𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
چقدر میتونن حسودی کنن یا حسود باشن؟ (بحث داغ😁✨)
ولویت:
ولویت هم تقریباً به اندازه وکس میتونه حسود باشه اما واقعاً بستگی به حال و احوال اون روز اش داره.
اگه حالش بد باشه میتونه در هر لحظه مثل یک سگ پارس کنه و دیوونه باشه.
داری خیلی معمولی با وکس یا ول صحبت میکنی؟ خب اون میاد و درحالی که داره زیر لب غرغر میکنه تو رو میکشه و با خودش میبره تا به یک جلسه طولانی عروسک بازی (تو عروسک هستی*) برسید.
یجورایی از بین بردن عصبانیتش
اما اگه توی اون حال عصبانی اش داری با یه غریبه یا مهمون یا حتی یکی دیگه از اعضای کارگاه زیادی صحبت میکنی، ممکنه تفنگش رو بیرون بکشه
“هی از y/n دور بمون عوضی!!!”
و بعد تو رو با خودش، میبره. ادامه اش هم مثل سناریو قبلی…
ولی فرض میکنیم توی بهترین شرایط احساسی ممکن قرار داره.
در اون صورت موقع صحبت با بقیه اعضای «وی» هیچ مشکلی نداره.
یکم به دیوار تکیه میده و با موبایل اش ور میره تا صحبتتون تموم بشه و اصلاً مداخله هم نمیکنه
اگه گناهکاری غریبه باشه فقط دور وایمیسه و زیر لب غرغر میکنه.
ولویت بیشتر از بقیه به تعاملات تو اهمیت میده پس تا وقتی که طرف مقابل دست به کار خاصی نزده نزدیک نمیشه و تورو نمیبره♥
#hazben_hotel
آرت هام توی کتاب درسی هامه... باور میکنید اگه بگم حالش رو ندارم؟
باشه برای فردا
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
اینجا، یکم سناریو داریم درمورد موضوعات مختلف. برای مثال اولیش اینه:“یک شب رو بخوابید و صبح بیدار بشی
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
چارلی:
فرار؟
بله گاهی ایده خوبی بنظر میاد.
میتونه وقتی باشه که همه چیز داره شدید میشه، دیگه نمیخوای اونجا بمونی و احساس میکنی داری خفه میشی اما بقیه نمیخوان بزارن هوای تازه بخوری
از اونجایی که یکم توی رعایت فضای شخصی مشکل داره میگم.
پس تو فرار میکنی، یکم سخت بود ولی نصف شب انجامش میدی.
از اونجایی که خواب سبکی داره چند دقیقه بعد از فرار موفقیت آمیز ات بیدار میشه و میفهمه که روی تخت نیستی.
اول صبر میکنه؛ شاید رفتی آب بخوری اما بعد میاد دنبالت و پیدات نمیکنه… اوه تو رفتی.
براش مهم نیست ساعت چنده یا شب بنظر میاد؛ وحشت زده میشه و فوراً شروع میکنه به گشتن دنبال تو.
حتی اگه نیاز باشه از پدرش هم کمک میگیره و شاید فقط دو روز دور بشی؛ بعدش با کلی اشک بغلت میکنه و بعد… تنبیه نمیکنه… دلش نمیاد♥
#hazben_hotel
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
وگی:
وگی مثل بعضی سناریو های قبلی زودتر از چارلی متوجه میشه که رفتی.
صدای رفتنت رو میشنوه و میتونه درجا متوقف ات کنه
اما اگه خیلی خسته باشه ممکنه با یک جا به جایی معمول توی خواب اشتباهش بگیره و کل شب رو نفهمه اما صبح به محض اینکه دستش به بدن تو نخوره یا جواب صبح بخیرش رو ندی متوجه میشه رفتی.
وگی حتی لباس خوابش رو هم عوض نمیکنه؛ بال هاش رو باز میکنه و کل پنتاگرام رو زیر و رو میکنه.
وقتی پیدات کرد دعوات میکنه♥
#hazben_hotel
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
آنجل داست:
فقط وقتی میتونی از دست آنجل فرار کنی که استادیو باشه.
واگر نه شب همیشه توی خواب بغل های خفه کننده بهت میده و نفس کشیدن سخته چه برسه به فرار…
خلاصه فرصت میکنی سیستم امنیتی خونه رو یجوری بپیچونی و فرار کنی؛ به محض برگشتن همیشه اول دنبال تو میگرده تا بهت سلام کنه اما وقتی ببینه نیستی… یجورایی عصبانی و ناراحت میشه
اولش درگیر احساسات متناقض میشه ولی همه رو میریزه دور و سعی میکنه به کل دوربین های جهنم دسترسی پیدا کنه.
وقتی موفق بشه و بعد از چند ساعت بفهمه کجایی میاد اونجا و بغلت میکنه… اما بعدش تنبیه♥
#hazben_hotel