هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
محتوای خوابت : خوابت سرزمین سپیدهدمِ ابدی بود؛ جایی که خورشید هیچوقت کامل طلوع نمیکرد.
همهجا در نور طلاییِ قبل از طلوع غرق بود؛ نه روز بود، نه شب.
در آسمان، تکههای شکستهی خورشید مثل جزیرههای شناور معلق بودند و پرتوهای نور مثل پل بین آنها کشیده شده بود. هر بار که روی یکی از این پلهای نور قدم میگذاشتی، منظرهی دنیا عوض میشد.
راه خروج از خواب : در بلندترین نقطهی آن سرزمین، آینهای از نور قرار داشت.
اما تصویر چهرهات را نشان نمیداد؛ فقط نوری را که درونت بود.
تا وقتی از نور خودت فرار میکردی، آینه خاموش میماند.
همین که دستت را روی آینه میگذاشتی و نورش را میپذیرفتی، آینه به دری از طلوع تبدیل میشد و از خواب بیرون میآمدی.
موجود همراهت : یک روباه خورشیدی.
موهایش مثل شعلههای طلایی موج میزد و رد پنجههایش روی زمین برای چند ثانیه به گلهای کوچک نور تبدیل میشد.
میگفتند هر جا روباه خورشیدی بنشیند، تاریکی جرئت ماندن ند
شی که پایان خوابت پیدا می کردی : یک تکهی کوچک از خورشید داخل یک جعبهی شیشهای.
گرما نداشت، اما هر وقت در تاریکی قرارش میدادی، فقط همان جایی را روشن میکرد که باید قدم بعدی را برمیداشتی؛ نه بیشتر.
شی جادوییت: حلقهی سپیده حلقهای طلایی که انگار از اولین پرتو خورشید ساخته شده بود.
قدرتش : هر بار که آن را میچرخاندی، میتوانستی نوری را که در دل آدمها خاموش شده بود دوباره بیدار کنی؛ نه با اجبار، بلکه فقط یادشان میآوردی که هنوز امیدی در وجودشان هست.
بهایی که برای استفاده از آن باید می دادی ؛ برای هر بار که از قدرتش استفاده میکردی، تا غروب همان روز درخشش خودت کمتر میشد؛ نه اینکه ضعیف شوی، بلکه تمام نوری که به دیگران بخشیده بودی، باید از وجود خودت خرج میشد.
فقط با دیدن اولین طلوع روز بعد، نورت دوباره به تو برمیگشت.
𐙚 [ https://eitaa.com/sundaughterr ]
هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
محتوای خوابت : یک برج هزار طبقه بود که هیچ پنجرهای نداشت.
هر طبقه فقط یک اتاق داشت، اما قوانین هر اتاق با قبلی فرق میکرد.
در یک اتاق همهچیز از سقف آویزان بود، در یکی دیگر فقط با دست چپ میشد درها را باز کرد، در اتاقی دیگر هر وسیلهای که برمیداشتی تبدیل به چیز دیگری میشد و در یکی از طبقهها فقط گربهها اجازهی عبور داشتند.
هیچ نقشهای هم وجود نداشت؛ تنها راه، امتحان کردن بود.
راه خروج از خواب : در آخرین طبقه هیچ دری وجود نداشت.
فقط یک کلید روی زمین افتاده بود.
وقتی آن را برمیداشتی، میفهمیدی کلید برای هیچ قفلی نیست؛ باید آن را از بالای برج به پایین پرت میکردی.
همان لحظه تمام دیوارهای برج مثل شیشه ترک میخوردند و خواب از هم میپاشید.
موجود همراهت : یک زاغ آبی براق که عاشق جمع کردن چیزهای درخشان بود.
گاهی کلید خروج را هم اشتباهی با خودش میبرد و مجبور بودی دنبالش بدوی.
شی که پایان خوابت پیدا می کردی : یک جیب مخفی داخل کتت که قبلاً وجود نداشت.
داخلش همیشه دقیقاً همان چیزی بود که همان لحظه لازم داشتی؛ شاید یک چیپس، شاید یک خودکار، شاید یک مهرهی شطرنج یا یک بلیت قدیمی.
شیجادوییت : یک مکعب چوبی بدون هیچ دکمه یا نوشتهای.
قدرتش : هر بار آن را در دستت میچرخاندی، محیط اطرافت برای چند دقیقه قوانین جدیدی پیدا میکرد؛ قوانین عجیب، اما منطقی.
مثلا سایهها جلوتر از آدمها حرکت میکردند.
خنده باعث روشن شدن چراغها میشد.
گربهها نقش راهنما را پیدا میکردند.
هر در، به جایی میرفت که انتظارش را نداشتی.
بعد از پایان جادو، تا طلوع روز بعد بهایی که برای استفاده از اون باید می دادی : خودت نمیتوانستی هیچ دروغی بگویی؛ حتی دروغهای کوچک و شوخیهای بیضرر هم از دهانت بیرون نمیآمدند.
𐙚 [ https://eitaa.com/joinchat/883295628C6e0529cdce ]
هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
محتوای خوابت : یک ساعتسازی غولپیکر که تمام دیوارها، زمین و سقفش از چرخدندههای طلایی ساخته شده بود.
هر ساعت، زمان متفاوتی را نشان میداد؛ یکی پنج دقیقه به آینده، یکی ده سال به گذشته و یکی اصلاً زمانی را نشان نمیداد.
اما هیچ ساعتی درست کار نمیکرد و تو باید با جابهجا کردن چرخدندهها، نظم آنها را پیدا میکردی.
راه خروج از خواب :در مرکز ساعتسازی، یک ساعت شنی قرار داشت که شنهایش به سمت بالا حرکت میکردند.
برای خروج، باید فقط یک چرخدنده را جابهجا میکردی.
اگر سعی میکردی همهچیز را کامل و بینقص کنی، خواب دوباره از اول شروع میشد.
اما وقتی میپذیرفتی که گاهی یک تغییر کوچک کافی است، تمام ساعتها همزمان به صدا درمیآمدند و درِ خروج باز میشد.
موجود همراه : یک خارپشت سفید با سوزنهای نقرهای.
همیشه آرام راه میرفت و هر وقت چیزی را بیش از حد سخت میگرفتی، یکی از سوزنهایش را روی زمین میانداخت؛ سوزنی که تبدیل به قطبنما میشد و مسیر سادهتر را نشانت میداد.
شی که پایان خوابت پیدا می کردی : یک ساعت جیبی بدون عقربه.
عجیب بود؛ تا وقتی عجله داشتی، هیچ کاری نمیکرد.
اما هر وقت آرام میشدی، عقربههایش از نور ساخته میشدند و فقط همان لحظهی مهم زندگیات را نشان میدادند.
شی جادوییت : یک تاس ششوجهی از سنگ مرمر.
قدرتش: وقتی آن را میانداختی، شانس برای چند دقیقه کاملاً به نفع تو میشد؛ پیدا کردن وسیلهی گمشده، حل شدن یک مشکل یا موفق شدن در یک کار.
بهایی که برای استفاده از ان باید می دادی: بعد از آن، تا مدتی دیگر هیچ اتفاقی طبق برنامه پیش نمیرفت و باید با شرایط جدید کنار میآمدی.
𐙚 [ https://eitaa.com/zakhmiazghalam ]