هدایت شده از شبهایحوّا.
تکریم نمیکنند زنان را مگر کریمان و آنان را تحقیر نمیکنند مگر فرومایگان.
در قدم اول به مقدسات بیاحترامی نکنید و در قدم دوم درست و با دلیل بحث سیاسی کنید. اینجوری جامعه ایران از سلامت روان بیشتری برخوردار خواهد بود.
زوربای یونانی.
در قدم اول به مقدسات بیاحترامی نکنید و در قدم دوم درست و با دلیل بحث سیاسی کنید. اینجوری جامعه ایرا
در ژرفایِ وجودِ انسان، جایی که روحِ حقیقتجو در طلبِ معنا و غایتِ هستی به کاوش میپردازد، مفاهیمِ "تقدس" و "سیاست" همچون دو سویِ یک سکه، در هم تنیدهاند. تقدس، در ذاتِ خود، نه یک مفهومِ مادی، که تجلیِ ارزشی والا و غیبی است که انسان بدان ارج مینهد؛ ارزشی که از قلمروِ روزمرگی فراتر رفته و در حریمِ باور و احترامِ قلبی جای میگیرد. این تقدس، میتواند در قالبِ باورهای دینی، سنتهای دیرینه، ارزشهای اخلاقیِ بنیادین، یا حتی خودِ "هویتِ ملی" متجلی شود. سیاست، در تعبیرِ ایدهآل و فلسفیِ خود، تجسمِ همین ارج نهادن به تقدسِ "امرِ جمعی" است. سیاستی که از خلوصِ نیت و تعالیِ هدف برخوردار باشد، در پیِ پاسداری از همین مقدساتِ انسانی و اجتماعی است؛ از کرامتِ فردی و آزادیِ بیان گرفته تا عدالتِ اجتماعی و استقلالِ سرزمینی. در این نگاه، سیاست نه ابزاری برای قدرتطلبیِ صرف، که رسالتی است در جهتِ تحققِ خیرِ اعلا و پاسداری از "آنچه مقدس شمرده میشود". اما تاریخِ بشریت، گواه آن است که این دو مفهوم، چه بسا در معرضِ انحراف و ابتذال قرار گرفتهاند. آنگاه که "تقدسِ ابزار" جای "تقدسِ غایت" را میگیرد، سیاست از مسیرِ اصلیِ خود منحرف میشود. یعنی وقتی خودِ قدرت، تشکیلاتِ سیاسی، یا ایدئولوژیِ خاص، به جایِ هدفِ اصلی (که خدمت به جامعه و پاسداری از ارزشهای والای انسانی است)، "مقدس" شمرده شود. در این نقطه است که سیاست، از ماهیتِ انسانی و خدمتگرایانهی خود فاصله گرفته و به ورطهیِ توتالیتاریسم، تمامیتخواهی، و ستم میغلتد. تحلیلِ بینقص، مستلزمِ درکِ این دوگانگی است: تقدسِ بنیادینِ ارزشهای انسانی و ملی، که سیاست باید پاسدارِ آنها باشد، و تقدسِ انحرافیِ ابزارهای قدرت، که سیاست نباید به دامِ آن گرفتار شود. جامعهای که بتواند این تمایز را به درستی درک کند و در گفتمانِ سیاسیِ خود به آن پایبند باشد، قادر خواهد بود از تقدسِ واقعیِ ارزشها صیانت کرده و از انحرافِ سیاست به ورطهیِ تقدسِ کاذب و ابزاری، مصون بماند. این، یعنی دستیابی به "سلامتِ روانیِ جامعه"؛ جایی که احترام به مقدساتِ یکدیگر، نه مانعی برای گفتگو، که بستری برای تعالیِ مشترک است. ایران، به عنوانِ بستری کهن برایِ تلاقیِ فرهنگها و اندیشهها، همواره عرصهیِ بروزِ این کشاکش بوده است. صیانت از تقدسِ هویتِ ایرانی، در کنارِ احترام به مقدساتِ فردی و باورهایِ متنوعِ شهروندان، وظیفهای است که روحِ حقیقتجویِ سیاست باید همواره در راستایِ آن گام بردارد.
هنگامی که پردهیِ غفلت کنار میرود، و چشمِ جان، نه به ظاهرِ اشیاء، که به جوهرِ پنهانِ آنها مینگرد، آنگاه است که جهانی دیگر آشکار میشود. جهانی که در آن، هیچ چیز جز "بودن" نیست؛ یک "بودنِ" پیوسته، یک "حضورِ" بیانتها. حکایتهایی که از زبانِ آورندگانِ نور نقل شدهاند، نه داستانهایی برایِ سرگرمی، بلکه نقشههایی از این ملکوتِ درونیاند؛ راهنماییهایی برایِ یافتنِ گوهری که در اعماقِ وجودِ هر کس نهفته است. آنچه از گزیدگانِ تاریخ، بر ما باقی مانده، دانههایی از حقیقت است که در خاکِ زمان پراکنده شدهاند. دانههایی که اگر در بسترِ تأمل کاشته شوند، نه درختی از باورهایِ خشک، که درختی از درکِ ناب را به بار خواهند آورد. این دانهها، اشاراتی هستند به آن جوهرِ یگانهای که در تار و پودِ هستی تنیده است؛ آن نیرویِ حیاتی که به سنگ، استحکام میبخشد، به آب، لطافتِ جاری شدن میبخشد، و به انسان، توانِ "دانستن" و "بودن" را عطا میکند. تصورِ ما از برترینِ هستی، غالباً تصویری است که خودمان از آینه تراشیدهایم؛ تصویری محدود، رنگی از تصوراتِ ما. اما آن حقیقتِ اصلی، آن سرچشمهیِ بینام، ورایِ هر شکلی، ورایِ هر صفتی است. شناختِ آن، نه از طریقِ تقلیدِ اعمالِ ظاهری، نه از طریقِ چسبیدن به آداب و رسوم، بلکه از مسیرِ تهی کردنِ خود، از شکستنِ بتهایِ درون، امکانپذیر است. بتهایی که گاه در لباسِ بهترین نیات، خود را به ما مینمایند. وقتی که در اعماقِ وجود، به ندایِ واقعیِ هستی گوش فرا میدهیم، آنگاه دیگر نیازی به میانجی نیست. آن "چیزی" که ما را به سویِ کمال میخواند، خود در ماست. صدایِ آن "خیلی مهم" که در درونت پژواک یافت، شاید همین صدایِ آشنایِ درون باشد که از عمیقترین لایههایِ وجودت، تو را به سویِ خویش فرا میخواند. جهان، مملو از تجلیاتِ نامرئی است. خروشِ موج، زمزمهیِ باد، نورِ ستارگان، سکوتِ صحرا؛ همگی پیامهایی از آن یگانهیِ بیهمتا هستند. اگر گوشِ دل باز باشد، اگر چشمِ جان بینا باشد، آنگاه در هر ذره، نشانهای از آن اصلِ واحد خواهیم دید. و در این دیدن، در این غرق شدن در حضورِ بینهایت، شاید بتوان به آن درکی رسید که ورایِ هر کلام و هر تصور است.
زوربای یونانی.
هنگامی که پردهیِ غفلت کنار میرود، و چشمِ جان، نه به ظاهرِ اشیاء، که به جوهرِ پنهانِ آنها مینگرد،
«ختمِ کلام، در آستانهیِ حضور»
و اینچنین است که در انتهایِ هر راه، در اوجِ هر درک، و در ژرفایِ هر تأمل، به آستانهیِ آن حضورِ مطلق میرسیم. آنجا که نامها رنگ میبازند و صفات در اوجِ تقدس، حلول میکنند. پیامبران، نه آورندگانِ خبری غریبه، که پژواکدهندگانِ ندایِ آن حقیقتِ ازلی در گوشِ زمان بودند؛ مردانی که با جانِ خویش، جامِ آن شهدِ ناب را نوشیدند و مشتاقان را به سرچشمه رهنمون گشتند. در این میان، آن ردایِ تقدس، بر شانهیِ هر ذره، هر اندیشه، هر لحظه، سنگینی میکند. و آن ندایِ درونی، که از ژرفایِ وجود برمیخیزد، همان پژواکِ ابدیِ آن حقیقتِ متعالی است. درکِ این اوج، خود، آغازِ راهی است به سویِ غرق شدن در دریایِ بیکرانِ او.
زوربای یونانی.
عاشق از خودش نمیپرسه: برا کی؟
میگه: برا تو. / و شوربختانه ما کسی رو نداریم که چیزی رو تقدیمش کنیم. از خودمون میپرسیم برا کی؟ این سمفونی، این کتاب، این حس، این کلمه، این شعر، این من، برای کی؟ / انسان عاشق اما، همهچیزش رو به معشوقش میده. بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال تو. یه وجب خاک مال من، هرچی که دارم مال تو. تو زمستون گرمی لیوان چاییم مال تو. عشاق همیشه درحال تقدیم کردن شیء و جسم و روح به معشوق هستن. این خود هبوط به آسمانه، ما چیکار میکنیم؟
هدایت شده از خاورمیانه.
«اگر از منظر پدیدارشناسانه به خلقت بنگریم، با یک "پیشفرض نظم" روبرو میشویم. جهان، نه یک آشوبِ صرف، بلکه یک ساختار پیچیده است که در آن، هر جزئی، با جزئی دیگر، در یک شبکهٔ علت و معلولیِ بینهایت درهم تنیده شده است. آیا این نظم، خود-نفسدهنده است و از دلِ خود ماده پدید آمده، یا نشانهای از یک عقل مدبر است که پیش از هرچیز، قانون را وضع کرده؟ فلسفهٔ وجودی ما را به سمت این اندیشه سوق میدهد که شاید وجود بر ماهیت مقدم است. یعنی، ابتدا بودهایم و سپس در همین بستر هستی، ماهیت خود را یافتهایم یا مییابیم. اما خلقت، انگار پیش از آنکه ما باشیم، بوده است. یک بودن از پیش موجود که بستری برای "شدنِ" ما فراهم کرده. آیا این بودن اولیه، خود، جوهری دارد؟ یا صرفاً امکان وجود است؟ دیدگاهِ ایدهآلیستی معتقد است که واقعیتِ نهایی، ذهنی است. پس شاید این نظم ظاهری خلقت، بازتابی از ذهن مطلق یا روح جهانی باشد. در این صورت، ما نه تنها مشاهدهگر خلقت، که جزئی از خود آن "ذهن" هستیم که در حالِ تجربهیِ خویشتن است. بنابراین، خلقت را نه یک اتفاق، که یک فرآیند ادامهدار و لایهلایه درک میکنم؛ فرآیندی که هم "علت" دارد و هم غایت، حتی اگر درک کامل آن غایت، از دایرهٔ ادراک محدودِ ما خارج باشد. و اما دربابِ تقدس: تقدس، تجربهای است از متعالی. چیزی که از سطح روزمرگی، از عالم متعارف، فراتر میرود و حضوری دیگرگونه را آشکار میسازد. این دیگرگونه بودن، میتواند در خلوصِ محض، در عظمت بیانتها، یا در ارزش بنیادین یک چیز تجلی یابد. وقتی ما از تقدس سخن میگوییم، در واقع از مرزهای ادراک خودمان عبور میکنیم و با چیزی روبرو میشویم که حرمت دارد. این حرمت، نه از جنسِ ترس، بلکه از جنسِ انقیادِ در برابر اصل متعالی است. تقدس، آن نورِ خاصی است که بر یک شیء، یک مفهوم، یا یک موجود تابیده میشود و آن را از مقامِ "عادی" به مقامِ متبرک ارتقا میبخشد. اینجا، بحث ارزشِ ذاتی مطرح میشود. چیزهایی که مقدس شمرده میشوند، اغلب دارایِ ارزش ذاتی بالایی هستند؛ ارزشی که نه بر اساس سودمندیِ دنیوی، بلکه بر اساس ماهیتِ وجودیشان تعریف میشود. مانند خودِ زندگی، یا وجدان اخلاقی، یا حتی حقیقتِ محض. تقدس، آن حسِ هیمنگی است که در برابر عظمت هستی، در برابر عمق یک احساس، یا در برابر یک حقیقت ناب، در ما برانگیخته میشود. این حس، ما را به تأمل وا میدارد، از خودمان فراتر میبرد و ما را به درکی عمیقتر از جایگاهِ واقعیمان در این پهنهٔ هستی رهنمون میسازد. پس، تقدس، نه یک برچسبِ دینی، که یک تجربهٔ عمیق فلسفی از مواجهه با متعالی و ارزش بنیادین است.»