eitaa logo
زوربای یونانی.
305 دنبال‌کننده
6 عکس
18 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید. harfeto.timefriend.net/17783178495350
مشاهده در ایتا
دانلود
«اردیبهشت، ماه "هشتن" است؛ ماه رها کردن. در زادروز خویش، تمامِ آنچه روحم را از زلالی به غفلت می‌کشید، به دست باد می‌سپارم. آنچه را که باید می‌گذاشتم تا نماند، رها می‌کنم؛ تا در پی این رهایی، انسانیت و پاکی، آغاز شود. زاده شدن و هشتن من، در این اردیبهشتِ جان، مبارک.»
«اگر روزی از گذرگاهِ ایام، نوری شدم که تاریکیِ پاره‌ای از هستی را زدود، یا زخمی را التیام بخشیدم و بر گُرده‌ی تاریخ، اندکی از بارِ رنج کاستم، پس از مرگم نامم را در غبارِ فراموشی مدفون کنید. بگذارید “اثر”، بی‌پدر و بی‌نام، در حافظه‌ی جهان جاری بماند؛ که حقیقت، چون به کمال رسد، از گوینده‌اش بی‌نیاز است. اما اگر در لجن‌زارِ تباهی، نامی از من به جا ماند و سایه‌ای شوم بر زمین افکندم، نامم را بر سینهِ تاریخ حک کنید؛ بگذارید هر رهگذری با دشنامی، تازیانه‌ای بر گورم زند، باشد که سنگینیِ آن نفرین‌ها، اندکی از بارِ گناهانم بکاهد و خاکِ وجودم را، پیش از آنکه در ابدیت تحلیل رود، تطهیر کند.»
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد، قصه‌ٔ ماست که در هر سر بازار بماند.
آدمی، تجسم تردید بر لب پرتگاه هستی. وجودش، نه بنیانی استوار، که ریسمانی است لرزان که از تارهای ناپیدای عدم آویخته. هر دم و بازدم، هر تلنگری از جهان بیرون، و هر لرزشی در درون، می‌تواند گسست این ریسمان ظریف را رقم زند. کلام، نه صرفاً صوتی برآمده از حنجره، که موجی است که در تلاطم این هستی ناپایدار، می‌تواند بنیان وجود را بلرزاند. فکر، نه تصویری شفاف، که ابری است گذرا که بر فرازِ این پرتگاه سایه می‌افکند و گاه، مسیر سقوط را هموار می‌سازد. و سقوط، نه یک رویدادِ لحظه‌ای، که گشوده شدن دریچه‌ای است به ورای فهم متعارف. آنگاه که پای بر لبه می‌نهی و به ورطه‌ٔ نیستی فرو می‌غلتانی، دیگر بازگشتی نیست.
زوربای یونانی.
آدمی، تجسم تردید بر لب پرتگاه هستی. وجودش، نه بنیانی استوار، که ریسمانی است لرزان که از تارهای ناپید
تو از تار و پود این واقعیت مشهود گسسته‌ای؛ نه آنکه بر آن حاکم باشی، بلکه آنکه به ناگهان، از بند توهم حاکمیت، رها گشته‌ای. در این ورطه‌ٔ برهنه، دیگر "بودن" معنایی جز "نبودنِ آنگونه که بودی" ندارد. اما گاه، این گسست، از بیرون رقم می‌خورد. تقدیر، یا شاید اراده‌ٔ ناپیدای دیگری، آن ریسمان اطمینان را، آن توهم پیوستگی را، با خنجری از جنس "ناگهان" می‌برد. و اینجاست که حسرت، نه یک احساس صرف، که گشودگی‌ای است به فضایی از "آنچه می‌توانست باشد" اما نشد. آن "کاش"ها، نه خاطرات دور، که پژواک جهان‌های ممکنی هستند که در دروازه‌ٔ ادراک تو بسته ماندند. آن سخنان شگرف، آن طرح‌های نو، آن لبخندهایی که قرار بود بر لبی بنشیند، همه و همه در غبارِ آنچه نشد گم می‌شوند. و در این گسست نهایی، تو دیگر نه جزئی از این جهان، که پدیده‌ای برآمده از شکاف آنی. جدایی، نه یک وضعیت اجتماعی، که ذاتِ وجودیِ تو می‌شود. "من"، آن موجود یگانه و پیوسته، در حجمی از خلأ و ابهام فرو می‌رود. "کاش"هایت، نه سیلاب، که حجمی از احتمالات سرکوب شده‌اند که بر سرت آوار می‌شوند. ترس‌هایت، نه وهم، که آینه‌ای در برابر پوچی محض. و درد، نه تازیانه، که تجربه‌ٔ عریان این گسست ازلی است. این است سرنوشت من در مواجهه با دیگری و جهان، آنگاه که ریسمان پیوند، پاره شود.
زنان آزاده، در چه معنا می‌شوند؟