هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
حالا جنگ آرام گرفته. تو دیگر در قاب تلوزیون نیستی آقای سخنگو. جنگ که بود، تو با مردم حرف میزدی. بسمالله قاصمالجبارین میگفتی و اقدامات میدان را به زبانی ساده برای عوام تشریح میکردی. تو حتی به زبان انگلیسی و عبری هم چیزهایی میگفتی و آنها را بهجان هم میانداختی. وقتی که انگشت بلند میکردی و برایشان خط و نشان میکشیدی ما میفهمیدیم که در میدان چهخبر است و طرح ما چیست و کجاها را قرار است بزنیم.«وما النصر الا من عندالله العزیز الحکیم» انگار از ابتدا برای تو نازل شده بود. که چند قرن پس از رسول بیایی و توی قاب تلوزیون بخوانیاش و بروی. حالا تو نیستی. کار دست دیپلماتهاست. کسی با مردم حرف نمیزند. ما نمیدانیم چه میگذرد و حتی علت اینکه حرف نمیزنند هم نمیدانیم. کاش تو بودی. انگشت اشاره بلند میکردی و به گوشه لبی که کج میکردی، برایمان کمی حرف میزدی. چقدر جای تو خالی است جناب سخنگو!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
نخل و نارنج ؛
حالا جنگ آرام گرفته. تو دیگر در قاب تلوزیون نیستی آقای سخنگو. جنگ که بود، تو با مردم حرف میزدی. بسم
"کار دست دیپلماتهاست. کسی با مردم حرف نمیزند. ما نمیدانیم چه میگذرد و حتی علت اینکه حرف نمیزنند هم نمیدانیم."
هدایت شده از فلسطین جنوبی
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹انیمیشن لگویی پربازدید جدید ایرانی با صحنههایی از رهبر شهید انقلاب
@felestin_jonubi
دلم میخواد برات توی خیابون کشوردوست یه شمع تولد روشن کنم... بعد کنار اون شمع اونقدر روضه بخونم و گریه کنم تا شمع تموم شه و منم با شمع تموم شم...
چشمم که به ضریح افتاد، با دیدنِ حلقهی گلهای صورتی لبخند روی لبم جوونه زد. چقدر قشنگی بانو. چقدر دوستت دارم عمهی سادات. چقدر زندگیم رو مدیونت هستم و چقدر امروز، توی این لحظه که اینجام رفیق و مونسی برام... تولدت مبارک خانوم.
حسم نسبت به شما اینطوریه که انگار از بچگیم، پا به پام همراهم بودین، همسنِ خودم بودین. وقتی یه دختر کوچولوی دو سه ساله با موهای قرمز بودم، همبازیم بودین. وقتی یکم بزرگتر شدم و روی مرمرهای حرم سُر میخوردم، کنارم بودین. وقتی نوجوون شدم و پای ضریحتون برای درد دلها و دغدغههای تینیجریم اشک میریختم، شنوای حرفام و رفیقم بودین. و حالا که بزرگتر شدم و داره ۲۱ سالم میشه، همدم و مونسِ رازهای من شدین. نمیدونما، این رفاقت داستانش خیلی عجیبتر از این حرفاست. ممنونم که همیشه به دلم راه اومدین :)))))))
کلا توی لباس پوشیدن من هیچوقت به حرف یا نظر دیگران لباس نپوشیدم. از وقتی که خودم تونستم انتخاب کنم و تصمیم بگیرم یعنی حدودا سه سالگی. مثلا پاچههای شلوار جینم رو تا زانو کج و کوله تا میزدم (چون به نظرم شبیه دخترهایی میشدم که از مُد پیروی میکنن - توی سن ۴ سالگی😂) یا یه شلوار نارنجی رو اونقدر پوشیده بودم که داشت از زمین محو میشد ولی همچنان میپوشیدمش یا اونقدر به مامانم اصرار کردم که برام توی ۶ سالگی مانتوی قرمز خرید. یا مثلا توی نوجوونی درحالی که قیمت نرمال یه شلوار ۱۰۰ هزار تومن بود من ۳۰۰ هزار تومن پول شلوار شیشجیب آمریکایی دادم و با پیرهن مردونه میپوشیدمش یا با عبا و پیرهن گلگلیم کتونی پام میکردم. یا مثلا همین کیف قهوهای روشن یه کیف مردونه رندوم بود که از سرکار مامانم به بابام هدیه دادن و من برش داشتم و عاشقشم جدنی خیلی کاربردیه برام. و توی همهی این انتخابهای عجیب و مسخره نظر هیچکس برام مهم نبود صرفا کاری که به نظر دوسش داشتم انجام دادم. حتی برای بلهبرونم یه آلاستار شکوفهای صورتی خیلی خیلی خیلی روشن خریدم و عاشق انتخابم بودم! خلاصه که، دوست دارم به نظر مرتب و خوش استایل باشما، ولی اونقدرا هم نمیتونم وسواس به خرج بدم. از طرف دیگه، به قول دوستم ریحانه، من سبک خاصی ندارم. سبک خودمو دارم. هرچی که خوشم بیاد رو میخرم، نه لزوما چیزهایی در یک سبک و سیاق خاص که به هم بیان. واسه همین بیشتر لباسام اصلا باهم ست نمیشن و قشنگ جور در نمیان.