جای جا قاشقیِ سینک یه ساله عوض شده تو آشپزخونه، من هنوزم بخوام قاشق بشورم بزارم جاش دستم میره سمت جای قبلیش. حالا تو که آدم بودی.
#نامه
#نامه_اول
به وقت ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴.
سلام قوت این تن خسته؛ امید به اینکه حالت خوب باشد دلم برایت تنگ شده و چند روز است که در به در دنبال دفترچهای میگردم، اما پیدا نمیشد و دیشب ناخودآگاه به دستم رسید؛ دوام نیاوردم. باید مینوشتم باید چیزی مختص میبود که برای تو و از تو در آن مینوشتم. چه حیف که نیستی؛ نیستی و من خسته را نمیبینی؛ نیستی و نمیبینی چه بودم و چه شدم؛ دلم برای صدا کردن آن اسم زیبایت تنگ شده. عزیزم، امروز جمعه یک توک پا بیرون رفتم کمی کار داشتم. عجب جمعه سگیست. حال ما را گرفت. نبودی و کلی در این خیابانهای مسخره گریه کردم؛ البته وقتهایی هم که بودی کم نبود. چقدر این پیاده روها نفرت انگیز هستند، چقدر از آنها متنفرم؛ از آدمها، با آن چشمهای نفرت انگیزشان زل میزنند به چشمهایت و انگار ندیدهاند گریه آدمی را. نیستی و من ویرانتر از آن هستم که کردی.