May 11
"بِسم ربّ مَجنون"
#رمان_حَریمِ_عِشق❤️🩹🩹
نویسنده: ر.ق
!کپی راضی نیسم!
"هر روز¹پارت"
"کانالمون"
https://eitaa.com/ejnkdu
#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_اَوَل
صبح با صدای داداشم که بالای سرم هی سر و صدا میکرد بلند شدم.
+چته علی داری چیکار میکنی
-جوجه خانوم ده پاشو دیه لنگ ظهره
+اولن من جوجه نیسم دومن ببخشید روز تعطیل برا خوابه نه برا کار
-جدی میفرمایید؟
+علی گمشو بیرون میخام بخابم
یهو دیدم تخت بالا پایین رفت . چشامو باز کردم دیدم علی کنارم خوابیده.
+مگه تو نگفتی پاشو بعد خودت میای میگیری میخابی
-ریحون
+چند بار بگم از ریحون بدم میاد قشنگ بگو ریحانه
-باشه ریحون خانوم
+انگا خوشت میاد عصبی بشم
-آره خعلی کیف میده
+کوفت
-ریحون
+هوفففف هان
-میزاری موهاتو شونه کنم؟
+باشه فق باید قول بدی اذیت نکنی
-باش
پاشدم شونه رو آوردم و با یه دست کش مو ام رو باز کرد و شروع کرد به شونه کردن و آخرشم موهامو دم اسبی بالای سرم بست و سرش رو تو موهام تکون داد.
-ریحون موهات خعلی باحاله
+ان شاءالله زن که گرفتی موهاشو دم به دیقه شونه کن
-نمکدون من تا تورو شوهر ندم ولت نمیکنم
+نوچ
-چی نوچ؟
+اینکه منو شوهر بدی
-پاشو پاشو بی نمک
+ایش
-پا میشی یا ببرمت
+نمخام
رومو اون ور کردم و خوابیدم که یهو بین هوا معلق شدم . چشامو باز کردم و هینی کشیدم که دیدم علی بغلم کرده و داره میبردم توی اتاق خواب خودش.
+علی ولم کن
- نوچ جوجه کوچولو ولت نمیکنم
+علی غلط کردم من از ارتفاع میترسم
یهو دستاشو شل کرد و گف یه کلمه دیه حرف بزنی میندازمت منم ساکت شدم و چشامو بستم که نمیدونم چیشد یهو تو بغل علی خوابم برد.
ادامه دارد...
کپی؟ لا لا!
نویسنده: ر. ق
https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون"
#رمان_حَریمِ_عِشق❤️🩹🩹
نویسنده: ر.ق
!کپی راضی نیسم!
"هر روز¹پارت"
"کانالمون"
https://eitaa.com/ejnkdu
#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_دوم
چشامو بازکردم که دیدم توی بغل علی توی اتاقش خوابم برده و علی منو به خودش چسبونده.
اومدم پاشم که علی منو به خودش چسبوند.
+علی داداش ولم کن
-نوچ
+علیییییی
-نوچ
+علی تروخدا ولم کن له شدم
-نوچ نوچ
+ولم نکن اصن
پشتم رو بهش کردم که یهو بوسه ای روی موهام نشوند و آروم ولم کرد و پشتش رو بم کرد. آروم برگشتم و داشتم نگاش میکردم که برگشت و یه چشمک زد و خوابید.
آرم پاشدم و پتو رو روی علی کشیدم و رفتم توی آشپزخونه که ناهار درست کنم که ظهر که مامان و بابا از بيمارستان میان شام داشته باشیم .
فسنجونم رو پختم و برنجم رو گزاشتم دم بکشه که یهو علی از پشت انگشت هاشو فرو کرد تو پهلوم که دو متر پریدم بالا و با کفگیر زدم رو دستش.
+ینی چی این کارا آقای محمدی؟
-دوس دالم خانوم محمدی
+گگگ حالا برو سالاد درس کن
-نمخام
+علی برو دیه سالاد رو تو درست کن همه وسایلش رو میزه
-باشه جوجو
+گگگ
علی رف سراغ سالاد و منم رفتم یه زنگی به مامان بزنم که ببینم کی میاد.
+سلام مامان جونم
-به به ریحانه خانوم سنگ خورده تو سرت؟
+سنگ برا چی؟
-برا اینکه مهربون شدی
یه خنده ی ریزی کردم و گفتم:
+من همیشه مهربونم مامان خانوم
-صد البته حالا کاری بام داشتی؟
+نه میخاسم بگم ناهار درست کردم کی میاین؟
-معلوم نیست امروز شیفت دارم
+آها پس من و علی میخوریم و میزارم تو یخچال من ساعت پنج باید برم دانشگاه کار دارم بعدشم میرم با علی هیئت
-باشه مواظب خودت باش
+باش خوب مامان کاری نداری؟
-نه
+یاعلی
ادامه دارد...
کپی؟ لا لا!
نویسنده: ر. ق
https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون"
#رمان_حَریمِ_عِشق❤️🩹🩹
نویسنده: ر.ق
!کپی راضی نیسم!
"هر روز¹پارت"
"کانالمون"
https://eitaa.com/ejnkdu