در این زندگی من تنها عروسکیچوبی بودم ، بیراده با نخهایی مرا کنترل کردن و بعد از پوسیدنم در آتش شومینه انداختنم تا گرم شوند .
بعد تو بود که من هم جسدی پوچ و خالی از احساس شدم ، اشک نرختیم تا که چشمان سیاهم همچون دریای دلم آبی شدن .
داستان عشق ما همچون افسانه بود ، افسانه ماهی که هرگز خورشید را لمس نکرد جز روز مرگش ، زمانی که هزاران تیکه شد تا او را در آغوش بگیرد .
جز عشق در نگاهم چی میبینی مجنون من ؟ مگر غیر از این است که چشمانم به غیر از تو دنیارا تیره و تار میبیند ؟
در پشت دیوارهای دلم هیچ چیز نیست ، جز کودکی که شانههایش را گوشه اتاق تاریک بغل کرده تا زیر باران اشکهایش نلرزند .
انعکاس خورشید امید را میدیدم ، زمانی که زیر درخت آرزوهایم دراز کشیده بودم و به آسمان دلم نگاه میکردم .