زمان، برای من به کُندی میگذرد. به سردیِ جای خالیِ گرمیِ نفسهایش فکر میکنم، به تمنای چشمانش، به امدادگری دستانش. از او دور شدهام. نه. خودم را دور کردهام. در تمام طول روز بیش از چند کلمه، آن هم در قالب صحبتهای معمولی و سطحی با کسی حرف نزدهام.
غیر از این هم از بنده لبخند میبینند و نمیدانند که جانم چقدر پریشان است، چنان هم متظاهر و ساکت هستم که فراموش کردهاند رنج میکشم و پیر میشوم.
جوانیام دارد حیف میشود.
اصلا من هیچ، اما کاش همگی در روزگار دیگری میزیستیم، ما همگی حیف بودیم.
-اواخرروزهایعادی،پیشازمرگ.
شبهایحوّا.
حوّا و ردِ نور در تبعیدِ زمین، با یادآوریِ اندوهِ نخستین هبوط.
ای حوّا! بدان که زمین از شرمش خواهد گریست، و آسمان از هولِ او خواهد نالید.
هدایت شده از فروپاشی روانی
بعضی شب ها احساس میکنم تمام اشتیاقم رو برای دیدن سحر از دست دادم
هدایت شده از فروپاشی روانی
"دفعهی بعد که یه پسر دهاندریده مزاحمت شد، به این فکر کن که اگر امام علی بود چهطور عدالت رو به جا میآورد. میپرسی چیکار میکرد؟ خب، بذار ببینم. آها! این ذوالفقار رو میبینی؟! همینرو از پهنا!"
عزرائیل در این آبوخاک بیکار است!
زیرا هرکسی -ببخشید اما احتمال میدهم معنی هرکسی، تنها جوانان باشند- خودش، خودش را به قتل میرساند.
اصلا به قول معروف ″از خدا که پنهون نیست، از شماهم چه پنهون″ من هم به نحوی دارم مرگم را عقب میاندازم.
هرچند هرچقدر هم سر خودم را گرم کنم، بالاخره یک روز، خانه بوی جنازهام را میگیرد.
-کسییادشنمیآیدگلشیدکهبود