پدربزرگم امروز داشت تعریف میکرد بعد از فوت مادربزرگ، قرار شد با خواهرزادهی دوستِ کشیشش، ماریا، ازدواج کنه. ماریا کاتولیک بوده. پرسیدم چرا نشد؟ گفت نشد دیگه. اون بچه میخواست، من نه. نشد. مادرم بهم نگاه کرد گفت اینجور وصلتها هم شده شبیه یک ارثیه در خانوادهی ما. شما فهمیدید؟ چون من فهمیدم.