eitaa logo
زوربای یونانی.
305 دنبال‌کننده
6 عکس
19 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید. harfeto.timefriend.net/17783178495350
مشاهده در ایتا
دانلود
در بلندای اندیشه، آنگاه که به ژرفای هستی می‌نگریم، انسان چون خط سیری است ناتمام که در افق کمال ترسیم شده؛ جوهری است ناب که در عالم مُثُل، عاری از هرگونه شائبهٔ نقص و محدودیت، جلوه‌گر است. او نماد آن عقل محض است که از قید زمان و مکان رسته، و روح او چون نوری ازلی، در بیکران معنا می‌درخشد. "انسان" آن غایت نهایی است که ذهن جستجوگر بدان می‌اندیشد؛ تصویری است از کمال مطلق، آرمانی که همواره دست‌نیافتنی می‌نماید، اما چراغ راه سلوک معنوی است. او آن استعدادی است بالقوه که در ذات همهٔ موجودات هوشمند نهفته، اما تنها در عالم خیال و فلسفه، به تمامی فعلیت یافته است.
زوربای یونانی.
در بلندای اندیشه، آنگاه که به ژرفای هستی می‌نگریم، انسان چون خط سیری است ناتمام که در افق کمال ترسیم
در سویِ دیگر، آدم قرار دارد؛ آن تجسم عینی و زمینی این مفهوم والا. او همین ماییم؛ موجودی که با خاک سرشته شده، با هوا تنفس می‌کند، و در بوتۀ تجربیات زیسته، شکل می‌گیرد. آدم روایت پرفراز و نشیب بودن است؛ داستان کسی که آگاهی انسان را در خود دارد، اما در مواجهه با وسوسه‌ها، انتخاب‌ها، اشتباهات و رنج‌های این جهان، ناگزیر به آزمودن خویش است. او آن کسی است که در دل همین محدودیت‌ها و نقص‌ها، به دنبال کشف آن انسان نهفته در درون است. آدم نه صرفاً یک کالبد، که مجموعه‌ای است از انتخاب‌ها، تلا‌ش‌ها، لغزش‌ها و بالیدن‌ها؛ او همان سیر و سلوک مستمر است در مسیر نزدیک شدن به آن کمال ایده‌آل. آدم آن پویندۀ خستگی‌ناپذیر است که با هر گام، با هر نفس، سعی در تحقق بخشیدن به آن انسان بالقوه دارد؛ او خود آن فرآیند شکل‌گیری و تکامل است. بنابراین، انسان آن آرمان‌شهر اندیشه است و آدم آن شهروندی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های واقعیت، در تلاش برای ساختن آن آرمان‌شهر، زندگی می‌کند. انسان نقطهٔ پایان مسیر است و آدم خود آن مسیر؛ انسان معنایِ غایی است و آدم در جستجوی معنا در بطن هر لحظه.
میفرمایند روح و جسم دو روی یک سکه‌اند، اگر جسم‌تان گنه‌کار باشد، روح‌تان عذاب خواهد کشید. و مگر اهل یقین دارند از این تردید بالاتر؟ مگر اهل ایمان، که جسم‌شان گنهی نکرده و روح‌شان در پاکیزگی کامل است، با یک گنهِ روح به آتش گرفتار نخواهند شد؟ یعنی جسم پاک و روح گنه‌کار نداریم؟ حتما جسم ناپاک و روح پاک، یا هردو ناپاک؟ این چه قانونی‌ست که فقط پاک بودن هردو ما را به بهشت خواهد برد و ناپاکیِ یکی به جهنم. مگر گفته نشده که آدمی جایزالخطاست؟ حالا من نمیگویم جایزالخطا، چون آدمی جایزالخطا باشد، سیب خوردن میشود عادت. ما ممکن‌الخطاییم. این یعنی روح و جسم پاک برای ما آدم‌هایی که تازه در سال‌های آخرین عمر خود به تفکر در باب معنا می‌پردازیم سخت است. کار ائمهٔ اطهار بود پاک و مقدس بودن. با این اوصاف همهٔ ما جهنمی هستیم و دور از بهشتیان. اما حقیقت، فراتر از سکه‌ است. روح، اصلِ آفرینش است و جسم، سایهٔ آن در زمان. اگر جسم خطا کند، نه از خود که از تاریکی فهم روح است، و اگر روح بلغزد، نه بی‌اثر در جسم. پس میان این دو، جدایی نیست که یکی پاک و دیگری ناپاک بماند؛ چنان‌که میان دریا و موج فاصله‌ای نیست هرچند دو نام دارد. آدمی نه برای «بی‌لغزیدن» آفریده شد، که برای «خیزیدن پس از لغزش». پاکی، در نلغزیدن نیست، در فهم چرایی لغزش است؛ و ایمان، نه سپری بر آتش، که چراغی‌ست در میان تاریکی خویش. بهشت، پاداش بی‌خطا بودن نیست؛ آرامش کسی‌ست که از خطا، معرفت ساخت. جهنم نیز نه مکانی بیرون از ما، که شعله‌ای‌ست در جان کسی که حقیقت خویش را انکار کند. آدمی ممکن‌الخطاست، آری، اما ممکن‌النور نیز هست. روح می‌لغزد تا از خاک به فهمِ آسمان برسد؛ جسم می‌افتد تا بدانیم ایستادن یعنی چه. و خدا، که دانای سرشت خاک است، بندگانش را به وسعت رحمت خویش می‌سنجد، نه به سنگینی خطایشان. ازین‌رو، نه همهٔ ناپاکان جهنمی‌اند، و نه همهٔ پاکان بهشتی. پاکی، حالتی ثابت نیست؛ جریانی‌ست که در هر توبه، در هر درک، و در هر اشک، تازه می‌شود. انسان تا زنده است، میان خاک و نور در نوسان است. خود همین نوسان، خود بهشت است، اگر ببینی.
این است خلقت بشر در نگاه من، حلقهٔ زحل، به انضمام آه را قسم.
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند، وآن که این‌کار ندانست در انکار بماند.
غم حادثه نیست؛ اقلیم است. در آن نفس می‌کشیم، در آن رشد می‌کنیم، و گاهی چنان با آن خو می‌گیریم که دیگر حضورش را از خودمان تفکیک نمی‌کنیم. آنجا که می‌پرسیم «چرا من؟» در حقیقت داریم از قانونی عمومی شکایت می‌کنیم. غم، میلِ جهان به ناتمامی‌ست. یادآوریِ مداومِ این‌که هیچ چیز کامل تحویل داده نمی‌شود؛ نه عشق، نه عدالت، نه حتی خودِ ما به خودمان. هرچه آگاهی عمیق‌تر شود، ظرفیت رنج نیز وسیع‌تر می‌شود. آدمی که سطح را می‌بیند، سبک‌تر می‌گذرد؛ اما آن‌که عمق را لمس می‌کند، بهای دیدن را می‌پردازد. غم، مالیاتِ فهمیدن است. با این‌همه، تفاوتی ظریف میان رنجی که می‌سازد و رنجی که می‌فرساید وجود دارد. رنجِ سازنده، انسان را از خواب بیدار می‌کند؛ رنجِ فرساینده، او را در بیداریِ بی‌حرکت نگه می‌دارد. اولی سؤال می‌آفریند، دومی پاسخ‌های بسته. اولی تو را به مواجهه می‌کشاند، دومی به انزوا. غم، اگر در حدِ یک حقیقت پذیرفته شود، تبدیل به آینه می‌شود؛ اما اگر به هویت بدل گردد، زندان می‌شود.
زوربای یونانی.
غم حادثه نیست؛ اقلیم است. در آن نفس می‌کشیم، در آن رشد می‌کنیم، و گاهی چنان با آن خو می‌گیریم که دیگ
خطرِ اصلی آن‌جاست که انسان به رنج خود خو بگیرد. نه از آن عبور کند، نه آن را درمان کند؛ بلکه آن را به عنوان تعریفِ خویش بپذیرد. آنجاست که غم، از تجربه‌ای انسانی، به ساختاری درونی تبدیل می‌شود؛ ساختاری که تصمیم‌ها، رابطه‌ها و حتی رؤیاها را شکل می‌دهد. غم، در نهایت، نه دشمنِ زندگی است و نه رقیبِ شادی. بخشی از سازوکارِ بودن است؛ همان نیرویی که ما را وادار می‌کند از خود بپرسیم: «چه چیز ارزشِ از دست دادن داشت؟» زیرا تنها آنچه برایمان معنا دارد، توانِ اندوهگین کردنمان را دارد. آدمی که هرگز غم را تجربه نکرده باشد، یا چیزی را دوست نداشته یا چیزی را نفهمیده یا چیزی را نخواسته است. با این حال، مرزی هست. اگر رنج به پرسش منتهی نشود، اگر به رشد ختم نشود، اگر تنها تکرار شود، دیگر حقیقت نیست؛ عادت است. و عادت، آرام‌ترین شکلِ سقوط است. انسان بالغ کسی نیست که اندوه نداشته باشد؛ کسی‌ست که اجازه نمی‌دهد اندوه، جای تصمیم گرفتن را بگیرد. کسی‌ست که می‌داند درد، نشانه است نه مقصد. غم می‌آید تا بگوید چیزی در درون تو جدی بوده است. اما قرار نیست بماند تا تمامِ تو را تعریف کند. زیستن، هنرِ نگه‌داشتنِ تعادل میان فهم و فرسایش است؛ میان پذیرفتنِ رنج و نپذیرفتنِ تسلیم. غم، اگر درست فهمیده شود، عمق می‌دهد؛ اگر غلط فهمیده شود، وزن می‌شود. و انسان، در نهایت، یا با عمق زندگی می‌کند یا زیرِ وزنِ خود دفن می‌شود.