eitaa logo
ونلوپی
16 دنبال‌کننده
259 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خوابت: خوابت یک موزه‌ی اشیای گمشده بود.اما نه وسایل معمولی در ویترین‌ها چیزهایی مثل اولین خنده‌ی یک نفر، آخرین صفحه‌ی یک کتاب نانوشته، بوی بارانِ یک تابستان قدیمی، صدای یک رؤیای فراموش‌شده یا رنگ واقعی یک غروب نگهداری می‌شد. هر بار که یکی از ویترین‌ها را باز می‌کردی، موزه شکلش عوض می‌شد و راهروهای جدیدی ظاهر می‌شدند. راه خروج از خواب : در آخرین سالن، یک ویترین خالی بود. برای خروج، باید تصمیم می‌گرفتی چه چیزی را داخل آن بگذاری. هر چیزی را که انتخاب می‌کردی، برای همیشه جزئی از موزه می‌شد و درِ خروج همان لحظه باز می‌شد. موجود همراهت : یک سمندر شیشه‌ای که رگ‌هایش مثل رشته‌های طلا داخل بدنش دیده می‌شد. هیچ‌وقت جلوتر از تو حرکت نمی‌کرد. فقط هر وقت به ویترینی نزدیک می‌شدی که واقعاً ارزش دیدن داشت، دمش شروع به درخشیدن می‌کرد. شی که پایان خوابت پیدا می کردی : یک برچسب موزه که رویش فقط یک شماره نوشته شده بود. وقتی آن را برمی‌گرداندی، پشتش نوشته بود: جای خالیِ بعدی، متعلق به توست. شی جادوییت : یک رادیوی جیبی قدیمی. قدرتش: فقط یک ایستگاه داشت؛ هر بار روشنش می‌کردی، صدای گفت‌وگوی آدم‌هایی را می‌شنیدی که قرار بود فردا با آن‌ها آشنا شوی. بهایی که برای استفاده از ان باید می دادی : بعد از خاموش کردن رادیو، تا غروب همان روز هیچ صدایی در ذهنت نمی‌ماند؛ نه ملودی، نه دیالوگ، نه شعر. 𐙚 [ https://eitaa.com/patoogh18 ]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خوابت : یک شهر متحرک بود؛ تمام خیابان‌ها، ساختمان‌ها و پل‌ها هر چند دقیقه یک‌بار به شکل جدیدی درمی‌آمدند، درست مثل یک ترنسفورمر غول‌پیکر. هیچ نقشه‌ای وجود نداشت و شهر دائم خودش را بازسازی می‌کرد. راه خروج از خواب : در مرکز شهر یک موتور خاموش قرار داشت. برای خروج لازم نبود آن را روشن کنی؛ فقط باید قطعه‌ای را که اضافه بود، از آن جدا می‌کردی. همان لحظه کل شهر از حرکت می‌ایستاد و راه خروج ظاهر می‌شد؛ چون گاهی کامل شدن، با کم کردن اتفاق می‌افتد، نه اضافه کردن. موجود همراهت : یک ربات کوچک صورتی که قدش تا زانویت می‌رسید. صورت نداشت و احساساتش را با تغییر رنگ چراغ روی سینه‌اش نشان می‌داد. نه می‌جنگید، نه فرمان می‌داد؛ فقط هر وقت بین دو راه می‌ماندی، آرام می‌نشست و منتظر می‌شد تا خودت انتخاب کنی شی که پایان خوابت پیدا می کردی : یک پیچ صورتی براق داخل یک جعبه‌ی شیشه‌ای. نه زنگ زده بود، نه خط و خشی داشت؛ فقط آن‌قدر غیرعادی بود که انگار سال‌ها منتظر کسی بوده تا پیدایش کند. شی جادوییت : یک مکعب فلزی که هر بار آن را در دست می‌چرخاندی، به وسیله‌ای متفاوت تبدیل می‌شد؛ گاهی قطب‌نما، گاهی ساعت، گاهی چراغ، گاهی ابزار. قدرتش : هر بار خودش را به ابزاری تبدیل می‌کرد که در همان لحظه بیشترین کاربرد را داشت؛ نه چیزی که دلت می‌خواست، بلکه چیزی که واقعاً لازم بود. بهایی که برای استفاده از اون باید می دادی : بعد از هر بار استفاده، تا مدتی دیگر نمی‌توانستی از آن وسیله استفاده کنی. اگر به چراغ تبدیل شده بود، تا غروب هیچ چراغی روشن نمی‌کردی. اگر قطب‌نما شده بود، باید بدون راهنما مسیرت را پیدا می‌کردی. 𐙚 [ https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie ]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خوابت : یک ایستگاه قطار معلق میان ابرها بود. هر قطار فقط یک واگن داشت و هیچ مقصدی روی تابلوها نوشته نشده بود. از داخل هر واگن صدای متفاوتی می‌آمد؛ یکی صدای گیتار، یکی صدای مداد روی کاغذ، یکی صدای توپ بسکتبال روی زمین و یکی فقط سکوت. هیچ‌کس نمی‌دانست هر قطار به کجا می‌رود. راه خروج از خواب : در انتهای سکو، یک تابلوی کاملاً خالی قرار داشت. تا وقتی منتظر می‌ماندی مقصد روی تابلو ظاهر شود، هیچ قطاری حرکت نمی‌کرد. اما همین که خودت یکی از قطارها را بدون دانستن مقصد سوار می‌شدی، خواب تمام می‌شد. موجود همراهت : قوی شیشه‌ای یک قوی شفاف که داخل بدنش نور آبی جریان داشت. روی آب راه نمی‌رفت؛ روی هوا شناور بود و هرجا سکوت ارزشمندتری وجود داشت، همان‌جا فرود می‌آمد. شی که آخر خواب پیدا می‌کردی: یک پیک گیتار از فلزی آبی‌رنگ. نه اسم داشت، نه نشانی، اما وقتی آن را در دست می‌گرفتی، احساس می‌کردی قبلاً متعلق به کسی بوده که دقیقاً دنیا را مثل تو می‌دیده است. شی جادوییت: یک مترونوم برنجی. قدرتش:هر وقت آن را کوک می‌کردی، برای چند دقیقه همه‌چیز ریتم خودش را پیدا می‌کرد؛ آدم‌ها بهتر همدیگر را می‌فهمیدند، کارهای به‌هم‌ریخته نظم می‌گرفتند و حتی تصمیم‌های سخت واضح‌تر می‌شدند. بهایی که برای استفاده از اون باید می دادی : بعد از هر بار استفاده، تا طلوع روز بعد دیگر نمی‌توانستی سرعت هیچ‌چیز را تغییر بدهی. نه عجله کردن فایده داشت، نه کند کردن زمان؛ باید با همان ریتمی که دنیا برایت انتخاب کرده بود، پیش می‌رفتی. 𐙚 [ https://eitaa.com/mytalebi ]