|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:³³
[ Mahlin ]
داخل کلاس این پسره سامان هی رو من زوم بود😂💔
عالیههههه خدایااا نمیفهمم گناهم چیه کمکم کن👩🦯🗿
ده دقیقه بعد...
استاد:« بچه ها برای جلسه دیگه یه مدل عکاسی از طبیعت میخوام....
خسته نباشید خدانگهدار»
دانشجو ها:« خسته نباشید خدافظ»
همه با هم خدافظی کردن منو دلآرام و آیلار رفایم تو حیاط یه چند دقیقه گپ زدیم و بعدم خدافظی کردیم....
ک یهو بعد از خدافظی با دخترا یه دستی رو شونم حس کردم...
برگشتم ک دیدم سامانه🗿💔
من آرومم💆♀
ماهلین:« دستتو بکش مرتیکه»
سامان:« ببخشید نمیخواستم اذیتت کنم فقط میخواستم ببینم فکراتو کردی؟»
ماهلین:« آره»
سامان:« خب؟»
ماهلین:« جوابم منفیه دیگه مزاحم نشو »
سامان:« ولی بخدا من میخوامت،تنهات نمیزارمممم»
ماهلین:« من نمیخوامت»
سامان:« باش💔»
__________________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³³ [ Mahlin ] داخل کلاس این پسره سامان هی رو من زوم بود😂💔 عالیههههه خ
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁴
[ Ayhan ]
هوفففف نمدونم چرا همش میخام ماهلینو ببینم...
وااای نگو عاشق شدم ک اصلا حال ندارم👩🦯
خدااا خودت کمک کن من نمیخوام عاشق شم...
قرار بود بازیچه باشه😭💔
شد همه زندگیم😭💔
عهههه کارت دعوت عروسی رو سفارش ندادیم🗿
بزار زنگ بزنم به ماهلین بگم!
آیهان:« سلام بآنو خوبی؟»
ماهلین:« ممنون ،بفرمایید؟»
آیهان:« کارت دعوت عروسی رو سفارش ندادیم میخواستم بگم ک بیام دنبالت با هم بریم انتخاب کنیم»
ماهلین:« الان؟؟»
آیهان:« اره چطور ؟»
ماهلین:« الان خستم نمیام »
آیهان:« مگه دست خودته؟ اماده شو اومدم»
ماهلین:« باش»
[ Mahlin ]
وا این چرا اقدر عصبی شد😐💔
مگه چی گفتم؟🥺💔
[ Ayhan ]
اماده شدم رفتم دنبال ک اومد پایین و سوار ماشین شد...
وقتی سوار شد درو محکم کوبید😂
خوشم میاد زور تو کتش نمیره😂🎀
آیهان:« سلاممممم»
ماهلین:« سلام»
آیهان:« چیزی شده؟»
ماهلین:« نه فقط مجبورم با پسری ک نمیخوامش عروسی کنم،با پسری ک نمیخوام برم بیرون،اونو تحمل کنم،بعد هنوز برگشتی به من میگی چیشده؟؟؟
ژود باش بریم سفارش بدیم من مث تو بکار نیستم !
کار دارم»(داد)
آیهان:« باشه اروم باش»(نگران)
ماهلین:« مگه جای ارامش هم گذاشتی برام ؟😂»
__________________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁴ [ Ayhan ] هوفففف نمدونم چرا همش میخام ماهلینو ببینم... وااای نگو
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|