#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_پانزدَهُم
همون جوری توی بغل مهدی که بودم خوابم برد که یهو مهدی با صدای نگران داشت با تلفن حرف میزد طرف صحبتشم علی بود.
مهدی:
ریحانه خوابش برد که یهو علی زنگ زد.
-سلام داداش علی جانم
+مهدی بدبخت شدیم
-علی چیشده
+حامد فرار کرده
-چیییی؟
+حامد فرار کرد باید حواست خیلی به ریحانه باشه دوتا پلیس فرستادم دم خونتون به طور تا مخصوص مراقبتون باشن.
-وای علی اگه ریحانه بیوفته دستش بدبخت میشیم
+گشت دنبالشن ولی باز حواست به ریحانه باشه نزار تنها جایی بره
-باشه باشه
+یاعلی
یهو ریحانه چشاش رو باز کرد و گفت:
+مهدی چیشده؟
-هیچی ریحانم بخاب
+مهدی بگو چیشده
-حامد فرار کرده
یهو ریحانه کوپ کرد و با ترس نگاهم میکرد.
+چ...چی؟
-ریحانه ما مراقبتیم
+حا....حامد گ...گفت م...مهدی رو می...میکشم و تو...تورو مال خو...خودم می...میکنم
رگام باد کرد و اخمام رفت توی هم و آروم گفتم کسی نمیتونه تورو ازم بگیره.
ریحانه پاشد و گفت شام درست میکنه منم گفتم یه سر میرم اداره و میام. ردیاب هارو دوباره به پاش و دستش بستم و رفتم.
ریحانه:
داشتم غذا درس میکردم که صدا در اومد گفتم مهدی تویی که صدایی آشنا اومد دیدم حامده.
+به به ریحانه خانوم بلخره پیدات کردم
-تو..تو ای....اینجا چیکار میکنی
+اومدم دنبالت بریم یه جای خوب
-م...من با تو عوضی جایی نمیام
+مگه دست خودته باید باهام بیای
-باشه برو لباسامو میپوشم میام
رفتم توی اتاق و درو بستم و به مهدی پیام دادم که گفت خونه تو محاصره اس و تا بیاین بیرون میگیریمش منم آماده شدم و رفتم پایین که حامد گفت:
+گوشی رو بده
-برای چی؟
+گفتم بده
گوشی رو دادم بهش و رفتیم پایین و توی یه حرکت هولش دادم و دسشو پیچوندم.
ادامه دارد...
کپی؟ لا لا!
نویسنده: ر.ق
https://eitaa.com/ejnkdu