡😡😡😡 کلی ناراحت شدیم، ولی معتقد بودیم هرچه خدا بخواد همون میشه ولی ناامیدم، نشدیم به طوری که تا لحظه آخر امید داشتیم بچه دختر بشه تا این جا هم پیش رفتیم که وقتی برادرم به دنیا اومد، زنگ زدم مادر بزرگم گفتم بچه پسره یا دختره 😆😆😆😆 یعنی منتظر شنیدن این بودم که بگه دختره ولی😢😢😢 زندگی ما از وقتی امیر عباس اومد از این رو، به اون، رو شد... نشاط بیشتر، تحرک بیشتر و تحمل بیشتر و رزق و روزی معنوی و علمی بیشتر و هزاران چیز خوبه دیگه... من و داداش وسطیم هنوز ناامید نشدیم و باز هم به پدر و مادرم میگیم ماااااا آبجی میخوایم 😉 شما دعا کنید خدا یه خواهر صالحه و سالم نصیب ما کنه... کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
دوتا کافی نیست
#تجارب_برگزیده ✅ تجارب منتخب، به شرح زیر می باشد: 🌺 تجربه شماره ۲۱ 🌸 تجربه شماره ۶۸ 🌺 تجربه شماره
۶۸ من سال ۸۷ ازدواج کردم و بعد از دو سال بچه ی اولم به دنیا اومد. پسرم آنقدر بدقلق و ناآروم بود که به همه میگفتم من تا ده سال دیگه بچه دار نمیشم. اما وقتی پسرم دوسالش شد، کم کم زمزمه های همسرم شروع شد که نسل شیعه باید زیاد بشه و الان مطالبه ی حضرت آقا از خانواده ها، مخصوصا مذهبی ها اینه که بچه دار بشن. خلاصه اونقدر اصرار کرد که بچه ی دوم مون یک سال بعد متولد شد و این نهضت ادامه داشت تا الان که بچه ی پنجمم،۶ماهشه😊 یعنی به لطف خدا ما ظرف ۹ سال، پنج تا بچه آوردیم. سختی های عمده ی من فقط فاصله ی بین بچه ی دوم و سومم بود که کم تجربه بودم، ولی خدا رو شکر بعد از اون خیلی سختم نشد. دراین ده سال بالا پایین زیاد داشتیم، حرف زیاد شنیدیم، ولی خدا رو شکر سختی هامون خیلی کمتر از اون چیزی بود که فکر میکردم. خدا رو شکر، بچه های خیلی خوب و سالمی دارم، بارداری های خیلی راحتی رو پشت سرگذاشتم. و بجز بچه ی اولی، سر هیچکدوم نه شب بیداری کشیدم، نه سختی آنچنانی‌. و دلیل اصلیش هم توکل و اعتمادی بود که به خدا کردیم و تو این راه فقط و فقط تکیه گاهمون خدا بود، بطوری که حتی رو کمک مادر خودمم حساب باز نکردم. چراکه اطرافیان به طرق مختلف بیان میکردند، شما که این همه بچه آوردید، خودتونم پای همه چیزش وایستید. تا الانم خداروشکر از لحاظ مالی کم نیاوردیم و همیشه هر کسی قرض میخواد، اول به ما زنگ میزنه. هنوز خونه نداریم ولی برای راحتی بچه ها اول ماشین خریدیم، البته در فکر خریدش هستیم، اما مطمئنیم که از جایی که فکرشو نمیکنیم، خونه هم میرسه. خودمم با اینکه تا مقطع دکتری پیش رفتم و الان میتونم برم سرکار، اما اصلا الان به درآمدزایی و اشتغال فکر نمیکنم، چون معتقدم فعلا وظیفه ی مهمتری رو دوشم هست، اما آقامون رو تشویق کردم به ادامه تحصیل و خدا رو شکر درسش رو داره پیش میبره، با اینکه نظامی هست و مشغله ش هم کم نیست. نکته ی آخرم بگم که من کل زایمانام سزارین بود. متاسفانه چندسال قبل میگفتن دیگه اولی که سزارین شد تا آخر همینه. و به همین دلیل من به فکر زایمان طبیعی نبودم. اما الان میگن دومی را با شرایطی میشه طبیعی زایمان کرد. درست مثل این حرفشون که قدیما میگفتن سزارین فقط ۳تا امکان داره، اما من خودم و چند نفر دیگه رو دیدم که تا ۵تا سزارین هم داشتن. تازه من بچه هام فاصله هاشون کمتر از دو سال بود!!!!متاسفانه این هم دروغ دیگه ای بود که در طول این چندسال به ماها گفته شد. برای کم شدن نسل شیعیان..... کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
دوتا کافی نیست
#تجارب_برگزیده ✅ تجارب منتخب، به شرح زیر می باشد: 🌺 تجربه شماره ۲۱ 🌸 تجربه شماره ۶۸ 🌺 تجربه شماره
۱۴۳ وقتی من ۱۴ سالم بود و برادرم ۲۰ ساله، متوجه شدیم که انگار یه خواهر یا برادر دیگه تو راهه... پدر و مادرمون هم، اصرار بر سقط داشتن... میگفتن سنمون رفته بالا و بچه هامون بزرگن... اما من از خدام بود که یه کوچولو بیاد خونمون... بعد چند سال دعا، خدا درخواستمو اجابت کرده بود... 😍😍 برای اینکه والدینم رضایت بدن به موندش، اعتصاب غذا کردم و لب به هیچی نمی زدم و میگفتم باید به دنیا بیاد... از طرفی مادربزرگ مادریم هم، مامانم و قسم داد که اینکارو نکن... به این دو دلیل راضی شدن. البته همچین ساده هم نبود... خلاصه خواهر کوچولوی ما به دنیا اومد و اسمشم گذاشتیم محیا، یعنی زندگی... الان واقعا زندگی هممونه... ۱۶ ماهشه... یه دختر شیطون بلا که دست هرچی پسر شر از پشت بسته... پدر و مادرم، خواهرمو بغل می کنن و میگن: «ما غلط می کردیم، میگفتیم نمی خوایمش...» شده نفسمون...ضربان قلبمون...💞 الان همین دختر شیطون، مهر نماز همه رو وسط نماز برمیداره و فرار میکنه... 😂 پدرم میگه بچه هامون که ازدواج کردن و رفتن سر زندگیشون، این بچه پیشمون هست و تنها نیستیم... الانش هم ما دوتا درگیر درس و تحصیلیم و خیلی کم تو جو خانواده ایم، این آتیش پاره، عوض ما فعالیت داره😬☺ برام دعا کنید، بتونم خالم و راضی کنم بچه ی دوم بیاره... ۲ ساله هرچی میگم. گوش نمیده... واقعا به این نتیجه رسیدم که کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
دوتا کافی نیست
#تجارب_برگزیده ✅ تجارب منتخب، به شرح زیر می باشد: 🌺 تجربه شماره ۲۱ 🌸 تجربه شماره ۶۸ 🌺 تجربه شماره
۱۳۷ سلام من از پدرومادرم خیلیی خیلییی ممنونم بابت تمامی زحماتشان، بابت فداکاری هاشون و زحماتی که برامون کشیدن... من هم قربانی طرح «دوتا فرزند کافیه» شدم، میگم قربانی چون واقعا سخته تنهایی اونموقع برای من و الان برای برادرم... ما ۱۰ سال اختلاف سنی داریم و دو دنیای متفاوت داریم... موقعی که برادرم کلاس سوم نرفته بود، 8 ساله و من 18 ساله بودم که عروسی کردم و برادرم خیلی تنها شد... الان ما دوتا تک فرزندیم... هردومون، همه چی داریم، همه چی... برادرم اتاق جداگانه داره ولی یک لحظه داخلش نمیره، تخت خواب داره ولی روش نمیخوابه... خودم 6-7 سال کلاس زبان رفتم و زبانم خیلی خوبه، ولی چه فایده الان سه ساله عروسی کردم و هیچ جوره ازش استفاده نکردم... هیچ کدوم از این توانایی های من و برادرم اختلاف سنی مون رو کم نکرد یا برامون خواهر و برادر نشده... هر وقت خانواده همسرم یا دوستای خودم رو می بینم سه تا و بیشتر هستن واقعا دلم میسوزه از اینکه همیشه تنها بودم و الانم برادرم همینطوره... هیچ امکانات رفاهی جایگزین خواهروبرادر نمیشه... هیچ تخت خواب گرم و نرمی بعدا آغوش خواهر برای سختی های زندگی نمیشه یا حمایت برادر توی مشکلات... هیچ تبلتی جایگزین بازی بچه ها با هم نمیشه... کاش پدرومادرا بدونن همه چی امکانات رفاهی نیست، حاضرم هیچ کدوم از امکانات رفاهی رو که داشتم، نداشته باشم و یه خواهر یا یه برادر دیگه داشتم کاااش... کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
دوتا کافی نیست
#تجارب_برگزیده ✅ تجارب منتخب، به شرح زیر می باشد: 🌺 تجربه شماره ۲۱ 🌸 تجربه شماره ۶۸ 🌺 تجربه شماره
۲۱ من یه خانم 34 ساله هستم و مادر سه و نیم فرزند... فارغ التحصیل مهندسی شیمی از دانشگاه علم و صنعت با معدل بسیار خوب. ازدواج که کردم دنبال هدف زندگیم می گشتم تا این که به سخنان یکی از شهدای بزرگواری برخوردم که سخت ترین کار انسان، تشخیص تکلیف است خلاصه با مطالعه و مشورت و تفکر به این نتیجه رسیدم که تکلیف من در حال حاضر فرزند آوری است با همسرم در این زمینه کاااااااااملا هم عقیده بودم وقتی دختر اولم به دنیا آمد مورد توجه همه فامیل بود وقتی دو سال بعد دومی رو باردار شدم همه جاخوردن . ولی گفتن می خواد دو تا پشت هم بیاره و راحت شه! وقتی دو سال بعد سومی رو باردار شدم خانواده همسرم تا چند ماه با ما قطع رابطه کردن و خانواده خودم هم به خاطر شرایط جسمیم خیلی توبیخم کردن من تالاسمی مینور هستم و کم خونی معمول همه خانمها رو هم دارم طوری که دوره بارداری رو با کپسول اکسیژن طی می کنم و انصافا هم بسیار سخت می گذشت فرزند سومم در یک سال و نیمگی مریض شد و چند ماه درگیر بودیم. این موضوع و مخالفت اطرافیان باعث شده بود که همسرم به هیچ وجه به فرزند بعدی فکر نکند در این مدت خیلی باهاشون صحبت کردم، خیلی دعا و توسل کردم تا این که ماه رمضان رضایت دادن و الان که فرزند سومی دو سال و نیمه اس چهارمی رو باردارم البته هنوز هییییییچ کس خبر ندارد خانواده خودم نگران سلامتی خودم هستن و خانواده همسرم نگران کار و معیشت و هزینه زندگی هر دو طرف رو درک می کنم اما من مکلف به انجام وظیفه ام هستم خدا رو شکر بچه هایی سالم و شاد و مستقل دارم آقا در یکی از سخنرانیهاشون فرمودن که تربیت فرزند یک سیستم است که در خانواده جریان پیدا می کنه و لازم نیست برای تک تک فرزندان اصول تربیت جداگانه پیاده بشه من این موضوع رو با گوشت و خونم درک کردم. به اونهایی که از هزینه و خرج زندگی می ترسن می گم مگه روزی همین یک بچه دست شماست که ازبعدیها می ترسید؟ روزی بچه دست خداست به اونهایی که از تربیت کردن می ترسن می گم شما اگر یک فرزند رو بتونی درست بار بیاری ده تا رو هم می تونی . خودت رو دست کم نگیر به اونهایی که از حوصله برای بچه می گن می گم که باور کنید بچه های بعدی مستقل ترند و کمتر وابستگی دارن. و اینکه، وقتی برادرهای سُنی ما به ساده ترین شکلها ازدواج می کنن و تعداد بچه های زیادی دارن، یه وقت شرمنده مولا علی نشین. کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
دوتا کافی نیست
#تجارب_برگزیده ✅ تجارب منتخب، به شرح زیر می باشد: 🌺 تجربه شماره ۲۱ 🌸 تجربه شماره ۶۸ 🌺 تجربه شماره
۱۵۲ دخترم 5 ماهه بود و هوا داشت سرد میشد🌨🌨 باید براش یک لباس گرم میخریدم. اما دستمون چندان باز نبود. تو همون روزا از طرف محل کار همسرم به کارمندها برنج دادن. به ما هم دو کیسه 10 کیلویی دادن. همسرم وقتی اومدن خونه گفتن ما که از قبل هم حدود 10 کیلو برنج داریم تا بیایم استفاده کنیم دوباره اداره برنج میده و پیشنهاد دادن که یک کیسه برنج رو بدیم به خانواده مستضعفی که مادربزرگم می‌شناختن. گفتم ما الان شرایطمون خوب نیست بیا ببینیم کسی از اطرافیان برنج لازم نداره از ما بخره. 💰💰😃 همسرم گفتن اصلا این کار رو نکن و گفتن که مگه نمیدونی صدقه دادن خودش باعث افزایش روزی میشه. خلاصه منم اطاعت امرِ همسر کردم و با مادربزرگم هماهنگ کردم که فرداش که جمعه بود یک سر بریم خونه شون و برنج رو تحویل بدیم. بعد از تحویل دادن برنج به مادربزرگم رفتیم منزل مادرشوهرم. خواهر شوهرم هم اومده بودن اونجا. بعد از ناهار من رو صدا زدن و گفتن بیا ببین این لباسی که برا دخترت دوختم اندازه ش خوبه. وقتی لباس رو از تو پلاستیک در آوردم چشمام گرد شدن😳😳 خواهرشوهرم یک سوئی شرت و شلوار گرم و آستر دوزی شده ی زیبا با کفشک و کلاه برای دخترم دوخته بود. 💗💗 دقیقا چیزی که دخترم لازم داشت. حتی بهتر از اون چیزی که خودم میتونستم براش تهیه کنم... همسرم وقتی لباس رو دید نگاه مهربونی بهم کرد و گفت خدا روزی رسونه. اونم از جایی که ما فکرش رو نمیکنیم. 🌺🌺 کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
دوتا کافی نیست
#تجارب_برگزیده ✅ تجارب منتخب، به شرح زیر می باشد: 🌺 تجربه شماره ۲۱ 🌸 تجربه شماره ۶۸ 🌺 تجربه شماره
۱۴۸ در دوران دانشجویی عروسی کردیم، هر چه مادرشوهرم میگفت یه بچه بیارید، من کمکتون میکنم، ساعاتی که میری دانشگاه خودم برات نگه میدارم، میگفتم نه... وحشت میکردم از اینکه چه طور با بچه درس بخوانم و... بعد لیسانس، همه گفتن اول کار پیدا کن، خونه و ماشین واجبه و.... بچه رو بعد بیارین... یه سالی تو شهر غریب تنهایی رو تحمل کردم، دنبال کار گشتم و... یهو متوجه شدم که باردارم انگار دنیا رو سرم خراب شد... نه خونه داشتیم نه ماشین، تازه شهرمون کوچیک بود و کلا یه دکتر زنان داشت و یه بیمارستان دولتی... قصد داشتیم پول جمع کنیم، بریم شهر بزرگتری خونه بخریم ولی حالا برنامه هامون بهم خورده بود. کارم شده بود گریه و ناشکری... باز خوب بود که تو اون شهر غریب مادرهمسرم رو داشتم همش بهم دلداری میداد و کمکم میکرد... تو همون ماه های اول یه روز همسرم زنگ زد گفت، قبول داری بچه رزقشو با خودش میاره؟ گفتم چطور؟ گفت یه وام خودرو تو محل کارمون اسم نوشته بودیم، امروز قرعه کشی کردن اسم من در اومده😍😍😍 حالم روز به روز بهتر شد برا زایمان به اصرار مادرم قرار شد که برم شهر خودمون بیمارستان خصوصی، ولی خدا خواست و پسرم ده روز زودتر تو همین شهر کوچک صحیح و سالم و طبیعی بدنیا اومد🌷🌹 پسرم ۶ ماهه شده بود، تازه داشتم از مادر شدنم لذت میبردم که فهمیدم بازم باردارم🙈 ایندفعه دیگه واقعا غم عالم اومد تو دلم... که خدایا حالا چیکار کنم؟! خودمو ویارم یه طرف، پسر کوچیکم یه طرف، مستاجری و دوری از خانواده ام یه طرف، وسوسه های سقط جنین از هر کسی که میفهمید باردارم یه طرف... خیلی گریه کردم اون روزا، خیلی خدا رو صدا کردم، از خدا خواستم بهم توان بده تا بتونم بچه هامو نگه دارم.کم کم با رد شدن ویارم روحیه م بهتر شد. سخت بودا ولی قابل تحمل شده بود. تو ماه هفتم بودم که همسرم گفت یه مقدار پول داریم با وام مسکن، میخوام تا سنگین تر نشدی بریم یه خونه بخریم و اسباب کشی کنیم خدا رو شکر خیلی زود کارای خونه انجام شد🌹ولی وسعمون نرسید بریم شهر بزرگتر. همونجا موندگار شدیم. پسردومم هم تو همون بیمارستان دولتی راحت تر از اولی بدنیا اومد. با دنیا اومدن بچه دومم مشکلاتم شروع شد تا یه سال همش با پسر اولم مشکل داشتم که برادرشو ضربه نزنه... ولی وقتی کوچیکه راه افتاد کم کم باهم دوست شدن و خیالم راحت شد...پسر کوچیکم که دوسالش تموم شد، خودم اقدام به بارداری کردم برای فرزند سومم. این بار بارداری سختی داشتم با دوتا بچه سخت گذشت ولی وقتی پسر سومم بدنیا اومد با خودش دنیایی از ارامش و راحتی آورد، باورتون نمیشه ولی از همون روزای اول دوتا داداشای بزرگترش دورش میچرخیدن، یکی پوشک میاورد، یکی لباسشو میاورد... راستش خودمم نفهمیدم چطور این بچه رشد کرد و دوسالش گذشت. الان پسر اولم پیش دبستانی میره دوتای دیگه هم چهارونیم و دونیم ساله هستن. و من فرزند چهارمم رو باردارم که تازه فهمیدم دختره... البته ناگفته نماند که تابستون یه خونه ی تقریبا بزرگ ویلایی تو شهر مون خریدیم با باغچه و حوض آب و... واقعا زندگی جریان پیدا میکنه با بچه های زیاد، تا کسی فرزند سوم نیاره باورش نمیشه که چقدر تفاوت هست بین سومی و دومی. بچه ها تا دوتا هستن بیشتر درحال جنگن ولی وقتی سومی میاد اصلا دیگه شما دعواشونو نمیبینید. حالا بماند همه آموزشهای لازم رو هم خودشون میدن... من برا بچه سومم فقط سوپ فرنی درست میکردم، میریختم تو ظرف، داداشاش میبردن خودشون بهش میدادن، خودشون لب و لوچه شو پاک میکردن و... خودشون یادش میدن چی بده چی خوبه... باورتون شاید نشه ولی اونقد با داداششون حرف میزدن و تلاش کردن برا حرف آوردنش، سومیه خیلی زود هم به حرف اومد هم راه افتاد😂😂 چن تا از دوستام بخاطر توصیه های من فرزند سوم ‌آوردن و الان همه شون دعام میکنن و میگن راحت شدن... کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
سلام و وقت به خیر لطفا از ۶۸ بخواهید چگونگی احیای جسمی خودشان را در زایمان سزارین های پی در پی توضیح دهند. و برنامه روزانه خود را تشریح کنند که بفهمیم یک مادر با ۵ فرزند در طول روز چه کارهایی دارد؟! 🔹پاسخ در پست بعدی 👇👇 کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
۱۴۳ وقتی من ۱۴ سالم بود و برادرم ۲۰ ساله، متوجه شدیم که انگار یه خواهر یا برادر دیگه تو راهه... پدر و مادرمون هم، اصرار بر سقط داشتن... میگفتن سنمون رفته بالا و بچه هامون بزرگن... اما من از خدام بود که یه کوچولو بیاد خونمون... بعد چند سال دعا، خدا درخواستمو اجابت کرده بود... 😍😍 برای اینکه والدینم رضایت بدن به موندش، اعتصاب غذا کردم و لب به هیچی نمی زدم و میگفتم باید به دنیا بیاد... از طرفی مادربزرگ مادریم هم، مامانم و قسم داد که اینکارو نکن... به این دو دلیل راضی شدن. البته همچین ساده هم نبود... خلاصه خواهر کوچولوی ما به دنیا اومد و اسمشم گذاشتیم محیا، یعنی زندگی... الان واقعا زندگی هممونه... ۱۶ ماهشه... یه دختر شیطون بلا که دست هرچی پسر شر از پشت بسته... پدر و مادرم، خواهرمو بغل می کنن و میگن: «ما غلط می کردیم، میگفتیم نمی خوایمش...» شده نفسمون...ضربان قلبمون...💞 الان همین دختر شیطون، مهر نماز همه رو وسط نماز برمیداره و فرار میکنه... 😂 پدرم میگه بچه هامون که ازدواج کردن و رفتن سر زندگیشون، این بچه پیشمون هست و تنها نیستیم... الانش هم ما دوتا درگیر درس و تحصیلیم و خیلی کم تو جو خانواده ایم، این آتیش پاره، عوض ما فعالیت داره😬☺ برام دعا کنید، بتونم خالم و راضی کنم بچه ی دوم بیاره... ۲ ساله هرچی میگم. گوش نمیده... واقعا به این نتیجه رسیدم که کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
۱۷۲ ادامه طرح تو اون شرایط برام ممکن نبود، بهم فشار اومد و درخواست انتقالی دادم به اورژانس. چون کشیک میدادی و میتونستی برگردی خونه. اما باردار باشی، ٢۴ ساعت مداوم به عنوان تنها پزشک شهر کشیک بدی، شبی ۲۰۰_۲۵٠ تا مریض هم داشته باشی... تازه، بیشتر کشیک های ما ۴۸ ساعته بود! یکبارم شد ۷۲ ساعت! له میشدم تو کشیک ها. دم در اتاقم غلغله‌ی مریض... یکبارهم، با این که واضح بود باردارم، از یک همراه مریض که میخواست تو اون شلوغی تمام توجه من به مریض ایشون باشه، کتک خوردم... خیلی سخت بود. غذا و پانسیون هم افتضاح... گذشت و دختر دومم به دنیا اومد... نمیخواستن مرخصی زایمان بدن اما طلبکارانه و محکم واستادم گفتم طبق قانون حقمه... ۹ ماه آخر طرح رو رفتم خونه... این بار هم چون شوهرم آخر هفته‌ها میومد خونه، باز دو تا بچه رو تقریباً تنها بزرگ کردم... با کولیک دختر کوچیکه و سن لجبازی دختر بزرگه ... ۲ ماهی خیییلی سخت گذشت اما بعد... شیرینی ها شروع شد و زیاد شد و زیادتر و بی نهایت، عاشق دخترام بودم و به معنای واقعی لذت میبردم از مادری... خانواده هم دیگه هیچ ناراحتی ای نداشتن بلکه بچه‌هام شده بودن نور دل شون... تصمیم گرفتیم تهران یه خونه رهن کنیم، چون با پول خونه شهرستان احتمالاً چیزی تهران گیر نمیومد. اما از برکت حضور دخترام به طور عجیبی یک خونه تمیز و مناسب تو یه محله خوب با همسایه‌های عالی گیرمون اومد. ولی خلاصه با ۲ تا بچه و بعد ۴ سال از ازدواج، انگار تازه زندگی مداوم زیر یک سقف رو با همسرم آغاز کردم!😅 حقیقتاً حس جهازکِشون داشتم! برام خیلی تازگی داشت این زندگی😅 بچه‌داری با کمک شوهر، مگه داریم؟! 😉 بگذریم... هنوزم نمیدونم اون ما به التفاوت پول خونه چطور جور شد!! ماشینمون رو هم ارتقاء دادیم. همه‌ش رزقی بود که بچه‌ها با خودشون آورده بودن... خلاصه همه میگفتن دیگه دوتا پشت هم آورده، میخواد بشینه پای درس و تخصصش دیگه اما برنامه‌ی من، سومی رو هم پشت سر این دوتا داشت... برنامه ریختیم و ۲۰ ماهگی دخترم، بعدی رو باردار شدم. از قبل بارداری کلاس ورزش میرفتم و تا ماه ۷ بارداری هم ادامه دادم. من ۲۹ ساله، دختر بزرگم ۵ ساله و کوچیکی ۲/۵ ساله بود که پسرم به دنیا اومد. سختی ‌های سومی به مراتب کمتر از دومی و غیرقابل قیاس با اولی بود. تجربه و تسلط مادر خیلی بیشتره. دختر بزرگم مادرانه مراقب خواهر و برادرشه... حتی اگر خرید و کار نیم ساعته داشته باشم، دوتا کوچیکی رو مسپرم به بزرگی و میدوم انجام میدم و برمیگردم. با برکت اومدن پسرم، بعد از ۶ سال کار استخدام شوهرم جور شد. سرمایه کوچیکی هم دستمون اومده که میخوایم باهاش خونه رو بزرگتر کنیم. همکلاسی هام امسال دوره‌ی تخصص شون رو تموم میکنن... و من پزشک عمومی موندم؛ اونم توی خونه و بدون مطب رفتن و کار کردن... با افتخار خانه دارم (فعلاً)؛ همنشین سه تا فرشته کوچولوی نازنین... ده بارم برگردم عقب دقیقاً همین مسیر رو انتخاب میکنم. از اول هم از انتخابم مطمئن بودم و در تمام مدت آرامش و غرور داشتم. خانواده م هم به تصمیمم افتخار میکنن. هرگز احساس عقب موندن از هم رده هام ندارم. هیچ وقت از اینکه سه تا دارم و دو تا دیگه هم میخوام احساس خجالت نداشتم. بلکه افتخارمه؛ اینکه در قالب های فرهنگی و اجتماعی ای که دیگرانی برای ما درست کردن اسیر نیستم. ما خودمون تصميم میگیریم کِی و چندتا بچه داشته باشیم و مَنِ مادر کِی درس بخونم و کی کار کنم... الان به فعالیت های اجتماعی م میرسم. با سه تاییشون میرم بیرون دنبال کارهام. تو خونه کار هنری شخصی میکنم، مطالعه میکنم، کلاس تربیت فرزند میرم. برای تخصص هم ان‌شاءالله برای سال آینده میخونم و امتحان میدم و وقتی پسر کوچکم ۲ ساله شد وارد دوره میشم و شاخ غول تخصص رو میشکنم💪 بعد چهارسال تخصص هم ان‌شاءالله ۲ تای بعدی رو میارم (اگر سزارینی نبودم شاید تا ۷ تا هم میرفتم) فعلاً که دارم لذت دنیا رو میبرم تماشای بازی‌های خواهرانه دو تا دخترم یک دنیا شیرینی داره... تماشای محبت دوتا خواهر به برادر و خنده‌های پسرک به اداهای خواهراش مشاهده‌ی انتقال همه‌ی چیزهایی که ذره به ذره به دختر بزرگم یاد دادم توسط فرزند بزرگ به خواهر برادر کوچکتر... تلاش بچه‌ها برای سازگاری هرچه بیشتر باهم تلاش بچه‌ها برای گرفتن حق خود در مواقع لازم... از تمام آنچه گذشت نه خسته ام نه شکسته... و نه حس هدر رفتن و پوسیدن در کنج خانه دارم فرزندانم برام دستاوردی بزرگن و شرافت شغل مادری برام با شرافت شغل پزشکی برابری، نه، برتری داره... کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1