#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_سِوم
با علی غذامون رو خوردیم و رفتم آماده بشم که برم دم خونه زهرا و باهم بریم دانشگاه که علی گفت میرسونمتون آماده شدم و رفتیم دنبال زهرا و رفتیم دانشگاه.
یهو داداش زهرا اومد جلومون و گفت میخاد با من حرف بزنه و زهرا بره زهرا هم رفت و با فاصله روی نیمکت های دانشگاه نشستیم.
+آقای موسوی؟
-بله؟
+بفرمایید کاری دارین با من؟
-خوب نه یه موقع دیه بهتون میگم
+خب باشه
-یاعلی
+یاعلی
رفتم توی کلاس و کلاس من زهرا تموم شد که علی زنگ زد و گفت من نمیتونم شب باهات بیام هیئت و خودت برو.
منم قبول کردم و داشتم برای شب آماده میشدم که فاطمه زنگم زد:
+به به فاطمه خانوم
-به به میمون خانوم
+ادب؟ لا لا
-باشه شوما خوبی
+صد درصد خوب حالا کاری داشتی؟
-نه میخاسم بگم میای هيئت؟
+آره دارم آماده میشم بیام
-آها باشه بیا
+باش یاعلی
-یاعلی
آماده شدم و راه افتادم سمت هيئت که نزدیک هيئت یه ماشین جلوم ترمز کرد
+خانوم خوشگله بیا برسونمت
-آقا بفرمایید مزاحم نشید
+جوجه بیا برسونمت
-آقا بفرمایید برید
اومدم برم که یهو مچ دستم و گرفت و در گوشم گفت:
+میای توی ماشین یا ببرمت؟
من که داشتم از ترس میلرزیدم و اشک میریختم آروم گفتم: نمیام
اومد ببرتم توی ماشین که یهو صدای داداش زهرا اومد.
+به به بهراد خان میبینم مزاحم ناموس مردم شدی
داداش زهرا داشت آروم آروم با اخم میومد جلو و اون پسری که فهمیدم اسمش بهراد منو با خودش میکشید عقب و یهو چاقو توی جیبشو در آورد و روی صورتم قرار داد.
-اگه بیای نزدیک خط خطیش میکنم
+بهراد خودت میدونی پروندت خیلی سنگینه یه کاری نکن بندازمت هولوفدونی
-باشه بیا پایین سرمون درد گرف
+ولش کن
-کی این دختر خوشگله ای؟
ادامه دارد...
کپی؟ لا لا!
نویسنده:ر.ق
https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون"
#رمان_حَریمِ_عِشق❤️🩹🩹
نویسنده: ر.ق
!کپی راضی نیسم!
"هر روز¹پارت"
"کانالمون"
https://eitaa.com/ejnkdu
#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_چهارم
+فرض کن همه کاره
-خوبه
+بهراد ولش کن
مهدی:
ریحانه توی دست بهراد داشت اشک میریخت و معلوم بود حسابی ترسیده که یهو بیهوش شد و بهرادم یهو یه خش کشید روی صورتش نتونستم صبر کنم و دویدم سمت بهراد که فرار کرد و هرچی ریحانه رو صدا کردم جوابی نشنیدم و جای چاقو هم داشت خون میومد سریع گوشیم و در آوردم و زنگ زدم آمبولانس و ریحانه رو بردیم بیمارستان و زنگ زدم علی و تموم ماجرا رو بهش گفتم که گفت الان خودمو میرسونم.
یه پسر جوونه اومد به ریحانه سرم بزنه که نزاشتم و گفتم یه پرستار خانوم بیاد که رفت و پرستار خانوم اومد و به ریحانه سرم وصل کردم که دکتر ریحانه اومد و گفت از ترس زیاد بیهوش شده بود و دکتر رفت و کلی به بهراد لعنت فرستادم که بخاطر کینه ای که از من و علی داشت با ریحانه این کارو کرده بود .
یهو علی از راه رسید و گفت حالش خوبه قضیه رو گفتم و هزار بار به بهراد چیز گفت .
-مهدی واقعن ازت ممنونم اگه تو نبودی معلوم نبو چه بلایی سر ریحانه بیاد
+داداش کاری نکردم که وظیفه بود
یهو گوشیم زنگ خورد و اسم زهرا روش نمایان شد .
+جانم زهرا
-سلام مهدی کجایی؟
+بیمارستانم
-بیمارستان برای چییییی
+خودم خوبم میام خونه برات توضیح میدم
-باشه من با فاطمه میرم خونه
+باشه برو
-یاعلی
+یاعلی
به اصرار علی رفتم خونه و گفت خودم پیش ریحانه میمونم.
رفتم خونه و سوالات زهرا شروع شد.
نشستم کل ماجرا رو براش گفتم و اونم حسابی ناراحت شد .
+حالا حال ریحانه خوبه؟
-آره دکترش گف خوبه
+خوب صدام میزدی منم باهاتون میومدم
-دیه حواسم نبود ولی فردا برو حتمن یه سری بزن
+باش
صبح به علی زنگ زدم که گفت ریحانه مرخص شده و الان خونس و نمیاد دانشگاه . قرار شد عصر زهرا رو ببرم خونه علی اینا تا به ریحانه سر بزنه.
ادامه دارد...
کپی؟ لا لا!
نویسنده: ر.ق
https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون"
#رمان_حَریمِ_عِشق❤️🩹🩹
نویسنده: ر.ق
!کپی راضی نیسم!
"هر روز¹پارت"
"کانالمون"
https://eitaa.com/ejnkdu
#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_پَنجُم
عصر رفتم دنبال زهرا و راه افتادیم به سمت خونه علی اینا.
+زهرا رفتی مسخره بازی درنیاری هاااا
-باشه آقا داداش من که میدونم دلت پیشش گیره
+منم میدونم دلت پیش علی گیره و الکی بهت گفتم علی این ساعت خونه نیست
سرشو انداخت پایین و لپاش سرخ شد.
رسیدیم خونه علی اینا و زنگ رو زدیم که یهو علی درو وا کرد و زهرا به پت تته افتاد و گفت:
-س...لام
علی هم تا زهرا رو دید سرشو انداخت پایین و آروم گفت سلام
+علی شوما دوتا ها دلتون پیش هم گیره حالا انقدر ناز نکنین
یهو علی بلند گفت:
-مهدیییی
+باشه باو بیا بستم
یه نگاهی به زهرا انداختم که داشت آب میشد و علی هم تا فهمید رفت کنار و زهرا هم از خدا خواسته دوید تو خونه علی اینا.
با علی رفتیم توی پذیرایی نشستیم که بعد از پنج دیقه ریحانه با یه روسری صورتی و عبا صورتی و اون چادر رنگی اومد توی پذیرایی و پشت سرش زهرا اومد ولی جای زخم صورتش خود نمایی میکرد و هزار بار به بهراد لعنت فرستادم.
+سلام آقا مهدی
-سلام ریحانه خانوم حالتون خوبه؟
+الحمدلله خوبم
-خدارشکر
+آقا مهدی بابت دیشب ممنونم
-خواهش میکنم کاری نکردم
ریحانه به لبخندی زد ولی زود جمعش کرد.
بعد از اینکه یکم حرف زدیم کم کم پاشدیم و راهی خونه شدیم.
شب قرار بود به قرار هفتگیم آخر هفته ها برم گلزار شهدا . آماده شدم و به سمت گلزار راهی شدم . وقتی رسیدم گلزار یه خانوم چادری رو دیدم که حدس زدم ریحانه باشه برگشت و دیدم که خود ریحانه هست.
+سلام ریحانه خانوم
-سلام آقا مهدی
+خوبین؟
-الحمدلله
+میتونم باهاتون حرف بزنم؟
-بله بفرمایید
روی نیمکت های گلزار نشستیم و شروع کردم به حرف زدن.
+خوب راستش ریحانه خانوم چند وقتیه میخام یه چیزی رو بهتون بگم ولی روم نمیشه
-بفرمایید
+خو....ب راس....تش م....ن م...ن به ش..ما ع...لاقه پ...یدا ک...ردم
ریحانه جوری برگشت که صدای شکستن رگ های گردنش رو میتونستم بشنوم.
-آقا مه.....دی من....م به...تون ع...لاقه دا...رم
اینو گفت و پاشد رفت و منو با کلی سوال تنهاگزاشت.
ادامه دارد...
کپی؟ لا لا!
نویسنده: ر.ق
https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون"
#رمان_حَریمِ_عِشق❤️🩹🩹
نویسنده: ر.ق
!کپی راضی نیسم!
"هر روز²پارت"
"کانالمون"
https://eitaa.com/ejnkdu
#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_شِشُم
ریحانه:
از اینکه متوجه شدم داداش زهرا دوسم داره خوشحال بودم .
پیاده به سمت کوچمون قدم بر میداشتم که صدای داد های علی و یه پسر که پشت به من رو شنیدم.
یه کم که دقت کردم فهمیدم صدا صدای بهراده همون پسری که اون شب دم مسجد مزاحمم شد.
آروم آروم به جلو قدم برداشتم و گفتم:
+ع علی پات چیشده؟
بهراد برگشت به سمت من و داشت به سمتم قدم بر میداشت که عقب عقب رفتم.
-به به ریحانه خانوم تو آسمونا دنبالت میگشتم رو زمین پیدات کردم
آروم آروم عقب میرفتم که صدای داد علی رو شنیدم:
-بهراد نزدیکش بشی میکشمت
بهراد برگشت نگاش کرد و یه پوزخنده زد و به راهش ادامه داد که متوجه شدم علی زنگ زده به مهدی و بهش گفته بیاد.
-ریحانه من دوست دارم
+نزد...یک م..م...ن ن نشو
بهراد همن جوری به راهش ادامه میداد به سمتم قدم بر میداشت .
-ریحانه من دوست دارم خیلی ام دوست دارم
+ولی ریحانه دوست نداره بهراد
برگشتم که با مهدی مواجه شدم. سریع رفتم پشت سرش وایسادم و اشک میریختم.
این صدای بهراد بود که به گوشم میرسید:
-تو چیکارشی به زور عقدش میکنم آق مهدی
+هه مگه اینکه بزارم
-مگه وکیل وسی ریحانه ای
مهدی که رگ گردنش باد کرده بود و صورتش به سرخی میزد داد زد و گفت:
+اسم ریحانه رو به زبون کثیفت نیار عوضی
یهو بهراد تفنگش رو در آورد و به سمت مهدی گرفت.
-یه کلمه دیه حرف بزنی میکشمت
-اینجا پایان خطه آقا مهدی
یهو بهراد نعره کشید و گفت:
-همین جا تو و اون علی عوضی رو میکشم و ریحانه رو عقد میکنم
+م...ن تو..رو دو..ست ندا...رم یک...ی دی..ه ر..و دو...ست دا..رم
-هه نکنه این مهدی رو دوس داری؟
جوابی ندادم که بلند گفت:
-مگه کری بهت گفتم مهدی رو دوس داری؟
+آ...ره
یهو تفنگ رو به سمت من گرفت و گفت:
-الان ریحانه رو میکشم تا زجه زدن مهدی رو ببینم
-داشتم عقب عقب میرفتم که با حس فرو رفتن چیزی توی سینم با زانو روی زمین افتادم.....
ادامه دارد...
کپی؟ لا لا!
نویسنده: ر.ق
https://eitaa.com/ejnkdu
#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_هَفتُم
مهدی اومد به سمتم حرکت کنه که بهراد با داد گفت:
-نزدیکش بشی بجا سینش قلبشو میزنم
نگاهم رو دادم به خونی که از روی سینم به دستم منتقل میشد و با بیجونی گفتم:
+م..هدی
این رو گفتم و از حال رفتم.
مهدی:
وقتی چشای ریحانه بسته شد کنترلم رو از دست دادم و به سمت بهراد حرکت کردم و تفنگ رو از دستش کشیدم و به بچه ها خبر دادم تا بیان بهراد رو دستگیر کنن بعد از اینکه یه تیر توی پای بهراد زدم و مطمئن شدم جایی نمیتونه بره سریع دویدم سمت علی که از ترس لکنت گرفته بود و زنگ زدم آمبولانس تا بیان ریحانه و علی رو ببرن.
دویدم سمت ریحانه و با اجازه علی نبض ریحانه رو گرفتم که هنوز میزد .
بعد از اینکه اومدن بهراد و علی. ریحانه رو بردن سوار ماشین شدم و پشت سرشون راه افتادم.
۱ ساعت بعد:
وقتی ریحانه رو توی لباس بیمارستان میدیدم هزاربار لعنت به بهراد میفرستادم که دوبار بخاطر من و علی سر ریحانه بلا آورده.
علی کنارم نشسته بود و گریه میکرد و زسر لب میگفت میکشمش.
ریحانه رو برده بودن اتاق عمل و علی دل نگران بود و هی به بهراد چیز میگفت.
+علی داداش بهراد الان دست ماعه
با بغض گفت:
-آجیم آجیم اگه اتفاقی برا ریحانه بیوفته میکشمش مهدی میکشمش
+علی داداش نبینم گریه کنیا؟
-راسی مهدی..
+جانم؟
-ریحانه آخر بار گف تو رو دوست داره درسته؟
+آ آره میزاری بیام خاستگاری؟
-مهدی دعا کن آجیم خوب شه خاستگاریم بیا
+توکلت به خدا باشه علی
بعد از اینکه ریحانه رو از اتاق عمل آوردن توی سی سیو امیدی به دل علی روشن شد .
+علی داداش دیدی گفتم امیدت به خدا باشه؟
-ولی مهدی من تلافی درد ریحانه رو سر بهراد خالی میکنم
+علی آروم باش داداش
-به خدا اگه یه بار دیه مزاحم آجیم بشه زندش نمیزارم
بعد از اینکه اجازه ملاقات دادن علی اول رفت توی اتاق و ریحانه رو به آغوش کشید خیلی دلم میخاست جای علی بودم.
بعد که نوبت من شد آروم در رو باز کردم و توی اتاق رفتم.
ادامه دارد...
کپی؟ لا لا!
نویسنده: ر.ق
https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون"
#رمان_حَریمِ_عِشق❤️🩹🩹
نویسنده: ر.ق
!کپی راضی نیسم!
"هر روز²پارت"
"کانالمون"
https://eitaa.com/ejnkdu
#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_هَشتُم
رفتم تو اتاق و به ریحانه سلام کردم اونم آروم جواب سلامم رو داد .
+ریحانه خانوم
-بله
+راستش قرار شد بعد از اینکه مرخص شدین بیایم خاستگاریتون
-جدی میگین؟
+بله
بعد ریحانه دیگه چیزی نگفت منم بهش گفتم مواظب خودش باشه و از اتاق اومدم بیرون.
۲ ساعت بعد:
قرار شد مامان ریحانه بره پیش ریحانه و من و علی بریم سراغ بهراد.
+علی آرامش خودت رو حفظ کن
-نمیتونم مهدی
+آروم باش
یه نفسی کشید و گفت باشه
رسیدیم اداره و علی رفت توی اتاق بازجویی اون قدری بلند حرف میزدن که صداشون تا بیرون میومد.
+بهراد برو خدات رو شکر کن که آجیم زنده اس وگرنه زندت نمیذاشتم
-هه پس هنوز زندس
+آره آقا بهراد
-باید به جا سینه اش قلبشو میزدم تا پر پر شدن مهدیو ببینم
+هه چند روز دیه ریحانه و مهدی میرن سر خونه زندگیشون
-خوب به من چه؟
علی رفت دم گوش بهراد گفت:
+بپا دور و بر آجیم آفتابی نشی که بد میبینی
اینو گفت و اومد بیرون.
بعد از اینکه از اداره اومدیم رفتیم بیمارستان تا علی مادرش رو بفرسته خونه و من و علی بمونیم.
-سلام خوبین؟
+سلام آقا مهدی خوبی؟
-الحمدلله
+مادرت خوبه ؟
-شکر ایشونم خوبن
+خوب مادر سلام برسون
-چشم
+خدانگهدار
-یاعلی
بعد از اینکه مادر علی رفت علی کار های مرخصی ریحانه رو کرد و من رفتم ماشینم رو آماده کردم و علی ریحانه رو آورد و رفتیم به سمت خونه.
کل راه حواسم به ریحانه بود که به بیرون زل زده بود و چیزی نمیگفت.
+علی قرار عقد تو و زهرا رو کی بزاریم؟
ریحانه ریز خندید و علی گفت:
-داداش زشته عه
+چیش زشته اصن عقد تو و زهرا و منو و ریحانه خانوم توی حرم امام رضا باشه خوبه؟
ریحانه جوری برگشت و گف:
+جدی میگین؟
-بله
+وایی من خیلی ذوق دارم
تا دیدم علی داره از خجالت آب میشه گفتم...
ادامه دارد...
کپی؟ لا لا!
نویسنده: ر.ق
https://eitaa.com/ejnkdu
#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_نُهُم
گفتم:
-نظرتونه بریم دنبال زهرا بریم گلزار؟
ریحانه سریع گفت عالیه ولی علی تا فهمید زهرا هم هست گفت:
+داداش من کار دارم منو برسون خونه خودتون برین
بدون توجه به حرفش راهمو ادامه دادم و رفتیم دنبال زهرا.
زهرا و علی هردوتاشون داشتن آب میشدن که ریحانه سر صحبت رو با زهرا باز کرد و. منم با علی.
تا گلزار حرف زدیم و بعدم پیاده شدیم.
قرار شد من و ریحانه بریم گلاب و گل بخریم و علیم حرفش رو به زهرا بزنه.
علی:
بعد از اینکه ریحانه و مهدی رفتن رو به زهرا کردم و گفتم:
+زهرا خانوم؟
-بله
+راس..تش م...ن دو...ستون دا...رم
-م...ن...م
+مهدی گفت قراره عقد من و شما و مهدی و ریحانه توی حرم امام رضا باشه
زهرا برگشت به سمتم و تو چشاش پر ذوق بود گفت:
-جدی میگین؟
+بله
-وایییی
بعد مهدی و ریحانه اومدن و رفتیم سر شهدا و بعدم رفتیم خونه.
صبح رفتم بالا سر ریحانه تا بیدارش کنم بریم بیرون.
+اوی ریحون
-مرگ و ریحون
+باشه بابا حرص نخور
-اه اه دبه نمک
+رو تو برم من
-بی برو
+به جا بل بل زبونی پاشو بریم بیرون
-بریم بیرون چیکا؟
+پاشو حالا یه جا میریم بلخره
-درسه
+یه شرطی که مهدیم بیاد
-به شرطی که زهرام بیاد
+باشه پاشو آماده شو بهشون زنگ میزنم
-باش
اومدم بیرون و به مهدی زنگ زدم گفتم آماده شن که یهو ریحانه اومد تو گفت:
-علی علی
+هان
-لباس چه رنگی میپوشی؟
+سفید
-جوووون
دمپایی که کنارم بود رو برداشتم پرت کنم که زود در رف.
ریحانه:
بعد از اینکه به زهرا گفتم سفید بپوشه رفتیم دنبال مهدی و زهرا و زهرا هی فوشم داد .
ادامه دارد...
کپی؟ لا لا!
نویسنده: ر.ق
https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون"
#رمان_حَریمِ_عِشق❤️🩹🩹
نویسنده: ر.ق
!کپی راضی نیسم!
"هر روز²پارت"
"کانالمون"
https://eitaa.com/ejnkdu