eitaa logo
زوربای یونانی.
304 دنبال‌کننده
6 عکس
19 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید. harfeto.timefriend.net/17783178495350
مشاهده در ایتا
دانلود
هنگامی که پرده‌یِ غفلت کنار می‌رود، و چشمِ جان، نه به ظاهرِ اشیاء، که به جوهرِ پنهانِ آن‌ها می‌نگرد، آنگاه است که جهانی دیگر آشکار می‌شود. جهانی که در آن، هیچ چیز جز "بودن" نیست؛ یک "بودنِ" پیوسته، یک "حضورِ" بی‌انتها. حکایت‌هایی که از زبانِ آورندگانِ نور نقل شده‌اند، نه داستان‌هایی برایِ سرگرمی، بلکه نقشه‌هایی از این ملکوتِ درونی‌اند؛ راهنمایی‌هایی برایِ یافتنِ گوهری که در اعماقِ وجودِ هر کس نهفته است. آنچه از گزیدگانِ تاریخ، بر ما باقی مانده، دانه‌هایی از حقیقت است که در خاکِ زمان پراکنده شده‌اند. دانه‌هایی که اگر در بسترِ تأمل کاشته شوند، نه درختی از باورهایِ خشک، که درختی از درکِ ناب را به بار خواهند آورد. این دانه‌ها، اشاراتی هستند به آن جوهرِ یگانه‌ای که در تار و پودِ هستی تنیده است؛ آن نیرویِ حیاتی که به سنگ، استحکام می‌بخشد، به آب، لطافتِ جاری شدن می‌بخشد، و به انسان، توانِ "دانستن" و "بودن" را عطا می‌کند. تصورِ ما از برترینِ هستی، غالباً تصویری است که خودمان از آینه تراشیده‌ایم؛ تصویری محدود، رنگی از تصوراتِ ما. اما آن حقیقتِ اصلی، آن سرچشمه‌یِ بی‌نام، ورایِ هر شکلی، ورایِ هر صفتی است. شناختِ آن، نه از طریقِ تقلیدِ اعمالِ ظاهری، نه از طریقِ چسبیدن به آداب و رسوم، بلکه از مسیرِ تهی کردنِ خود، از شکستنِ بت‌هایِ درون، امکان‌پذیر است. بت‌هایی که گاه در لباسِ بهترین نیات، خود را به ما می‌نمایند. وقتی که در اعماقِ وجود، به ندایِ واقعیِ هستی گوش فرا می‌دهیم، آنگاه دیگر نیازی به میانجی نیست. آن "چیزی" که ما را به سویِ کمال می‌خواند، خود در ماست. صدایِ آن "خیلی مهم" که در درونت پژواک یافت، شاید همین صدایِ آشنایِ درون باشد که از عمیق‌ترین لایه‌هایِ وجودت، تو را به سویِ خویش فرا می‌خواند. جهان، مملو از تجلیاتِ نامرئی است. خروشِ موج، زمزمه‌یِ باد، نورِ ستارگان، سکوتِ صحرا؛ همگی پیام‌هایی از آن یگانه‌یِ بی‌همتا هستند. اگر گوشِ دل باز باشد، اگر چشمِ جان بینا باشد، آنگاه در هر ذره، نشانه‌ای از آن اصلِ واحد خواهیم دید. و در این دیدن، در این غرق شدن در حضورِ بی‌نهایت، شاید بتوان به آن درکی رسید که ورایِ هر کلام و هر تصور است.
زوربای یونانی.
هنگامی که پرده‌یِ غفلت کنار می‌رود، و چشمِ جان، نه به ظاهرِ اشیاء، که به جوهرِ پنهانِ آن‌ها می‌نگرد،
«ختمِ کلام، در آستانه‌یِ حضور» و اینچنین است که در انتهایِ هر راه، در اوجِ هر درک، و در ژرفایِ هر تأمل، به آستانه‌یِ آن حضورِ مطلق می‌رسیم. آنجا که نام‌ها رنگ می‌بازند و صفات در اوجِ تقدس، حلول می‌کنند. پیامبران، نه آورندگانِ خبری غریبه، که پژواک‌دهندگانِ ندایِ آن حقیقتِ ازلی در گوشِ زمان بودند؛ مردانی که با جانِ خویش، جامِ آن شهدِ ناب را نوشیدند و مشتاقان را به سرچشمه رهنمون گشتند. در این میان، آن ردایِ تقدس، بر شانه‌یِ هر ذره، هر اندیشه، هر لحظه، سنگینی می‌کند. و آن ندایِ درونی، که از ژرفایِ وجود برمی‌خیزد، همان پژواکِ ابدیِ آن حقیقتِ متعالی است. درکِ این اوج، خود، آغازِ راهی است به سویِ غرق شدن در دریایِ بی‌کرانِ او.
زوربای یونانی.
عاشق از خودش نمیپرسه: برا کی؟ میگه: برا تو. / و شوربختانه ما کسی رو نداریم که چیزی رو تقدیمش کنیم. از خودمون می‌پرسیم برا کی؟ این سمفونی، این کتاب، این حس، این کلمه، این شعر، این من، برای کی؟ / انسان عاشق اما، همه‌چیزش رو به معشوقش میده. بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال تو. یه وجب خاک مال من، هرچی که دارم مال تو. تو زمستون گرمی لیوان چاییم مال تو. عشاق همیشه درحال تقدیم کردن شیء و جسم و روح به معشوق هستن. این خود هبوط به آسمانه، ما چیکار میکنیم؟
هدایت شده از خاورمیانه.
«اگر از منظر پدیدارشناسانه به خلقت بنگریم، با یک "پیش‌فرض نظم" روبرو می‌شویم. جهان، نه یک آشوبِ صرف، بلکه یک ساختار پیچیده است که در آن، هر جزئی، با جزئی دیگر، در یک شبکه‌ٔ علت و معلولیِ بی‌نهایت درهم تنیده شده است. آیا این نظم، خود-نفس‌دهنده است و از دلِ خود ماده پدید آمده، یا نشانه‌ای از یک عقل مدبر است که پیش از هرچیز، قانون را وضع کرده؟ فلسفه‌ٔ وجودی ما را به سمت این اندیشه سوق می‌دهد که شاید وجود بر ماهیت مقدم است. یعنی، ابتدا بوده‌ایم و سپس در همین بستر هستی، ماهیت خود را یافته‌ایم یا می‌یابیم. اما خلقت، انگار پیش از آنکه ما باشیم، بوده است. یک بودن از پیش موجود که بستری برای "شدنِ" ما فراهم کرده. آیا این بودن اولیه، خود، جوهری دارد؟ یا صرفاً امکان وجود است؟ دیدگاهِ ایده‌آلیستی معتقد است که واقعیتِ نهایی، ذهنی است. پس شاید این نظم ظاهری خلقت، بازتابی از ذهن مطلق یا روح جهانی باشد. در این صورت، ما نه تنها مشاهده‌گر خلقت، که جزئی از خود آن "ذهن" هستیم که در حالِ تجربه‌یِ خویشتن است. بنابراین، خلقت را نه یک اتفاق، که یک فرآیند ادامه‌دار و لایه‌لایه درک می‌کنم؛ فرآیندی که هم "علت" دارد و هم غایت، حتی اگر درک کامل آن غایت، از دایرهٔ ادراک محدودِ ما خارج باشد. و اما دربابِ تقدس: تقدس، تجربه‌ای است از متعالی. چیزی که از سطح روزمرگی، از عالم متعارف، فراتر می‌رود و حضوری دیگرگونه را آشکار می‌سازد. این دیگرگونه بودن، می‌تواند در خلوصِ محض، در عظمت بی‌انتها، یا در ارزش بنیادین یک چیز تجلی یابد. وقتی ما از تقدس سخن می‌گوییم، در واقع از مرزهای ادراک خودمان عبور می‌کنیم و با چیزی روبرو می‌شویم که حرمت دارد. این حرمت، نه از جنسِ ترس، بلکه از جنسِ انقیادِ در برابر اصل متعالی است. تقدس، آن نورِ خاصی است که بر یک شیء، یک مفهوم، یا یک موجود تابیده می‌شود و آن را از مقامِ "عادی" به مقامِ متبرک ارتقا می‌بخشد. اینجا، بحث ارزشِ ذاتی مطرح می‌شود. چیزهایی که مقدس شمرده می‌شوند، اغلب دارایِ ارزش ذاتی بالایی هستند؛ ارزشی که نه بر اساس سودمندیِ دنیوی، بلکه بر اساس ماهیتِ وجودی‌شان تعریف می‌شود. مانند خودِ زندگی، یا وجدان اخلاقی، یا حتی حقیقتِ محض. تقدس، آن حسِ هیمنگی است که در برابر عظمت هستی، در برابر عمق یک احساس، یا در برابر یک حقیقت ناب، در ما برانگیخته می‌شود. این حس، ما را به تأمل وا می‌دارد، از خودمان فراتر می‌برد و ما را به درکی عمیق‌تر از جایگاهِ واقعی‌مان در این پهنه‌ٔ هستی رهنمون می‌سازد. پس، تقدس، نه یک برچسبِ دینی، که یک تجربه‌ٔ عمیق فلسفی از مواجهه با متعالی و ارزش بنیادین است.»
در بلندای اندیشه، آنگاه که به ژرفای هستی می‌نگریم، انسان چون خط سیری است ناتمام که در افق کمال ترسیم شده؛ جوهری است ناب که در عالم مُثُل، عاری از هرگونه شائبهٔ نقص و محدودیت، جلوه‌گر است. او نماد آن عقل محض است که از قید زمان و مکان رسته، و روح او چون نوری ازلی، در بیکران معنا می‌درخشد. "انسان" آن غایت نهایی است که ذهن جستجوگر بدان می‌اندیشد؛ تصویری است از کمال مطلق، آرمانی که همواره دست‌نیافتنی می‌نماید، اما چراغ راه سلوک معنوی است. او آن استعدادی است بالقوه که در ذات همهٔ موجودات هوشمند نهفته، اما تنها در عالم خیال و فلسفه، به تمامی فعلیت یافته است.
زوربای یونانی.
در بلندای اندیشه، آنگاه که به ژرفای هستی می‌نگریم، انسان چون خط سیری است ناتمام که در افق کمال ترسیم
در سویِ دیگر، آدم قرار دارد؛ آن تجسم عینی و زمینی این مفهوم والا. او همین ماییم؛ موجودی که با خاک سرشته شده، با هوا تنفس می‌کند، و در بوتۀ تجربیات زیسته، شکل می‌گیرد. آدم روایت پرفراز و نشیب بودن است؛ داستان کسی که آگاهی انسان را در خود دارد، اما در مواجهه با وسوسه‌ها، انتخاب‌ها، اشتباهات و رنج‌های این جهان، ناگزیر به آزمودن خویش است. او آن کسی است که در دل همین محدودیت‌ها و نقص‌ها، به دنبال کشف آن انسان نهفته در درون است. آدم نه صرفاً یک کالبد، که مجموعه‌ای است از انتخاب‌ها، تلا‌ش‌ها، لغزش‌ها و بالیدن‌ها؛ او همان سیر و سلوک مستمر است در مسیر نزدیک شدن به آن کمال ایده‌آل. آدم آن پویندۀ خستگی‌ناپذیر است که با هر گام، با هر نفس، سعی در تحقق بخشیدن به آن انسان بالقوه دارد؛ او خود آن فرآیند شکل‌گیری و تکامل است. بنابراین، انسان آن آرمان‌شهر اندیشه است و آدم آن شهروندی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های واقعیت، در تلاش برای ساختن آن آرمان‌شهر، زندگی می‌کند. انسان نقطهٔ پایان مسیر است و آدم خود آن مسیر؛ انسان معنایِ غایی است و آدم در جستجوی معنا در بطن هر لحظه.