هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
محتوای خوابت : یک گلخانهی بزرگ بود.
اما به جای گل، داخل گلدانها رنگها رشد میکردند.
یک بوته فقط رنگ سبز داشت، یکی آبی، یکی نارنجی، یکی رنگی که در دنیای واقعی وجود نداشت.
هر بار که یکی از رنگها شکوفه میداد، شکل تمام گلخانه عوض میشد؛ راهروها جابهجا میشدند و گیاهان جای هم را میگرفتند.
راه خروج از خواب : در انتهای گلخانه یک آسیاب بادی کوچک بود که نمیچرخید.
باید تمام پنجرههای گلخانه را باز میکردی تا باد به داخل بیاید.
وقتی اولین پرهی آسیاب شروع به چرخیدن میکرد، سقف گلخانه کنار میرفت و از همانجا بیدار میشدی.
موجود همراهت : طوطی سبزِ بیصدا
یک طوطی که هیچوقت حرف نمیزد.
فقط وقتی چیزی واقعاً ارزش توجه داشت، یک پر سبز از بالش جدا میشد و روی همان نقطه میافتاد.
شی که اخر خوابت پیدا می کردی : یک قرقره نخ سبز که هیچ ابتدا و انتهایی نداشت.
هر بار که آن را باز میکردی، دوباره به همان اندازهی اول برمیگشت؛ انگار هیچوقت تمام نمیشد
شی جادوییت: یک سوزن شیشهای.
قدرتش : میتوانست هر چیز از هم گسستهای را به هم وصل کند؛ نه فقط پارچه، بلکه مثلاً دو تکه از یک نقشه، یک قاب شکسته، یا حتی دو مسیر که هیچ پلی بینشان نبود.
بهایی که برای استفاده از ان باید می دادی :هر بار که از سوزن استفاده میکردی، تا طلوع روز بعد یکی از رنگها را نمیدیدی.
ممکن بود یک روز دنیا بدون سبز باشد، یک روز بدون آبی یا بدون زرد؛ و باید یاد میگرفتی با رنگهای باقیمانده هم زیبایی را پیدا کنی.
𐙚 [ https://eitaa.com/joinchat/1015088325C81d9fb9cb2 ]
هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
محتوای خوابت : خواب روی حلقههای یک سیارهی غولپیکر جریان داشت.
حلقهها مثل جادههای سنگی دور سیاره میچرخیدند و روی هر تکه از آنها، یک دنیای کوچک وجود داشت؛ یک جزیره فقط شب داشت، یکی فقط باد، یکی پر از مجسمههایی بود که وقتی نگاهشان نمیکردی راه میرفتند و یکی از تکههای شیشهای شناور ساخته شده بود.
هیچوقت نمیتوانستی تمام حلقه را ببینی، چون سیاره مدام افق را میبلعید.
راه خروج از خواب : در دورترین حلقه، یک دروازهی سنگی بدون در وجود داشت.
برای بیرون رفتن لازم نبود چیزی را باز کنی؛ باید از داخل قاب خالی دروازه قدم برمیداشتی، حتی وقتی پشتش فقط خلأ دیده میشد.
همین که قدم اول را برمیداشتی، از خواب بیدار میشدی.
موجود همراهت : یک نهنگ آسمانی که میان ابرها شنا میکرد.
گاهی آنقدر دور میشد که فقط سایهاش دیده میشد و گاهی آرام از کنارت رد میشد. هیچوقت راه را نشانت نمیداد؛ فقط اگر مسیر اشتباهی را انتخاب میکردی، صدای آرامش برای چند لحظه قطع میشد.
شی که پایان خوابت پیدا می کردی : یک تکه شهابسنگ ششضلعی که سطحش کاملاً صاف بود.
وقتی آن را در دست میگرفتی، وزنش مدام تغییر میکرد؛ گاهی سبکتر از یک پر و گاهی سنگینتر از یک سنگ، انگار هنوز به قوانین دنیای خودش تعلق داشت.
شی جادوییت: یک حلقهی فلزی توخالی؛ نه نگین داشت، نه طرحی، نه حتی معلوم بود برای چیست.
فقط وقتی آن را مقابل چشمت میگرفتی، دنیا از داخل حلقه کمی متفاوت به نظر میرسید.
قدرتش : هر بار که از داخل حلقه نگاه میکردی، چیزهایی را میدیدی که از دید همه پنهان بودند؛ مثلاً درهای مخفی، راههای فراموششده، اشیایی که گم شده بودند یا جزئیاتی که هیچکس متوجهشان نمیشد.
نه آینده را نشان میداد و نه ذهن آدمها را؛ فقط چیزهایی را که دنیا قایم کرده بود.
بهای که برای استفاده از اون باید می دادی:بعد از هر بار استفاده، سایهات تا غروب چند قدم از تو عقبتر حرکت میکرد. هیچکس متوجهش نمیشد، جز خودت.
𐙚 [ @Moon_light1981 ]
هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
محتوای خوابت : یک قارهی شناور بود که هر طلوع، شکلش عوض میشد.
روی نقشه فقط جاهایی دیده میشد که خودت قبلاً کشف کرده بودی؛ بقیهی سرزمین کاملاً سفید بود. هر بار که وارد منطقهی جدیدی میشدی، زمین، قوانین خودش را داشت؛ جایی که سنگها روی رودخانه شناور بودند، جایی که سایهها زودتر از آدمها حرکت میکردند یا صخرههایی که فقط زیر نور ماه ظاهر میشدند.
راه خروج از خواب : برای خروج، لازم بود آخرین نقطهی سفیدِ نقشه را پیدا کنی و بدون اینکه واردش شوی، از کنارش عبور کنی.
در همان لحظه، تمام نقشه تا میشد و خواب تمام میشد.
موجود همراهت : یک موجود به اسم هام قدش تا زانویت میرسید، بدنش از سنگهای صاف رودخانه ساخته شده بود و هیچ چشمی نداشت. دنیا را از روی لرزش زمین حس میکرد.
هر وقت نزدیک جایی میشدی که هیچکس قبلاً کشفش نکرده بود، روی شانهات ضربهی آرامی میزد.
شی که آخر خواب پیدا می کردی : یک بطری شیشهای دربسته که داخلش فقط یک تکه مه خاکستری بود.
هر بار بطری را تکان میدادی، مه شکل یک مکان ناشناس را برای چند ثانیه میساخت و دوباره از هم میپاشید.
هیچوقت دو بار یک منظره را نشان نمیداد.
شی جادوییت : یک مهرهی دومینو از سنگ سیاه.
قدرتش : هر جا آن را روی زمین میگذاشتی، اولین اتفاق، زنجیرهای از اتفاقهای عجیب را شروع میکرد.
مثلاً افتادن یک برگ باعث باز شدن یک راه مخفی میشد، یا پرواز یک پرنده، مسیر یک رود را تغییر میداد.
هیچوقت نمیتوانستی حدس بزنی پایان این زنجیره کجاست
بهایی برای استفاده از اون باید می دادی : هر بار از آن استفاده میکردی، اولین طلوع یا غروب بعدی را از دست میدادی. هرچقدر هم منتظر میماندی، انگار آسمان آن لحظه را از تو پنهان میکرد.
𐙚 [ https://eitaa.com/Until400 ]