کربلایی محمد اسداللهی1402051611.mp3
زمان:
حجم:
18.4M
تو واست فرقی نمیکرد وهب مسیحیه.
شبهایحوّا.
تو واست فرقی نمیکرد وهب مسیحیه.
مسیر./
«خب، رسیدم. فعلاً خداحافظ. میبینمت یاسمن. خدانگهدار.»
تماس را قطع کردم و با اشارهی مادر، چمدانم را برداشتم و سوار قطار شدم. آفتاب نیمروز مستقیم روی صورتم میتابید. همان آفتاب تند و بیملاحظهای که در ایستگاهها همیشه آدم را کمی گیج میکند. قطار هنوز خوب راه نیفتاده بود که حس خستگی روی شانههایم نشست. تلفن را کنار گذاشتم و تکیه دادم به صندلی. چشمم رفت سمت بیابانهایی که آرام آرام از پشت شیشهی پنجره عقب میرفتند. یادم آمد و تنم لرزید. تقریباً یک سال از آن شب میگذشت.
شب روضهی علیاکبر.
چند ماه قبل از آن شب، به یاسمن گفته بودم که میخواهم شیطانپرست شوم. جدی هم گفته بودم. حتی گفته بودم این را علنی جلوی خانواده اعلام میکنم. هنوز قیافهاش یادم هست؛ چشمهایش آنقدر گرد شده بود که فکر کردم همین حالا از حدقه بیرون میزند. هرچه فحش بلد بود حوالهام کرد.
مگر عقلت را از دست دادهای؟! میفهمی داری چه میکنی؟ من هم لج کردم. غرورم تیر کشید. صدايم را بلند کردم و گفتم:
«من نه شما را قبول دارم، نه خدایتان را. همگی بروید به جهنم.» بعد هم همان گردنبند صلیب برعکسِ خونین را انداختم گردنم و شبهایم را با آدمهایی میگذراندم که دهانشان پر از حرفهای چرک و خندههای بیقید بود. روزها و شبها قاطی شده بود. همهچیز یکرنگ بود. سیاه.
تا آنشب.
تا شبِ علیاکبر.
آن شب، بعد از سالها، چیزی را حس کردم. لمس کوتاهی روی قلبم. لمسی که از کودکیام در روضه هنوز جایش بر تنم مانده بود. آشنا. خنک. تیز. یاسمن بعدها میگفت وقتی از شدت گریه نفست بند آمد، مادرت تمام مسیر بیمارستان را با دلنگرانی آمده بود. من چیزی از آن راه بيمارستان یادم نیست. فقط همان لحظههای شیون و روایت روضهرا به یاد دارم. بعد از آن شب بود که برای اولین بار به این فکر افتادم شاید باید خدایم را پیدا کنم. به همهچیز شک کرده بودم. به خودم، به تاریکیای که درش فرو رفته بودم، حتی به آن عصیانی که مدتها فکر میکردم هویتم است. با خودم عهد کردم آن نور کوتاه، آن لمسی را که یک لحظه روی قلبم حس کردم، پیدا کنم. بفهمم چه بود. تقریباً یک سال بود به هیچچیز بند نبودم. نه اینطرف، نه آنطرف. نه بیدین به آن معنای مطلق، نه مؤمن. بیشتر شبیه کسی که وسط یک اتاق تاریک روی زمین نشسته، دست میمالد به دیوارها. دنبال در نمیگردد. فقط میخواهد مطمئن شود دیواری هست. یک سال تمام بود که از هر معبد و آیین دور مانده. یک سال تمام که نه به خدا ایمان داشتم، نه بیخدا بودم. نقطهای میان تاریکی و نور. اما چند ماهی میشد که انجیل را در خلوتِ بیچراغ شبهایش میگشودم. گاهی آیهای را زمزمه میکردم. گاهی چشم بر هم میگذاشتم و از خودم میپرسیدم آیا این صدا، صدای اوست یا صدای کسی دیگر. به هلیا گفته بودم میخواهم خدایم را پیدا کنم و چند روزی از همه فاصله بگیرم. به او گفتم آن پسر عیاش را - همان که هر بار دهان باز میکرد جز توهین به خدا و پیامبر چیزی بیرون نمیآمد - از دوروبرم جمع کند. گفتم اگر دوباره ببینمش، احتمالاً یک سیلی محکم نصیبش میشود. واقعاً هم حالم از او به هم میخورد. هلیا گفته بود «باشه. خیالت راحت. تو برو. من میفرستمش همونجایی که ازش اومده.» همینطور شد که برای مدتی، آدمهای مسموم زندگیام را کنار گذاشتم. آفتاب از شیشهی کدر و خاکگرفتهی قطار میتابید. صلیب کوچکی که دور گردنم بود، با تکانهای قطار گاهی نور را میگرفت و مثل یک ستارهی ریز روی سینهام میلرزید. این صلیب را شوهرعمهی مسیحیام به من هدیه داده بود. وقتی میداد، لبخند میزد. گفت با آب مقدس تطهیر شده و روحالقدس در آن جاری است. پدر و مادرم اول کلی غر زدند. گفتند تو مسلمانزادهای، اما هیچ کاری نمیکنی که شبیه مسلمانها باشد. با این حال، میدانستم دستکم از آن صلیب برعکس قبلی کمتر ناراحتند. باد از پنجرهی نیمهباز میآمد و شالی را که روی دوشم بود آرام تکان میداد. دستم ناخودآگاه رفت روی صلیب. برای چند ثانیه حس عجیبی از میان انگشتانم گذشت. چیزی شبیه آرامش، یا شاید فقط خیال، فقط مسخ، توهم و لرزشاندام.
حال غریبی داشتم. نمیدانستم اسمش شوق است یا ترس، تعلق است یا گمگشتگی. فقط یک چیز را میدانستم.
دلم میخواست هرچه زودتر برسم.
برسم همان هیئت.
پیش یاسمن، پرنیان و محمدحسین.
دوباره صدای همان مداح همیشگی، حسین طاهری را بشنوم.
فقط برگردم به همان جایی که همهچیز، برای من، از آنجا شروع شد.
شبهایحوّا.
مسیر./ «خب، رسیدم. فعلاً خداحافظ. میبینمت یاسمن. خدانگهدار.» تماس را قطع کردم و با اشارهی مادر، چم
بازگشت./
بعد از یک روز شیرین کنار عزیزترینهایم، شب بالاخره از راه رسید. همهمان سوار مترو شدیم و مسیر تا هیئت را با خنده و شوخی و تعریفهای بیسر و ته گذراندیم. ولی هرچه به مقصد نزدیکتر میشدیم، تپش قلبم بیشتر خودش را به سینهام میکوبید. کسی نمیفهمید. میخندیدم، اما درونم آشفته بود. از ایستگاه که بیرون آمدیم کمی راه رفتیم تا رسیدیم همان کوچه. همان دیوارهای پیر. همان چراغ زرد که همیشه نصف کوچه را روشن میگذارد و نصف دیگر را میفرستد توی تاریکی. چند قدم مانده به در، ایستادم. صدای سخنران از داخل میآمد. در میان همهمهی جمعیت جاری بود. بوی اسپند با هوای خنک شب قاطی شده و خادمها پس از تفتيش، یکییکی راه را باز میکردند. یک لحظه دلم خواست برگردم. واقعاً خواستم. گفتم اگر برگردم، هیچکس هم نمیفهمد آمده بودم. دستم رفت سمت صلیب روی گردنم. زیر انگشتم سرد بود. با خود گفتم «الان میفهمن. نگاهم میکنن. میگن این دیگه کیه.» اما نوبتم که شد، با ضربهی آرام یاسمن به خود آمدم. بالأخره قدمی برداشتم. فضای هیئت نیمهتاریک بود. پرچمهای مشکی، صدای هقهقهای پراکنده، بچههایی که کنار مادرشان نشسته بودند، صدای آرام صحبتهای جمعیت، نور قرمز رنگ و آسمان لاینتهی بالای سرمان. صلیب روی گردنم نور قرمز را گرفت و برق انداخت. چند نگاه تیز و زودگذر سمت من چرخید. تهوع بالا آمد. حس کردم مثل لکهای تاریک روی صفحهای روشنم. یک وصلهی ناجور. با مانتویم، با صلیبم، با ذهنی که هنوز هزار سؤال دارد. چشمم دنبال یاسمن گشت. دیدم که کنار خانوادهیمان جای خالی پیدا کرده و برای من دست تکان میدهد. روضهخوان شروع کرد به مناجات و همهمهی جمعیت ساکتتر شد. سرم را خیلی آرام تکان دادم. کنارش نشستم. اولش کمی صحبت کردیم و وقتی بالأخره شروع شد، فقط صدای روضه بود. در شروع مثل دفعهی قبل نبود. آن حس ناگهانی نیامد. نشستم و گوش دادم. سعی کردم منطقی باشم. گفتم ببین، این فقط یک مجلس است. آدمها گریه میکنند. احساساتی میشوند. قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد.
اما وقتی روضهخوان از اصحاب گفت، تنم یخ کرد. وقتی خواند غریب، انگار مستقیم زد وسط همان یک سال سرگردانیام.
نفسم سنگین شد. گفتم نه. نه الان. مگر مسیح، برهی خداوند را بر صلیب نکشیدهاند؟ اینها چیزی نیست. احساساتی نشو. اما اشک خودش آمد. آرام از گوشهی چشمم سر خورد پایین. پاکش نکردم. گفتم بگذار بیاید. بعد یکی دیگر آمد. بعد یکی دیگر. چند دقیقه بعد دیگر نتوانستم صاف بنشینم. بغضم آنقدر بزرگ شده بود که انگار گلویم را گرفته بود. صدای روضه از چهکسی میخواند؟ زبیر؟ وهب؟ حرّ؟ نمیدانم، فقط انگار داشتم کودکیام را میدیدم. شروع کردم به گریه کردن. نه آن گریهی کمرنگ و بیصدا. واقعی. با لرزش شانه. با نفسهای بریده و فریادهای خفیف. یکهو هوا کم آمد. خواستم نفس بکشم، نشد. انگار چیزی قفل کرده بود سینهام را. نفس بالا نمیرفت. هقهق خشک خفهام کرد.
شبهایحوّا.
بازگشت./ بعد از یک روز شیرین کنار عزیزترینهایم، شب بالاخره از راه رسید. همهمان سوار مترو شدیم و مس
لمسِ نور./
همان لحظه یاسمن در آغوشم گرفت. محکم. آنقدر محکم که حس کردم اگر ول کند میافتم. دستش را گذاشت پشت سرم. «گلی، آروم باش. گلشید. نفس بکش، با توئم!»
نمیتوانستم.
بطری آب را گرفت، چند قطره پاشید روی صورتم. شالم را کنار زد و صورتم را تکان داد. «گلی، ببین منرو. گلی!» صدای خفیف خاله فاطمه در میان شیونها گم شد، ولی فکر میکنم چیزی راجعبه "بذار داد بزند. بذار گریه کند. فقط حواست به نفسش باشد." گفت. صدایش هم لرزان بود. خودش هم داشت گریه میکرد. یاسمن پیشانیام را چسباند به شانهاش. دستش مدام پشتم را میمالید. با زور هوا را کشیدم توی ریهام. سوز داشت. بالأخره بالا رفت. و بعد دیگر نتوانستم خودم را جمعوجور کنم. سرم روی شانهی یاسمن بود و فقط گریه و شیون میکردم. فریاد میکشیدم. برای چه؟ دقیق نمیدانم. برای آن یک سال. برای آن شبهای تیرهام. برای آن صلیب برعکس. برای لجبازیهایم. برای تنهاییام. برای تاریکیام. برای حسین.
با صلیبم برای حسین گریه میکردم. و هیچکدامشان با هم نمیجنگیدند. نه صلیب بر گردنم میسوخت، نه نام حسین در دلم غریب بود. برای اولین بار، حس کردم شاید قرار نیست هویتهایم با هم بجنگند. شاید قرار نیست برای پیدا کردن نور، بخشی از خودم را خفه کنم. شاید نور، بزرگتر از چارچوبهای من است.
تمام شد.
در راه بازگشت که از احوالپرسی و ابراز نگرانیها فرار کردم، به آسمان خیره شدم. دستانم هنوز میلرزید و یاسمن شانهام را گرفته بود. حس سبکی عجیبی داشتم. انگار چیزی از درونم کنده شده و رفته بود. چیزی چرک. چیزی کهنه. در حیاط و در انتظار عبور جمعیت ایستادم. آسمان سیاه بود، اما ستارهها کمجان میدرخشیدند. دست کشیدم روی صلیبم. سرد بود، اما دیگر سنگین نبود. با صدایی که از ته چاه میآمد زمزمه کردم: «یاسمن. نمیدونم کنار چهکسی ایستادم، اما حس میکنم تنها نیستم.» و برای اولین بار بعد از سالها، این جمله مرا نترساند.
-محرمچهارصدودو
گرچه مسیحی است ولی بر سرِ این ماتمِ سرخ، همچو مسلم به عزای شهِ مظلوم بگرید.
هدایت شده از فروپاشی روانی
@karbalaihoseintaheri -352706813_-7731815.mp3
زمان:
حجم:
9.2M
دیشب توی پرایوت بحث این شد که چرا مسیحیت نه؟ چرا میگی تحریف شده؟ و من امروز چهار استدلال برای این گزارهام رو برای بچهها گفتم. فقط توضیحات رو فرستادم اینجا (بهپایین). اگر کسی مایله و میخواد تحقیق کنه، میتونه بخونه. باقیاش هم در روزهای آینده مینویسم.