شاید نه به مثابه تابستانِ تنت،
نه آنگونه که آفتاب در تو شعله میکشد و دشت زیر قدمت میروید،
من ، آیَتام، آیتی کوچک؛
نشانهام، حضورم، حرارتم.
من طراوتِ گلهای اطلسیام
که وقتِ عصر، نسیم را در آغوش میگیرند.
من بنفشِ خاموشِ اسطوخدوسم
که بویش، آرامِ خاطرههاست.
من زنبق صورتیام؛ لطیف و جسور،
در دل هر چیزی که تابستان را باور دارد.
انرژی زردِ آفتابگردانم
که گلبرگ های نرمش سمت نور است،
نیلوفر پیچیده بر تنِ درختان توأم،
که دور میچرخد و بالا میرود،
مثل آرزوهایی که اسم تو را توی دلشان دارند.
من لطافتم؛
بر پلک شاپرکهایی که روی شانهات مینشینند،
در بادِ صبای تیرماه و آن اتفاق مبارک،
در شور گرمای مرداد.
درخششم؛
در آبیِ زلال آسمانی که خورشید بخشیده
و در تپه هایی که سبز ماندهاند
در نورانیت زردآلوها،
سرخی گیلاسهای ترکخورده،
و شیرینیِ یواشِ توتفرنگیهایی که زیر نور کمِ خورشید رسیدهاند…
منم.
همهی اینها منم.
من بوسهی نرمِ نورم،
شکوفهای در شالیزارهای شمالم،
صدایی در مهِ صبحگاه،
و دلی که هنوز از جانِ گرمِ تو تغذیه میکند.
من شیفتهام…
شیفتهی خورشید و دشتهای بیانتها،
و مزارع چایِ سیاه،
که آرام، با برگ برگشان عاشقی کردهام.
من جدا ناپذیرم...
نه فقط از تو،
از تمام چیزی که "ما" بوده
و شاید...
هنوز هم هست.
شاید نه به مثابهی تابستانِ تنِ بی نقصت،
اما من، تکهای از توام.
حقیقتی غیرقابل انکار.
-ف.