☫
کسی نمیداند در این مدت چه توانی خرج کردهام تا مقابل افکارم بایستم و یکباره همه چیز را تمام نکنم .
سختی زندگی به حقیقت آن است، به تلخی های مداوم و چیزهایی شبیه به رنج که تا ابدیت هستند. حالا خودم در مقابل خودم ارتشی را به آرایش در آورده ام. برای چه؟ برای مقابله با خودم، سر جنگ ندارم اما در مقابل حمله چه جوابی باید داد؟ من مدافعی بیش نبودم. با تمامِ این ها چیزهایی بودند مرا سرزنش میکردند و اشک میریختند و کمی آنطرف تر چیزهایی اشکهایشان را پاک میکردند و دم از مقاومت میزدند. کدام یک را باید نجات داد؟ کودکانی معصوم و بی زبان که در درونم مرده بودند؟ یا کودکانی مملوء از شجاعت که تازه متولد شده بودند؟ چگونه میتوانستم رنجِ کودکانِ از دست رفته ام را تحمل کنم؟ چگونه میتوانستم به کودکانی که دورم میرقصیدم عشق بدهم؟
وتنم، وطن بود، برای تمامِ مردگان و زندگان، دستانم در هوا چرخ میزدند و گیسوانم را باد تکان تکان میداد و در همین حین، اشک، مروارید گونه سرازیر میشدند و قلبم از رنج شرحه شرحه میشد، آیا به راستی میتوانستم غم و شادیِ دو چیز را در دل زنده بدارم؟ با دهانم حق را رجز میخواندم و سرهایی میدیدم در تایید و اعمالی پوچ. ارتشی عظیم در مقابل من ایستاده بود، ارتشی که اشکِ در چشمهایشان رکنِ دینشان بود و عبادتشان دلتنگی؛ کودکانِ بیشماری از آن ها در دلهای تکه تکهیشان مرده بود و با شمشیر توی دستهاشان به دنبال پناهی بودند. میدانم که ارتش های بی فرمانده نتیجه پیروزی نخواهند داشت. خودت نگاه کن؟ چگونه بی تفاوت از چشم هایشان بگذرم ؟ و چگونه با دیگر کودکان شادی کنم. این تناقض نتیجهی کدام ذنب لایغفر بوده؟ و من چگونه عظمت این رنج را در دل راه دهم. با خود میگویم کاش تمام شود و از این کابوسِ تاریک بیدار شوم.
نوری تابیده میشود.
هنوز نه!
اما از گرمای این قلب پیداست . خواهد آمد آنکه باید. خواهد شد آنچه باید . و کودکانی از تبار همان مردگان متولد خواهند شد. زندگی خواهند کرد. و این دل دیگر نه شادی و نه غم بلکه یک زندگی را در آغوش خواهد گرفت.
-تقدیم به مقدس ترین احساس آدمیت، رنج.
-ف - ۲۵فروردین۱۴۰۵ - ۰۲:۰۸
هدایت شده از ☫
-Take Me In Your Arms (Slowed).mp3
زمان:
حجم:
4.4M
خذني بحضنك، ابئ اغفى اه مبطي ماغفيت
وانلمحتدموععينيسوي نفسك مالمحت
درآغوشمبگیر،میخواهمبخوابم،آهکهدیرزمانیستنخوابیدهام.
و اگراشکهایمرادیدی، خودت را به آن راه بزن.
خذني بحضنك وبعثر كل جروحي وانقضيت
هزلي كتفي وكلي عيب تبكي لو سمحت
در آغوشم بگیروهمهزخمهایمرادورکنواگرگریه کردم،
به شانهام بزن و بگو «گریهکردن زشت است».