eitaa logo
𝑝𝑟𝑖𝑣𝑎𝑐𝑦𝑜𝑓𝑙𝑜𝑣𝑒💍🤍
51 دنبال‌کننده
49 عکس
1 ویدیو
0 فایل
تُ‌قَشَنگ‌تَࢪ‌‌ین‌دَلیل‌بَࢪ‌‌ای‌ِتُند‌زَدن‌ِقَلب‌ِمَنی؛🦋 . کُپے‌‌‌اَزࢪ‌‌مان؟لا! . ࢪ‌‌مانِ!حَࢪ‌‌یمِ‌عِشق . بهِ‌قَلَمِ‌ࢪ‌‌.ق
مشاهده در ایتا
دانلود
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز¹پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu
صبح با صدای داداشم که بالای سرم هی سر و صدا می‌کرد بلند شدم. +چته علی داری چیکار میکنی -جوجه خانوم ده پاشو دیه لنگ ظهره +اولن من جوجه نیسم دومن ببخشید روز تعطیل برا خوابه نه برا کار -جدی میفرمایید؟ +علی گمشو بیرون میخام بخابم یهو دیدم تخت بالا پایین رفت . چشامو باز کردم دیدم علی کنارم خوابیده. +مگه تو نگفتی پاشو بعد خودت میای میگیری میخابی -ریحون +چند بار بگم از ریحون بدم میاد قشنگ بگو ریحانه -باشه ریحون خانوم +انگا خوشت میاد عصبی بشم -آره خعلی کیف میده +کوفت -ریحون +هوفففف هان -میزاری موهاتو شونه کنم؟ +باشه فق باید قول بدی اذیت نکنی -باش پاشدم شونه رو آوردم و با یه دست کش مو ام رو باز کرد و شروع کرد به شونه کردن و آخرشم موهامو دم اسبی بالای سرم بست و سرش رو تو موهام تکون داد. -ریحون موهات خعلی باحاله +ان شاءالله زن که گرفتی موهاشو دم به دیقه شونه کن -نمکدون من تا تورو شوهر ندم ولت نمیکنم +نوچ -چی نوچ؟ +اینکه منو شوهر بدی -پاشو پاشو بی نمک +ایش -پا میشی یا ببرمت +نمخام رومو اون ور کردم و خوابیدم که یهو بین هوا معلق شدم . چشامو باز کردم و هینی کشیدم که دیدم علی بغلم کرده و داره میبردم توی اتاق خواب خودش. +علی ولم کن - نوچ جوجه کوچولو ولت نمیکنم +علی غلط کردم من از ارتفاع میترسم یهو دستاشو شل کرد و گف یه کلمه دیه حرف بزنی میندازمت منم ساکت شدم و چشامو بستم که نمیدونم چیشد یهو تو بغل علی خوابم برد. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر. ق https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز¹پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu
چشامو بازکردم که دیدم توی بغل علی توی اتاقش خوابم برده و علی منو به خودش چسبونده. اومدم پاشم که علی منو به خودش چسبوند. +علی داداش ولم کن -نوچ +علیییییی -نوچ +علی تروخدا ولم کن له شدم -نوچ نوچ +ولم نکن اصن پشتم رو بهش کردم که یهو بوسه ای روی موهام نشوند و آروم ولم کرد و پشتش رو بم کرد. آروم برگشتم و داشتم نگاش میکردم که برگشت و یه چشمک زد و خوابید‌. آرم پاشدم و پتو رو روی علی کشیدم و رفتم توی آشپزخونه که ناهار درست کنم که ظهر که مامان و بابا از بيمارستان میان شام داشته باشیم . فسنجونم رو پختم و برنجم رو گزاشتم دم بکشه که یهو علی از پشت انگشت هاشو فرو کرد تو پهلوم که دو متر پریدم بالا و با کفگیر زدم رو دستش. +ینی چی این کارا آقای محمدی؟ -دوس دالم خانوم محمدی +گگگ حالا برو سالاد درس کن -نمخام +علی برو دیه سالاد رو تو درست کن همه وسایلش رو میزه -باشه جوجو +گگگ علی رف سراغ سالاد و منم رفتم یه زنگی به مامان بزنم که ببینم کی میاد. +سلام مامان جونم -به به ریحانه خانوم سنگ خورده تو سرت؟ +سنگ برا چی؟ -برا اینکه مهربون شدی یه خنده ی ریزی کردم و گفتم: +من همیشه مهربونم مامان خانوم -صد البته حالا کاری بام داشتی؟ +نه میخاسم بگم ناهار درست کردم کی میاین؟ -معلوم نیست امروز شیفت دارم +آها پس من و علی میخوریم و میزارم تو یخچال من ساعت پنج باید برم دانشگاه کار دارم بعدشم میرم با علی هیئت -باشه مواظب خودت باش +باش خوب مامان کاری نداری؟ -نه +یاعلی ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر. ق https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز¹پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu
با علی غذامون رو خوردیم و رفتم آماده بشم‌ که برم دم خونه زهرا و باهم بریم دانشگاه که علی گفت میرسونمتون آماده شدم و رفتیم دنبال زهرا و رفتیم دانشگاه. یهو داداش زهرا اومد جلومون و گفت میخاد با من حرف بزنه و زهرا بره زهرا هم رفت و با فاصله روی نیمکت های دانشگاه نشستیم. +آقای موسوی؟ -بله؟ +بفرمایید کاری دارین با من؟ -خوب نه یه موقع دیه بهتون میگم +خب باشه -یاعلی +یاعلی رفتم توی کلاس و کلاس من زهرا تموم شد که علی زنگ زد و گفت من نمیتونم شب باهات بیام هیئت و خودت برو. منم قبول کردم و داشتم برای شب آماده میشدم که فاطمه زنگم زد: +به به فاطمه خانوم -به به میمون خانوم +ادب؟ لا لا -باشه شوما خوبی +صد درصد خوب حالا کاری داشتی؟ -نه میخاسم بگم میای هيئت؟ +آره دارم آماده میشم بیام -آها باشه بیا +باش یاعلی -یاعلی آماده شدم و راه افتادم سمت هيئت که نزدیک هيئت یه ماشین جلوم ترمز کرد +خانوم خوشگله بیا برسونمت -آقا بفرمایید مزاحم نشید +جوجه بیا برسونمت -آقا بفرمایید برید اومدم برم که یهو مچ دستم و گرفت و در گوشم گفت: +میای توی ماشین یا ببرمت؟ من که داشتم از ترس میلرزیدم و اشک میریختم آروم گفتم: نمیام اومد ببرتم توی ماشین که یهو صدای داداش زهرا اومد. +به به بهراد خان میبینم مزاحم ناموس مردم شدی داداش زهرا داشت آروم آروم با اخم میومد جلو و اون پسری که فهمیدم اسمش بهراد منو با خودش می‌کشید عقب و یهو چاقو توی جیبشو در آورد و روی صورتم قرار داد. -اگه بیای نزدیک خط خطیش میکنم +بهراد خودت میدونی پروندت خیلی سنگینه یه کاری نکن بندازمت هولوفدونی -باشه بیا پایین سرمون درد گرف +ولش کن -کی این دختر خوشگله ای؟ ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز¹پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu
+فرض کن همه کاره -خوبه +بهراد ولش کن مهدی: ریحانه توی دست بهراد داشت اشک میریخت و معلوم بود حسابی ترسیده که یهو بیهوش شد و بهرادم یهو یه خش کشید روی صورتش نتونستم صبر کنم و دویدم سمت بهراد که فرار کرد و هرچی ریحانه رو صدا کردم جوابی نشنیدم و جای چاقو هم داشت خون میومد سریع گوشیم و در آوردم و زنگ زدم آمبولانس و ریحانه رو بردیم بیمارستان و زنگ زدم علی و تموم ماجرا رو بهش گفتم که گفت الان خودمو میرسونم. یه پسر جوونه اومد به ریحانه سرم بزنه که نزاشتم و گفتم یه پرستار خانوم بیاد که رفت و پرستار خانوم اومد و به ریحانه سرم وصل کردم که دکتر ریحانه اومد و گفت از ترس زیاد بیهوش شده بود و دکتر رفت و کلی به بهراد لعنت فرستادم که بخاطر کینه ای که از من و علی داشت با ریحانه این کارو کرده بود . یهو علی از راه رسید و گفت حالش خوبه قضیه رو گفتم و هزار بار به بهراد چیز گفت . -مهدی واقعن ازت ممنونم اگه تو نبودی معلوم نبو چه بلایی سر ریحانه بیاد +داداش کاری نکردم که وظیفه بود یهو گوشیم زنگ خورد و اسم زهرا روش نمایان شد . +جانم زهرا -سلام مهدی کجایی؟ +بیمارستانم -بیمارستان برای چییییی +خودم خوبم میام خونه برات توضیح میدم -باشه من با فاطمه میرم خونه +باشه برو -یاعلی +یاعلی به اصرار علی رفتم خونه و گفت خودم پیش ریحانه میمونم. رفتم خونه و سوالات زهرا شروع شد. نشستم کل ماجرا رو براش گفتم و اونم حسابی ناراحت شد . +حالا حال ریحانه خوبه؟ -آره دکترش گف خوبه +خوب صدام میزدی منم باهاتون میومدم -دیه حواسم نبود ولی فردا برو حتمن یه سری بزن +باش صبح به علی زنگ زدم که گفت ریحانه مرخص شده و الان خونس و نمیاد دانشگاه . قرار شد عصر زهرا رو ببرم خونه علی اینا تا به ریحانه سر بزنه. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز¹پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu
عصر رفتم دنبال زهرا و راه افتادیم به سمت خونه علی اینا. +زهرا رفتی مسخره بازی درنیاری هاااا -باشه آقا داداش من که میدونم دلت پیشش گیره +منم میدونم دلت پیش علی گیره و الکی بهت گفتم علی این ساعت خونه نیست سرشو انداخت پایین و لپاش سرخ شد. رسیدیم خونه علی اینا و زنگ رو زدیم که یهو علی درو وا کرد و زهرا به پت تته افتاد و گفت: -س...لام علی هم تا زهرا رو دید سرشو انداخت پایین و آروم گفت سلام +علی شوما دوتا ها دلتون پیش هم گیره حالا انقدر ناز نکنین یهو علی بلند گفت: -مهدیییی +باشه باو بیا بستم یه نگاهی به زهرا انداختم که داشت آب میشد و علی هم تا فهمید رفت کنار و زهرا هم از خدا خواسته دوید تو خونه علی اینا. با علی رفتیم توی پذیرایی نشستیم که بعد از پنج دیقه ریحانه با یه روسری صورتی و عبا صورتی و اون چادر رنگی اومد توی پذیرایی و پشت سرش زهرا اومد ولی جای زخم صورتش خود نمایی میکرد و هزار بار به بهراد لعنت فرستادم. +سلام آقا مهدی -سلام ریحانه خانوم حالتون خوبه؟ +الحمدلله خوبم -خدارشکر +آقا مهدی بابت د‌یشب ممنونم -خواهش میکنم کاری نکردم ریحانه به لبخندی زد ولی زود جمعش کرد. بعد از اینکه یکم حرف زدیم کم کم پاشدیم و راهی خونه شدیم. شب قرار بود به قرار هفتگیم آخر هفته ها برم گلزار شهدا . آماده شدم و به سمت گلزار راهی شدم ‌. وقتی رسیدم گلزار یه خانوم چادری رو دیدم که حدس زدم ریحانه باشه برگشت و دیدم که خود ریحانه هست. +سلام ریحانه خانوم -سلام آقا مهدی +خوبین؟ -الحمدلله +میتونم باهاتون حرف بزنم؟ -بله بفرمایید روی نیمکت های گلزار نشستیم و شروع کردم به حرف زدن. +خوب راستش ریحانه خانوم چند وقتیه میخام یه چیزی رو بهتون بگم ولی روم نمیشه -بفرمایید +خو....ب راس....تش م....ن م...ن به ش..ما ع...لاقه پ...یدا ک...ردم ریحانه جوری برگشت که صدای شکستن رگ های گردنش رو میتونستم بشنوم. -آقا مه.....دی من....م به...تون ع...لاقه دا...رم اینو گفت و پاشد رفت و منو با کلی سوال تنهاگزاشت. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu