eitaa logo
نخل و نارنج ؛
357 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
188 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا جنگ آرام گرفته. تو دیگر در قاب تلوزیون نیستی آقای سخنگو. جنگ که بود، تو با مردم حرف می‌زدی. بسم‌الله قاصم‌الجبارین میگفتی و اقدامات میدان را به زبانی ساده برای عوام تشریح میکردی. تو حتی به زبان انگلیسی و عبری هم چیزهایی می‌گفتی و آن‌ها را به‌جان هم می‌انداختی. وقتی که انگشت بلند می‌کردی و برایشان خط و نشان می‌کشیدی ما می‌فهمیدیم که در میدان چه‌خبر است و طرح ما چیست و کجاها را قرار است بزنیم.«وما النصر الا من عندالله العزیز الحکیم» انگار از ابتدا برای تو نازل شده بود. که چند قرن پس از رسول بیایی و توی قاب تلوزیون بخوانی‌اش و بروی. حالا تو نیستی. کار دست دیپلمات‌هاست. کسی با مردم حرف نمی‌زند. ما نمی‌دانیم چه می‌گذرد و حتی علت اینکه حرف نمی‌زنند هم نمی‌دانیم. کاش تو بودی. انگشت اشاره بلند می‌کردی و به گوشه لبی که کج‌ میکردی، برایمان کمی حرف می‌زدی. چقدر جای تو خالی است جناب سخنگو! «مهدی مولایی» @m_molaie110
نخل و نارنج ؛
حالا جنگ آرام گرفته. تو دیگر در قاب تلوزیون نیستی آقای سخنگو. جنگ که بود، تو با مردم حرف می‌زدی. بسم
"کار دست دیپلمات‌هاست. کسی با مردم حرف نمی‌زند. ما نمی‌دانیم چه می‌گذرد و حتی علت اینکه حرف نمی‌زنند هم نمی‌دانیم."
هدایت شده از فلسطین جنوبی
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹انیمیشن لگویی پربازدید جدید ایرانی با صحنه‌هایی از رهبر شهید انقلاب @felestin_jonubi
https://eitaa.com/TiTiStory حواستون به کانال رمان هست دیگه؟
دلم می‌خواد برات توی خیابون کشوردوست یه شمع تولد روشن کنم... بعد کنار اون شمع اونقدر روضه بخونم و گریه کنم تا شمع تموم شه و منم با شمع تموم شم...
نخل و نارنج ؛
روز اول -
روز دوم بود امروز -
جدنی خدایا، بدون ذکر جزئیات شکرت💚
چشمم که به ضریح افتاد، با دیدنِ حلقه‌ی گل‌های صورتی لبخند روی لبم جوونه زد. چقدر قشنگی بانو. چقدر دوستت دارم عمه‌ی سادات. چقدر زندگیم رو مدیونت هستم و چقدر امروز، توی این لحظه که اینجام رفیق و مونسی برام... تولدت مبارک خانوم.
حسم نسبت به شما اینطوریه که انگار از بچگیم، پا به پام همراهم بودین، هم‌سنِ خودم بودین. وقتی یه دختر کوچولوی دو سه ساله با موهای قرمز بودم، همبازی‌م بودین. وقتی یکم بزرگ‌تر شدم و روی مرمرهای حرم سُر می‌خوردم، کنارم بودین. وقتی نوجوون شدم و پای ضریحتون برای درد دل‌ها و دغدغه‌های تینیجریم اشک می‌ریختم، شنوای حرفام و رفیقم بودین. و حالا که بزرگ‌تر شدم و داره ۲۱ سالم می‌شه، همدم و مونسِ رازهای من شدین. نمی‌دونما، این رفاقت داستانش خیلی عجیب‌تر از این حرفاست. ممنونم که همیشه به دلم راه اومدین :)))))))