eitaa logo
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
269 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| گآهي عِشقُ تَنٌهآ دَرّ یِکْ نِگًآه مَعٔني میشَوَدِ:))))🌝 رُمانِ اِزدِاوجِ اِجباری:دَر حالِ پارت گُذاری... ب‍‌رای‍‌ ارت‍‌ب‍‌اط‍‌ ب‍‌ا م‍‌ا: @Maanii_89 طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و🌚
مشاهده در ایتا
دانلود
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³³ [ Mahlin ] داخل کلاس این پسره سامان هی رو من زوم بود😂💔 عالیههههه خدایااا نمیفهمم گناهم چیه کمکم کن👩‍🦯🗿 ده دقیقه بعد... استاد:« بچه ها برای جلسه دیگه یه مدل عکاسی از طبیعت میخوام.... خسته نباشید خدانگهدار» دانشجو ها:« خسته نباشید خدافظ» همه با هم خدافظی‌ کردن منو دلآرام و آیلار رفایم تو حیاط یه چند دقیقه گپ زدیم و بعدم خدافظی کردیم.... ک یهو بعد از خدافظی با دخترا یه دستی رو شونم حس کردم... برگشتم ک دیدم سامانه🗿💔 من آرومم💆‍♀ ماهلین:« دستتو بکش مرتیکه» سامان:« ببخشید نمیخواستم اذیتت کنم فقط میخواستم ببینم فکراتو کردی؟» ماهلین:« آره» سامان:« خب؟» ماهلین:« جوابم منفیه دیگه مزاحم نشو » سامان:« ولی بخدا من میخوامت،تنهات نمیزارمممم» ماهلین:« من نمیخوامت» سامان:« باش💔» __________________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³³ [ Mahlin ] داخل کلاس این پسره سامان هی رو من زوم بود😂💔 عالیههههه خ
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
شب یه پارت دیگه میدم شام دعوتیم😕
🌀00:00🌀 تایـــــمـــ فدآتــــونـــ:)
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁴ [ Ayhan ] هوفففف نمدونم چرا همش میخ‌ام ماهلینو ببینم... وااای نگو عاشق شدم ک اصلا حال ندارم👩‍🦯 خدااا خودت کمک کن من نمیخوام عاشق شم... قرار بود بازیچه باشه😭💔 شد همه زندگیم😭💔 عهههه کارت دعوت عروسی رو سفارش ندادیم🗿 بزار زنگ بزنم به ماهلین بگم! آیهان:« سلام بآنو خوبی؟» ماهلین:« ممنون ،بفرمایید؟» آیهان:« کارت دعوت عروسی رو سفارش ندادیم میخواستم بگم ک بیام دنبالت با هم بریم انتخاب کنیم» ماهلین:« الان؟؟» آیهان:« اره چطور ؟» ماهلین:« الان خستم نمیام » آیهان:« مگه دست خودته؟ اماده شو اومدم» ماهلین:« باش» [ Mahlin ] وا این چرا اقدر عصبی شد😐💔 مگه چی گفتم؟🥺💔 [ Ayhan ] اماده شدم رفتم دنبال ک اومد پایین و سوار ماشین شد... وقتی سوار شد درو محکم کوبید😂 خوشم میاد زور تو کتش نمیره😂🎀 آیهان:« سلاممممم» ماهلین:« سلام» آیهان:« چیزی شده؟» ماهلین:« نه فقط مجبورم با پسری ک نمیخوامش عروسی کنم،با پسری ک نمیخوام برم بیرون،اونو تحمل کنم،بعد هنوز برگشتی به من میگی چیشده؟؟؟ ژود باش بریم سفارش بدیم من مث تو بکار نیستم ! کار دارم»(داد) آیهان:« باشه اروم باش»(نگران) ماهلین:« مگه جای ارامش هم گذاشتی برام ؟😂» __________________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁴ [ Ayhan ] هوفففف نمدونم چرا همش میخ‌ام ماهلینو ببینم... وااای نگو
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|