eitaa logo
زوربای یونانی.
305 دنبال‌کننده
6 عکس
18 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید. harfeto.timefriend.net/17783178495350
مشاهده در ایتا
دانلود
زوربای یونانی.
عاشق از خودش نمیپرسه: برا کی؟ میگه: برا تو. / و شوربختانه ما کسی رو نداریم که چیزی رو تقدیمش کنیم. از خودمون می‌پرسیم برا کی؟ این سمفونی، این کتاب، این حس، این کلمه، این شعر، این من، برای کی؟ / انسان عاشق اما، همه‌چیزش رو به معشوقش میده. بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال تو. یه وجب خاک مال من، هرچی که دارم مال تو. تو زمستون گرمی لیوان چاییم مال تو. عشاق همیشه درحال تقدیم کردن شیء و جسم و روح به معشوق هستن. این خود هبوط به آسمانه، ما چیکار میکنیم؟
هدایت شده از خاورمیانه.
«اگر از منظر پدیدارشناسانه به خلقت بنگریم، با یک "پیش‌فرض نظم" روبرو می‌شویم. جهان، نه یک آشوبِ صرف، بلکه یک ساختار پیچیده است که در آن، هر جزئی، با جزئی دیگر، در یک شبکه‌ٔ علت و معلولیِ بی‌نهایت درهم تنیده شده است. آیا این نظم، خود-نفس‌دهنده است و از دلِ خود ماده پدید آمده، یا نشانه‌ای از یک عقل مدبر است که پیش از هرچیز، قانون را وضع کرده؟ فلسفه‌ٔ وجودی ما را به سمت این اندیشه سوق می‌دهد که شاید وجود بر ماهیت مقدم است. یعنی، ابتدا بوده‌ایم و سپس در همین بستر هستی، ماهیت خود را یافته‌ایم یا می‌یابیم. اما خلقت، انگار پیش از آنکه ما باشیم، بوده است. یک بودن از پیش موجود که بستری برای "شدنِ" ما فراهم کرده. آیا این بودن اولیه، خود، جوهری دارد؟ یا صرفاً امکان وجود است؟ دیدگاهِ ایده‌آلیستی معتقد است که واقعیتِ نهایی، ذهنی است. پس شاید این نظم ظاهری خلقت، بازتابی از ذهن مطلق یا روح جهانی باشد. در این صورت، ما نه تنها مشاهده‌گر خلقت، که جزئی از خود آن "ذهن" هستیم که در حالِ تجربه‌یِ خویشتن است. بنابراین، خلقت را نه یک اتفاق، که یک فرآیند ادامه‌دار و لایه‌لایه درک می‌کنم؛ فرآیندی که هم "علت" دارد و هم غایت، حتی اگر درک کامل آن غایت، از دایرهٔ ادراک محدودِ ما خارج باشد. و اما دربابِ تقدس: تقدس، تجربه‌ای است از متعالی. چیزی که از سطح روزمرگی، از عالم متعارف، فراتر می‌رود و حضوری دیگرگونه را آشکار می‌سازد. این دیگرگونه بودن، می‌تواند در خلوصِ محض، در عظمت بی‌انتها، یا در ارزش بنیادین یک چیز تجلی یابد. وقتی ما از تقدس سخن می‌گوییم، در واقع از مرزهای ادراک خودمان عبور می‌کنیم و با چیزی روبرو می‌شویم که حرمت دارد. این حرمت، نه از جنسِ ترس، بلکه از جنسِ انقیادِ در برابر اصل متعالی است. تقدس، آن نورِ خاصی است که بر یک شیء، یک مفهوم، یا یک موجود تابیده می‌شود و آن را از مقامِ "عادی" به مقامِ متبرک ارتقا می‌بخشد. اینجا، بحث ارزشِ ذاتی مطرح می‌شود. چیزهایی که مقدس شمرده می‌شوند، اغلب دارایِ ارزش ذاتی بالایی هستند؛ ارزشی که نه بر اساس سودمندیِ دنیوی، بلکه بر اساس ماهیتِ وجودی‌شان تعریف می‌شود. مانند خودِ زندگی، یا وجدان اخلاقی، یا حتی حقیقتِ محض. تقدس، آن حسِ هیمنگی است که در برابر عظمت هستی، در برابر عمق یک احساس، یا در برابر یک حقیقت ناب، در ما برانگیخته می‌شود. این حس، ما را به تأمل وا می‌دارد، از خودمان فراتر می‌برد و ما را به درکی عمیق‌تر از جایگاهِ واقعی‌مان در این پهنه‌ٔ هستی رهنمون می‌سازد. پس، تقدس، نه یک برچسبِ دینی، که یک تجربه‌ٔ عمیق فلسفی از مواجهه با متعالی و ارزش بنیادین است.»
در بلندای اندیشه، آنگاه که به ژرفای هستی می‌نگریم، انسان چون خط سیری است ناتمام که در افق کمال ترسیم شده؛ جوهری است ناب که در عالم مُثُل، عاری از هرگونه شائبهٔ نقص و محدودیت، جلوه‌گر است. او نماد آن عقل محض است که از قید زمان و مکان رسته، و روح او چون نوری ازلی، در بیکران معنا می‌درخشد. "انسان" آن غایت نهایی است که ذهن جستجوگر بدان می‌اندیشد؛ تصویری است از کمال مطلق، آرمانی که همواره دست‌نیافتنی می‌نماید، اما چراغ راه سلوک معنوی است. او آن استعدادی است بالقوه که در ذات همهٔ موجودات هوشمند نهفته، اما تنها در عالم خیال و فلسفه، به تمامی فعلیت یافته است.
زوربای یونانی.
در بلندای اندیشه، آنگاه که به ژرفای هستی می‌نگریم، انسان چون خط سیری است ناتمام که در افق کمال ترسیم
در سویِ دیگر، آدم قرار دارد؛ آن تجسم عینی و زمینی این مفهوم والا. او همین ماییم؛ موجودی که با خاک سرشته شده، با هوا تنفس می‌کند، و در بوتۀ تجربیات زیسته، شکل می‌گیرد. آدم روایت پرفراز و نشیب بودن است؛ داستان کسی که آگاهی انسان را در خود دارد، اما در مواجهه با وسوسه‌ها، انتخاب‌ها، اشتباهات و رنج‌های این جهان، ناگزیر به آزمودن خویش است. او آن کسی است که در دل همین محدودیت‌ها و نقص‌ها، به دنبال کشف آن انسان نهفته در درون است. آدم نه صرفاً یک کالبد، که مجموعه‌ای است از انتخاب‌ها، تلا‌ش‌ها، لغزش‌ها و بالیدن‌ها؛ او همان سیر و سلوک مستمر است در مسیر نزدیک شدن به آن کمال ایده‌آل. آدم آن پویندۀ خستگی‌ناپذیر است که با هر گام، با هر نفس، سعی در تحقق بخشیدن به آن انسان بالقوه دارد؛ او خود آن فرآیند شکل‌گیری و تکامل است. بنابراین، انسان آن آرمان‌شهر اندیشه است و آدم آن شهروندی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های واقعیت، در تلاش برای ساختن آن آرمان‌شهر، زندگی می‌کند. انسان نقطهٔ پایان مسیر است و آدم خود آن مسیر؛ انسان معنایِ غایی است و آدم در جستجوی معنا در بطن هر لحظه.
میفرمایند روح و جسم دو روی یک سکه‌اند، اگر جسم‌تان گنه‌کار باشد، روح‌تان عذاب خواهد کشید. و مگر اهل یقین دارند از این تردید بالاتر؟ مگر اهل ایمان، که جسم‌شان گنهی نکرده و روح‌شان در پاکیزگی کامل است، با یک گنهِ روح به آتش گرفتار نخواهند شد؟ یعنی جسم پاک و روح گنه‌کار نداریم؟ حتما جسم ناپاک و روح پاک، یا هردو ناپاک؟ این چه قانونی‌ست که فقط پاک بودن هردو ما را به بهشت خواهد برد و ناپاکیِ یکی به جهنم. مگر گفته نشده که آدمی جایزالخطاست؟ حالا من نمیگویم جایزالخطا، چون آدمی جایزالخطا باشد، سیب خوردن میشود عادت. ما ممکن‌الخطاییم. این یعنی روح و جسم پاک برای ما آدم‌هایی که تازه در سال‌های آخرین عمر خود به تفکر در باب معنا می‌پردازیم سخت است. کار ائمهٔ اطهار بود پاک و مقدس بودن. با این اوصاف همهٔ ما جهنمی هستیم و دور از بهشتیان. اما حقیقت، فراتر از سکه‌ است. روح، اصلِ آفرینش است و جسم، سایهٔ آن در زمان. اگر جسم خطا کند، نه از خود که از تاریکی فهم روح است، و اگر روح بلغزد، نه بی‌اثر در جسم. پس میان این دو، جدایی نیست که یکی پاک و دیگری ناپاک بماند؛ چنان‌که میان دریا و موج فاصله‌ای نیست هرچند دو نام دارد. آدمی نه برای «بی‌لغزیدن» آفریده شد، که برای «خیزیدن پس از لغزش». پاکی، در نلغزیدن نیست، در فهم چرایی لغزش است؛ و ایمان، نه سپری بر آتش، که چراغی‌ست در میان تاریکی خویش. بهشت، پاداش بی‌خطا بودن نیست؛ آرامش کسی‌ست که از خطا، معرفت ساخت. جهنم نیز نه مکانی بیرون از ما، که شعله‌ای‌ست در جان کسی که حقیقت خویش را انکار کند. آدمی ممکن‌الخطاست، آری، اما ممکن‌النور نیز هست. روح می‌لغزد تا از خاک به فهمِ آسمان برسد؛ جسم می‌افتد تا بدانیم ایستادن یعنی چه. و خدا، که دانای سرشت خاک است، بندگانش را به وسعت رحمت خویش می‌سنجد، نه به سنگینی خطایشان. ازین‌رو، نه همهٔ ناپاکان جهنمی‌اند، و نه همهٔ پاکان بهشتی. پاکی، حالتی ثابت نیست؛ جریانی‌ست که در هر توبه، در هر درک، و در هر اشک، تازه می‌شود. انسان تا زنده است، میان خاک و نور در نوسان است. خود همین نوسان، خود بهشت است، اگر ببینی.
این است خلقت بشر در نگاه من، حلقهٔ زحل، به انضمام آه را قسم.