آرت هام توی کتاب درسی هامه... باور میکنید اگه بگم حالش رو ندارم؟
باشه برای فردا
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
اینجا، یکم سناریو داریم درمورد موضوعات مختلف. برای مثال اولیش اینه:“یک شب رو بخوابید و صبح بیدار بشی
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
چارلی:
فرار؟
بله گاهی ایده خوبی بنظر میاد.
میتونه وقتی باشه که همه چیز داره شدید میشه، دیگه نمیخوای اونجا بمونی و احساس میکنی داری خفه میشی اما بقیه نمیخوان بزارن هوای تازه بخوری
از اونجایی که یکم توی رعایت فضای شخصی مشکل داره میگم.
پس تو فرار میکنی، یکم سخت بود ولی نصف شب انجامش میدی.
از اونجایی که خواب سبکی داره چند دقیقه بعد از فرار موفقیت آمیز ات بیدار میشه و میفهمه که روی تخت نیستی.
اول صبر میکنه؛ شاید رفتی آب بخوری اما بعد میاد دنبالت و پیدات نمیکنه… اوه تو رفتی.
براش مهم نیست ساعت چنده یا شب بنظر میاد؛ وحشت زده میشه و فوراً شروع میکنه به گشتن دنبال تو.
حتی اگه نیاز باشه از پدرش هم کمک میگیره و شاید فقط دو روز دور بشی؛ بعدش با کلی اشک بغلت میکنه و بعد… تنبیه نمیکنه… دلش نمیاد♥
#hazben_hotel
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
وگی:
وگی مثل بعضی سناریو های قبلی زودتر از چارلی متوجه میشه که رفتی.
صدای رفتنت رو میشنوه و میتونه درجا متوقف ات کنه
اما اگه خیلی خسته باشه ممکنه با یک جا به جایی معمول توی خواب اشتباهش بگیره و کل شب رو نفهمه اما صبح به محض اینکه دستش به بدن تو نخوره یا جواب صبح بخیرش رو ندی متوجه میشه رفتی.
وگی حتی لباس خوابش رو هم عوض نمیکنه؛ بال هاش رو باز میکنه و کل پنتاگرام رو زیر و رو میکنه.
وقتی پیدات کرد دعوات میکنه♥
#hazben_hotel
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
آنجل داست:
فقط وقتی میتونی از دست آنجل فرار کنی که استادیو باشه.
واگر نه شب همیشه توی خواب بغل های خفه کننده بهت میده و نفس کشیدن سخته چه برسه به فرار…
خلاصه فرصت میکنی سیستم امنیتی خونه رو یجوری بپیچونی و فرار کنی؛ به محض برگشتن همیشه اول دنبال تو میگرده تا بهت سلام کنه اما وقتی ببینه نیستی… یجورایی عصبانی و ناراحت میشه
اولش درگیر احساسات متناقض میشه ولی همه رو میریزه دور و سعی میکنه به کل دوربین های جهنم دسترسی پیدا کنه.
وقتی موفق بشه و بعد از چند ساعت بفهمه کجایی میاد اونجا و بغلت میکنه… اما بعدش تنبیه♥
#hazben_hotel
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
لوسیفر:
فرار کردن از پادشاه جهنم یکم سخت تر از بقیه است، چون معمولاً داره با تو حرف میزنه و شب ها هم کنار هم میخوابید.
پس باید یه وقتی از نصف شب رو پیدا کنی که هنوز تصمیم نگرفته باشه به اتاق تو بیاد
تو اینکارو انجام میدی اما توسط دوبین امنیتی دیده و ضبط میشی.
به هر حال وقتی موفق شدی فرار کنی خیلی دور نمیری؛ بدون اینکه بفهمی لوسیفر بیدار بوده و ظاهراً اون سیستم جدیدی که از وکس تک خریده تشخیص داده که تو داری فرار میکنی.
پس… یا وسط دویدن گیر میفتی یا یک ساعت بعد.
لوسیفر وقتی پیدات کنه بال هاش رو دورت حلقه و بغلت میکنه و نزدیکه بزنه زیر گریه ولی وقتی آروم شد تنبیه میشی
نترس، هیچوقت چیز بدی نیست چون عذاب وجدان میگیره♥
#hazben_hotel
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
آلاستور:
وای…
وای!
فرار کردن از کسی مثل آلاستور باید باحال باشه
ولی درمورد عواقب بعدش اصلاً اینطوری نیست…
اول باید یگم که زیادی سخته؛ باید وقتی رو پیدا کنی که سایه اش یا خودش تو رو تماشا نمیکنن.
مدت زمانی که این اتفاق ممکنه بیفته نهایتا 15 دقیقه است و تو همونقدر وقت داری.
فرض میکنیم با بدبختی و غیره بههرحال موفق میشی که بری.
اما رفتن تو حدودا… شاید ده دقیقه طول بکشه.
به محض اینکه سایه برگرده سر پستش و ببینه تو نیستی آلاستور خبر دار میشه
میاد سراغت حتی اگه وسط کار خاصی بوده باشه؛ تغییر اندازه خیلی شدیدی میده و نزدیکه که پنتاگرام رو برای پیدا کردن تو له کنه.
در نهایت وسط دویدن با فرم هیولا مانندش که یک ساختمون رو گرفته مواجه و درجا به خونه تلپورت میشی.
اونجا… آلاستور درمورد تنبیه کردنت در لحظه دریغ نمیکنه.
اولش با تهدید کلامی و آروم شروع میشه، درمورد نقص قرار دادت میگه
بعد به کشیدن قلاده و زنجیر و خفه کردنت میرسه... نمیمیری نترس این فقط یجور تجربه نزدیک به مرگ محسوب میشه.
چیزی برای اینکه یاد بگیری همچین چیزی رو بعداً تکرار نکنی
تا چند وقت ترس و انزوا و محدودیت شدید، بعدش شاید بهتر بشه.
آلاستور تظاهر میکنه آرومه اما از عمق وجودش اون لحظه که فهمید نیستی همزمان هم عصبانی شد هم نگران.
برای همین تغییر اندازه داد تا راحت تر بین جمعیت پیدات کنه♥
(چرا مال این گوزن عوضی یه صفحه کامل نوشتم-)
#hazben_hotel
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
وکس:
برای فرار از دست ایشون باید خیلی ماهر و حساب کرده عمل کنی، مثل آلاستور نیست که فقط بر حسب شانس بتونی یه زمانی رو گیر بیاری نه!
اینجا اگه همه چیز رو برنامهریزی کنی شانس بالا تری داری
نصف شب، به نحوی موفق میشی از بالاترین طبقه برج که اتاق تو باشه بری پایین و فرار کنی؛ وقتی کل منطقه فناوری خاموش و ساکته اما به محض اینکه پات رو از محدوده دور تر بزاری آلارم هشدار ساعت مچی تو که به اتاق وکس وصله فعال میشه.
صبر نمیکنی و تا توان داری میدویی و به نحوی از شر گارد امنیتی هم خلاص میشی؟ خب در اون صورت بعدش با تمام پهپاد ها و دوربین های امنیتی درگیری و بعد از شاید یک روز پیدا میشی
بعدش تنبیه؛ وکس اصلاً نمیتونه بزاره از این قصر در بری♥
#hazben_hotel
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
نه منظورت چیه من روانی نیستم- ولی درمورد فرار کردن چی؟
ولویت:
برای ولویت، فرار کردن راحته و از طرفی پیدا شدن هم همینطور.
اون هم مثل وکس بهکلی دوربین و تجهیزات امنیتی وکس تک دسترسی داره اما به نوعی بهت اعتماد داشت… البته تا قبل از اینکه بخوای فرار کنی.
نصف شب موفق میشی هر مانع امنیتی و صدا داری رو کنار بزاری و به طرز عجیبی بی صدا فرار کنی.
اونقدر در حقیقت بی صدا و ساکت بود که تعجب کردی اما به رفتن ادامه دادی.
درست موقعی که فکر میکنی فرار کردی یک نورافکن بزرگ روی صورتت روشن میشه و با صدای نچ نچ ولویت مواجه میشی.
بعد فقط برمیگردی به برج!
اما تا چند روز محرومی و دیگه اعتمادش رو نداری… در حقیقت بیشتر از عصبانی بودن ناراحته اما این رو نشون نمیده♥
#hazben_hotel