شبهایحوّا.
سلام. میپیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب میدم. قبلیهارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. میپی
hello it's me
-
سلام، گلوم درد میکنه و میترسم
شبهایحوّا.
سلام. میپیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب میدم. قبلیهارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. میپی
https://eitaa.com/edrakxa/7920
ژان دارک کیه؟ تعریف میکنی برام؟
عاشق شناختن و دیدن شخصیت ها و دنیا از زبون توام
پستو
-
خیلی برام سخته که بیطرف و بدون نظر شخصی داستانش رو توضیح بدم، اما سعیام رو میکنم. اگر خواستی جداگانه خودم راجعبهش صحبت و از دیدگاه معنوی خودم برات تعریف میکنم. خیلی خیلی خلاصه و بدون توجه به جزئیات فوقالعاده، نورانی، مسحورکننده و بخشهای موردعلاقهام که بارها و بارها خوندم و گریستم میگم. چون شاید فقط از لحاظ تاریخی بخوای بررسی کنی، پس فقط از دیدگاه تاریخی مینویسم. ژاندارک حدود سال 1412 به دنیا اومد. دختر جوان و زیبایی از روستایی در فرانسه بود که در جریان جنگ صدسالهی بین فرانسه و انگلستان مشهور شد. در نوجوانی ادعا کرد صداهایی الهامبخش از قدیسان میشنوه که بهش میگن باید به ولیعهد فرانسه کمک کنه و کشورش رو نجات بده. در همون بین بخش زیادی از فرانسه در اختیار انگلیسیها و متحدانشون بود و روحیهی فرانسویها بسیار ضعیف شده بود. ژاندارک تونست فرماندهها و دربار فرانسه رو قانع کنه که بهش فرصت بدن. به اردوی فرانسه پیوست و در آزادسازی شهر اورلئان نقش مهمی داشت و به همین ذلیل به بانوی اورلئان مشهور شد. خلاصه پیروزیاش نقطهی عطفی در جنگ شد و باعث شد روحیه فرانسویها بالا بره بالأخره. بعد از اون، راه برای تاجگذاری شارل هفتم هموار شد و در شهر رَنس به پادشاهی رسید. ژاندارک در این روند نقش نمادین و سیاسی و حتی معنوی مهمی داشت، چون حضورش برای خیلیها نشانهی امید و مشروعیت بود. در سال 1430 ژاندارک در نبردی نزدیک کمپیین به دست نیروهای بورگوندی اسیر شد. او رو به انگلیسیها تحویل دادن و بعدها در یک دادگاه مذهبی ارتدوکس (when you know you know) محاکمه شد. اتهامهاش بیشتر مربوط به بدعتگذاری، ادعاهای مذهبی، و پوشیدن لباس مردانه =) بود. محاکمهاش جنبهی سیاسی داشت و هدفش بیاعتبار کردن ژاندارک و پادشاه فرانسه بود تا دقت کردن و پرداختن به وجههی معنوی و مذهبی کاملاً غالبش. در سال 1431 وقتی حدود 19 سال داشت، او رو در شهر روآن زنده در آتش سوزاندن. سالها بعد دادگاه دیگهای حکم قبلی رو باطل کرد و او رو بیگناه معرفی کرد. بعدها در کلیسای کاتولیک به عنوان قدیس شناخته شد. طبق تحقیقات خودم ژاندارک تنها شوالیهی زنِ قدیس بود. البته احتمال اینکه بازهم باشن هست، اما من پیدا نکردم. وقتی نوجوان بودم در همین جنگلهای نوشهر، یک بندهخدایی بهم گفت تو ژاندارکی. باید باشی. هستی. قرار بود ژاندارک باشم، قرار بود سر کشیدن شراب مقدس محراب و میکائیل و شوالیه و نور. قدیسم بود. قدیسم هست. همون بندهخدا گفت خونهی تو دربار فرانسهست و تو، ژاندارک. اصلاً بهخاطر همین اسم گپمون رو گذاشتم "دربار" البته با پیشوند بختسوختگان. بههرحال من الان ژاندارک نیستم، فقط گلشیدم که گلوش درد میکنه و شمشیرش رو گم کرده. شمشیرم چوبی بود و فکر کنم در سددز جا مونده.
شبهایحوّا.
https://eitaa.com/edrakxa/7920 ژان دارک کیه؟ تعریف میکنی برام؟ عاشق شناختن و دیدن شخصیت ها و دنیا از
فکر نمیکردم انقدر زیاد بشه. علاقه و شوقی که در تعریف کردن چیزهای موردعلاقهام دارم ترسناکه.
شبهایحوّا.
سلام. میپیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب میدم. قبلیهارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. میپی
سلام عزیز دل.منم خستم.خستم واقعا.حالم رسما از همه چی داره بهم میخوره.از صدا مخصوصا بیزار شدم هر جایی میرم ی ردی از صداهای مصنوعی آزاردهنده وجود داره.از نقاب ها،از رفتار های تصنعی،از هرروز انتظارات مزخرفی که وجود داره برای یک بچه خانواده بودن و اینکه مجبوری مدام بار بودن های کنار همدیگه رو روی دوشت بکشی در صورتیکه وظیفه کس دیگه ایه.ببخشید آشفته مینويسم ولی واقعا بریدم.حتی از این گوشی هم خسته شدم.میخوام یک مدت ی فضای پرتی از جهان باشم بی هیچ رد پایی از دنیای انسان ها.
-
پس برای خودت فضای پرتی از جهان بیهیچ رد پایی از دنیای انسانها بساز. به معراج خودت برو. دور شو از فانیها، زندگی کن واقعاً. میدونی که میتونی و میدونم که میتونی. نمیدونم. منهم اگر میتونستم زندگی رهبانی رو از سر میگرفتم، حیف که رسولخدا جهاد در راه خداوند رو بر ما واجب کرده. بهجاش باید شوالیه باشم. چهمیدونم. یا رسولالله ما هم ژاندارک شماییم، فقط نامقدس و بدون شمشیر. یعنی میخواستیم که باشیم. نمیدونم یا رسولالله. چهقدر دلم براتون تنگ شده بههرحال. ببخشید.
شبهایحوّا.
سلام. میپیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب میدم. قبلیهارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. میپی
https://eitaa.com/edrakxa/7917
قبلنم نداشتی؟ گلشید تو واقعا ادم جالبی هستی چجوری تاحالا نداشتی-
-
نه، نداشتم
شبهایحوّا.
سلام. میپیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب میدم. قبلیهارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. میپی
https://eitaa.com/edrakxa/7921
منم خیلی دلتنگت بودم.دروغ چرا دلتنگ خودمم هستم.دلتنگ اونیم که هرشب میبینمش هستم.احساس میکنم اینکه لینک چنلم رو بدم یکم زشته.محتواش رو دوست ندارم به قول شما خیلی فانیه.
و اینکه اولین حرف اینه که امروز صبح خواهر شدم.
-
دلتنگی کلاً دردآوره، زمانی که برای خودت باشه بیشتر. امیدوارم خودترو پیدا کنی دوباره. واقعاً امیدوارم. در ضمن محتوای منهم فانیه، ما فانی هستیم، چیزهایی که مینویسیم فانی هستن درحالی که به "ما ابد در پیش داریم" هم توجه نمیکنیم. چهمیدونم. ظالمیم نسبت به خودمون. فانیهای ظالم و مظلومی که از جنس خودشون هم خوششون نمیاد. ولی شما بفرست. بهنظرم که خالهی محشری میشی، جدی جدی. بهت تبریک میگم از ته قلبم. خاله شدن نزدیکترین تجربه به مادر شدنه. دوستت دارم. از طرف من کودک ناز رو ببوس.
شبهایحوّا.
سلام. میپیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب میدم. قبلیهارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. میپی
https://eitaa.com/edrakxa/7922
میدونم، خیلی خوب میدونم.
حتی موقع گفتن این حرف ها، فکر میکردم همچین جوابی بگیرم.
اما خب، من خواستم که بفهمم. نفهمیدن درد آدما خیلی برام سخته، سخت.
درکل، آره، ما آدما کلا خاص نیستیم.
-
چهقدر قابل پیشبینی شدم، ناراحتکنندهست. قبلاً اینطوری نبودم. حقهم داری. منهم همینطورم و راستش زیاد برام مهم نیست لایهی معنای حرفهاشون چهقدر ضخیم و عمیقه. دلم میخواد بدونم. خب بپرس، کجا رو نفهمیدی؟ چی رو نفهمیدی؟ همیشه سعی کردم طوری صحبت کنم که واقعاً برای حداقل هشتصد نفر قابل درک باشه. اما گاهی کلمات از دستم در میره، جملات بیمعنی و بیسر و ته جلوه میکنن، مضامین و مصادیق عوض و گم میشن. فکر کنم باید منرو ببخشی بههرحال.
شبهایحوّا.
سلام. میپیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب میدم. قبلیهارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. میپی
نمیدونم این روزا باید به چیفکر کنم.
-
به مرگ فکر کن، باعث میشه بهتر زندگی کنی.
شبهایحوّا.
سلام. میپیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب میدم. قبلیهارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. میپی
منم همینطور دلم میخواد پرواز کنم برم از زمین یا بریم تو یه جهان که فقط روح ها حرف بزنن شاید همونجایی که فرشتگان به خدا سجده میکنن
پر از نور
-
همونجایی که فرشتگان به خدا سجده میکنن =)))) چه رویای دوری، چه فانیِ ديری. چهمیدونم. منهم همینطور. منهم دوست دارم کنار فرشتگان بشینم، با نامهای وحی مقدس اشک بریزم و چنگ بزنم به تار و پود وجود مبارک خود خداوند. حتی میتونمها، همهی ما میتونیم. اما من همیشه نسبت به خودم ظالم بودم. همیشه خودم خواستم بیشتر در تاریکی و عدم وجود دست و پا بزنم. چه تراژدی تهوعآوری.