eitaa logo
ونلوپی
16 دنبال‌کننده
259 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خوابت : یک ایستگاه قطار معلق میان ابرها بود. هر قطار فقط یک واگن داشت و هیچ مقصدی روی تابلوها نوشته نشده بود. از داخل هر واگن صدای متفاوتی می‌آمد؛ یکی صدای گیتار، یکی صدای مداد روی کاغذ، یکی صدای توپ بسکتبال روی زمین و یکی فقط سکوت. هیچ‌کس نمی‌دانست هر قطار به کجا می‌رود. راه خروج از خواب : در انتهای سکو، یک تابلوی کاملاً خالی قرار داشت. تا وقتی منتظر می‌ماندی مقصد روی تابلو ظاهر شود، هیچ قطاری حرکت نمی‌کرد. اما همین که خودت یکی از قطارها را بدون دانستن مقصد سوار می‌شدی، خواب تمام می‌شد. موجود همراهت : قوی شیشه‌ای یک قوی شفاف که داخل بدنش نور آبی جریان داشت. روی آب راه نمی‌رفت؛ روی هوا شناور بود و هرجا سکوت ارزشمندتری وجود داشت، همان‌جا فرود می‌آمد. شی که آخر خواب پیدا می‌کردی: یک پیک گیتار از فلزی آبی‌رنگ. نه اسم داشت، نه نشانی، اما وقتی آن را در دست می‌گرفتی، احساس می‌کردی قبلاً متعلق به کسی بوده که دقیقاً دنیا را مثل تو می‌دیده است. شی جادوییت: یک مترونوم برنجی. قدرتش:هر وقت آن را کوک می‌کردی، برای چند دقیقه همه‌چیز ریتم خودش را پیدا می‌کرد؛ آدم‌ها بهتر همدیگر را می‌فهمیدند، کارهای به‌هم‌ریخته نظم می‌گرفتند و حتی تصمیم‌های سخت واضح‌تر می‌شدند. بهایی که برای استفاده از اون باید می دادی : بعد از هر بار استفاده، تا طلوع روز بعد دیگر نمی‌توانستی سرعت هیچ‌چیز را تغییر بدهی. نه عجله کردن فایده داشت، نه کند کردن زمان؛ باید با همان ریتمی که دنیا برایت انتخاب کرده بود، پیش می‌رفتی. 𐙚 [ https://eitaa.com/mytalebi ]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خوابت : یک گلخانه‌ی بزرگ بود. اما به جای گل، داخل گلدان‌ها رنگ‌ها رشد می‌کردند. یک بوته فقط رنگ سبز داشت، یکی آبی، یکی نارنجی، یکی رنگی که در دنیای واقعی وجود نداشت. هر بار که یکی از رنگ‌ها شکوفه می‌داد، شکل تمام گلخانه عوض می‌شد؛ راهروها جابه‌جا می‌شدند و گیاهان جای هم را می‌گرفتند. راه خروج از خواب : در انتهای گلخانه یک آسیاب بادی کوچک بود که نمی‌چرخید. باید تمام پنجره‌های گلخانه را باز می‌کردی تا باد به داخل بیاید. وقتی اولین پره‌ی آسیاب شروع به چرخیدن می‌کرد، سقف گلخانه کنار می‌رفت و از همانجا بیدار می‌شدی. موجود همراهت : طوطی سبزِ بی‌صدا یک طوطی که هیچ‌وقت حرف نمی‌زد. فقط وقتی چیزی واقعاً ارزش توجه داشت، یک پر سبز از بالش جدا می‌شد و روی همان نقطه می‌افتاد. شی که اخر خوابت پیدا می کردی : یک قرقره نخ سبز که هیچ ابتدا و انتهایی نداشت. هر بار که آن را باز می‌کردی، دوباره به همان اندازه‌ی اول برمی‌گشت؛ انگار هیچ‌وقت تمام نمی‌شد شی جادوییت: یک سوزن شیشه‌ای. قدرتش : می‌توانست هر چیز از هم گسسته‌ای را به هم وصل کند؛ نه فقط پارچه، بلکه مثلاً دو تکه از یک نقشه، یک قاب شکسته، یا حتی دو مسیر که هیچ پلی بینشان نبود. بهایی که برای استفاده از ان باید می دادی :‌هر بار که از سوزن استفاده می‌کردی، تا طلوع روز بعد یکی از رنگ‌ها را نمی‌دیدی. ممکن بود یک روز دنیا بدون سبز باشد، یک روز بدون آبی یا بدون زرد؛ و باید یاد می‌گرفتی با رنگ‌های باقی‌مانده هم زیبایی را پیدا کنی. 𐙚 [ https://eitaa.com/joinchat/1015088325C81d9fb9cb2 ]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خوابت : خواب روی حلقه‌های یک سیاره‌ی غول‌پیکر جریان داشت. حلقه‌ها مثل جاده‌های سنگی دور سیاره می‌چرخیدند و روی هر تکه از آن‌ها، یک دنیای کوچک وجود داشت؛ یک جزیره فقط شب داشت، یکی فقط باد، یکی پر از مجسمه‌هایی بود که وقتی نگاهشان نمی‌کردی راه می‌رفتند و یکی از تکه‌های شیشه‌ای شناور ساخته شده بود. هیچ‌وقت نمی‌توانستی تمام حلقه را ببینی، چون سیاره مدام افق را می‌بلعید. راه خروج از خواب : در دورترین حلقه، یک دروازه‌ی سنگی بدون در وجود داشت. برای بیرون رفتن لازم نبود چیزی را باز کنی؛ باید از داخل قاب خالی دروازه قدم برمی‌داشتی، حتی وقتی پشتش فقط خلأ دیده می‌شد. همین که قدم اول را برمی‌داشتی، از خواب بیدار می‌شدی. موجود همراهت : یک نهنگ آسمانی که میان ابرها شنا می‌کرد. گاهی آن‌قدر دور می‌شد که فقط سایه‌اش دیده می‌شد و گاهی آرام از کنارت رد می‌شد. هیچ‌وقت راه را نشانت نمی‌داد؛ فقط اگر مسیر اشتباهی را انتخاب می‌کردی، صدای آرامش برای چند لحظه قطع می‌شد. شی که پایان خوابت پیدا می کردی : یک تکه شهاب‌سنگ شش‌ضلعی که سطحش کاملاً صاف بود. وقتی آن را در دست می‌گرفتی، وزنش مدام تغییر می‌کرد؛ گاهی سبک‌تر از یک پر و گاهی سنگین‌تر از یک سنگ، انگار هنوز به قوانین دنیای خودش تعلق داشت. شی جادوییت: یک حلقه‌ی فلزی توخالی؛ نه نگین داشت، نه طرحی، نه حتی معلوم بود برای چیست. فقط وقتی آن را مقابل چشمت می‌گرفتی، دنیا از داخل حلقه کمی متفاوت به نظر می‌رسید. قدرتش : هر بار که از داخل حلقه نگاه می‌کردی، چیزهایی را می‌دیدی که از دید همه پنهان بودند؛ مثلاً درهای مخفی، راه‌های فراموش‌شده، اشیایی که گم شده بودند یا جزئیاتی که هیچ‌کس متوجهشان نمی‌شد. نه آینده را نشان می‌داد و نه ذهن آدم‌ها را؛ فقط چیزهایی را که دنیا قایم کرده بود. بهای که برای استفاده از اون باید می دادی:بعد از هر بار استفاده، سایه‌ات تا غروب چند قدم از تو عقب‌تر حرکت می‌کرد. هیچ‌کس متوجهش نمی‌شد، جز خودت. 𐙚 [ @Moon_light1981 ]