آه...
چه احمق مردمانی که از غمِ پاییزی میگویند؛
از غروب در آسمان بارانی،
از سوزِ بادهایی که از پشتِ کوهستانها میوزد،
و از زردیِ برگهای حزین.
اما اندوهِ تابستانه را احساس میکنی؟
تشنگیِ خیابانهای آتشین را؟
یا چشمانِ یخزدهی عابران را؟
آیا احساس میکنی
دلِ مرا
که در شعلهی آفتاب،
زیر پوستِ روز،
یخ میزند.
آنگاه که کسی نمیپرسد
در این ظهرهای خفه،
دلت تنگِ چه کسیست؟
کسی نمیفهمد
که شبهای تیرماه،
غمی سنگینتر از دی ماهِ برفی دارد.
-ف.