eitaa logo
زوربای یونانی.
305 دنبال‌کننده
6 عکس
18 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید. harfeto.timefriend.net/17783178495350
مشاهده در ایتا
دانلود
غم حادثه نیست؛ اقلیم است. در آن نفس می‌کشیم، در آن رشد می‌کنیم، و گاهی چنان با آن خو می‌گیریم که دیگر حضورش را از خودمان تفکیک نمی‌کنیم. آنجا که می‌پرسیم «چرا من؟» در حقیقت داریم از قانونی عمومی شکایت می‌کنیم. غم، میلِ جهان به ناتمامی‌ست. یادآوریِ مداومِ این‌که هیچ چیز کامل تحویل داده نمی‌شود؛ نه عشق، نه عدالت، نه حتی خودِ ما به خودمان. هرچه آگاهی عمیق‌تر شود، ظرفیت رنج نیز وسیع‌تر می‌شود. آدمی که سطح را می‌بیند، سبک‌تر می‌گذرد؛ اما آن‌که عمق را لمس می‌کند، بهای دیدن را می‌پردازد. غم، مالیاتِ فهمیدن است. با این‌همه، تفاوتی ظریف میان رنجی که می‌سازد و رنجی که می‌فرساید وجود دارد. رنجِ سازنده، انسان را از خواب بیدار می‌کند؛ رنجِ فرساینده، او را در بیداریِ بی‌حرکت نگه می‌دارد. اولی سؤال می‌آفریند، دومی پاسخ‌های بسته. اولی تو را به مواجهه می‌کشاند، دومی به انزوا. غم، اگر در حدِ یک حقیقت پذیرفته شود، تبدیل به آینه می‌شود؛ اما اگر به هویت بدل گردد، زندان می‌شود.
زوربای یونانی.
غم حادثه نیست؛ اقلیم است. در آن نفس می‌کشیم، در آن رشد می‌کنیم، و گاهی چنان با آن خو می‌گیریم که دیگ
خطرِ اصلی آن‌جاست که انسان به رنج خود خو بگیرد. نه از آن عبور کند، نه آن را درمان کند؛ بلکه آن را به عنوان تعریفِ خویش بپذیرد. آنجاست که غم، از تجربه‌ای انسانی، به ساختاری درونی تبدیل می‌شود؛ ساختاری که تصمیم‌ها، رابطه‌ها و حتی رؤیاها را شکل می‌دهد. غم، در نهایت، نه دشمنِ زندگی است و نه رقیبِ شادی. بخشی از سازوکارِ بودن است؛ همان نیرویی که ما را وادار می‌کند از خود بپرسیم: «چه چیز ارزشِ از دست دادن داشت؟» زیرا تنها آنچه برایمان معنا دارد، توانِ اندوهگین کردنمان را دارد. آدمی که هرگز غم را تجربه نکرده باشد، یا چیزی را دوست نداشته یا چیزی را نفهمیده یا چیزی را نخواسته است. با این حال، مرزی هست. اگر رنج به پرسش منتهی نشود، اگر به رشد ختم نشود، اگر تنها تکرار شود، دیگر حقیقت نیست؛ عادت است. و عادت، آرام‌ترین شکلِ سقوط است. انسان بالغ کسی نیست که اندوه نداشته باشد؛ کسی‌ست که اجازه نمی‌دهد اندوه، جای تصمیم گرفتن را بگیرد. کسی‌ست که می‌داند درد، نشانه است نه مقصد. غم می‌آید تا بگوید چیزی در درون تو جدی بوده است. اما قرار نیست بماند تا تمامِ تو را تعریف کند. زیستن، هنرِ نگه‌داشتنِ تعادل میان فهم و فرسایش است؛ میان پذیرفتنِ رنج و نپذیرفتنِ تسلیم. غم، اگر درست فهمیده شود، عمق می‌دهد؛ اگر غلط فهمیده شود، وزن می‌شود. و انسان، در نهایت، یا با عمق زندگی می‌کند یا زیرِ وزنِ خود دفن می‌شود.
«اردیبهشت، ماه "هشتن" است؛ ماه رها کردن. در زادروز خویش، تمامِ آنچه روحم را از زلالی به غفلت می‌کشید، به دست باد می‌سپارم. آنچه را که باید می‌گذاشتم تا نماند، رها می‌کنم؛ تا در پی این رهایی، انسانیت و پاکی، آغاز شود. زاده شدن و هشتن من، در این اردیبهشتِ جان، مبارک.»
«اگر روزی از گذرگاهِ ایام، نوری شدم که تاریکیِ پاره‌ای از هستی را زدود، یا زخمی را التیام بخشیدم و بر گُرده‌ی تاریخ، اندکی از بارِ رنج کاستم، پس از مرگم نامم را در غبارِ فراموشی مدفون کنید. بگذارید “اثر”، بی‌پدر و بی‌نام، در حافظه‌ی جهان جاری بماند؛ که حقیقت، چون به کمال رسد، از گوینده‌اش بی‌نیاز است. اما اگر در لجن‌زارِ تباهی، نامی از من به جا ماند و سایه‌ای شوم بر زمین افکندم، نامم را بر سینهِ تاریخ حک کنید؛ بگذارید هر رهگذری با دشنامی، تازیانه‌ای بر گورم زند، باشد که سنگینیِ آن نفرین‌ها، اندکی از بارِ گناهانم بکاهد و خاکِ وجودم را، پیش از آنکه در ابدیت تحلیل رود، تطهیر کند.»
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد، قصه‌ٔ ماست که در هر سر بازار بماند.
آدمی، تجسم تردید بر لب پرتگاه هستی. وجودش، نه بنیانی استوار، که ریسمانی است لرزان که از تارهای ناپیدای عدم آویخته. هر دم و بازدم، هر تلنگری از جهان بیرون، و هر لرزشی در درون، می‌تواند گسست این ریسمان ظریف را رقم زند. کلام، نه صرفاً صوتی برآمده از حنجره، که موجی است که در تلاطم این هستی ناپایدار، می‌تواند بنیان وجود را بلرزاند. فکر، نه تصویری شفاف، که ابری است گذرا که بر فرازِ این پرتگاه سایه می‌افکند و گاه، مسیر سقوط را هموار می‌سازد. و سقوط، نه یک رویدادِ لحظه‌ای، که گشوده شدن دریچه‌ای است به ورای فهم متعارف. آنگاه که پای بر لبه می‌نهی و به ورطه‌ٔ نیستی فرو می‌غلتانی، دیگر بازگشتی نیست.
زوربای یونانی.
آدمی، تجسم تردید بر لب پرتگاه هستی. وجودش، نه بنیانی استوار، که ریسمانی است لرزان که از تارهای ناپید
تو از تار و پود این واقعیت مشهود گسسته‌ای؛ نه آنکه بر آن حاکم باشی، بلکه آنکه به ناگهان، از بند توهم حاکمیت، رها گشته‌ای. در این ورطه‌ٔ برهنه، دیگر "بودن" معنایی جز "نبودنِ آنگونه که بودی" ندارد. اما گاه، این گسست، از بیرون رقم می‌خورد. تقدیر، یا شاید اراده‌ٔ ناپیدای دیگری، آن ریسمان اطمینان را، آن توهم پیوستگی را، با خنجری از جنس "ناگهان" می‌برد. و اینجاست که حسرت، نه یک احساس صرف، که گشودگی‌ای است به فضایی از "آنچه می‌توانست باشد" اما نشد. آن "کاش"ها، نه خاطرات دور، که پژواک جهان‌های ممکنی هستند که در دروازه‌ٔ ادراک تو بسته ماندند. آن سخنان شگرف، آن طرح‌های نو، آن لبخندهایی که قرار بود بر لبی بنشیند، همه و همه در غبارِ آنچه نشد گم می‌شوند. و در این گسست نهایی، تو دیگر نه جزئی از این جهان، که پدیده‌ای برآمده از شکاف آنی. جدایی، نه یک وضعیت اجتماعی، که ذاتِ وجودیِ تو می‌شود. "من"، آن موجود یگانه و پیوسته، در حجمی از خلأ و ابهام فرو می‌رود. "کاش"هایت، نه سیلاب، که حجمی از احتمالات سرکوب شده‌اند که بر سرت آوار می‌شوند. ترس‌هایت، نه وهم، که آینه‌ای در برابر پوچی محض. و درد، نه تازیانه، که تجربه‌ٔ عریان این گسست ازلی است. این است سرنوشت من در مواجهه با دیگری و جهان، آنگاه که ریسمان پیوند، پاره شود.