هدایت شده از 𝐆𝐡𝐚𝐳𝐚𝐥 ریپم
#part4
_دلم پیشش گیر کرده بود حالا چطور بهش بگم دویدم سمتش و بهش خانم....
☆آوا حسینی هستم.
_خانم حسینی میشه دعوتتون کنم امشب برای شام؟
☆چرا که نه من شمارم رو به شما میدم که برام لوکیشن رو بفرستید.
_ممنون شماره رو گرفتم و رفتم توی ماشین نشستم شمارش رو توی تلکرام پیدا کردم براش لوکیشن رستوران رو فرستادم و یکهو نگاهم افتاد به پروفایلش رفتم گ داخل اطلاعات شخصیش لامصب خیلی خوشگل بود.
شب شد...
_توی رستوران نشته بودم که یکهو دیدم آوا وارد رستوران شد خیلی خشگل شده بودددد.
☆سلام آقا حامی
_سلام بفرمایید
صندلی رو براش کشیدم عقب و نشست.
_راستش خانم حسینی م.... م... من
☆شما چی؟
_م.. من از ش.. شما راستش خو... خوشم اومده
☆نمیدونستم چی بگم واقعا خیلی شوکه شده بودم، ر.. راستش منم خیلی وقته از شما خوشم اومده بود ولی روم نمیشد بهتون بگم.
یکهو یه صدای وحشتناک اومد...
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
#part5
_دیدم یکهو عموم اومد داخل رستوران
متعجب شدم اومد سر میزم و با صدای بلندی بهم گفت
+هههع آقا حامی اونی که میگفتی دوسش داری آوا بود
☆ببخشید متوجه نشدم
+آوا خانم حامی تا یک ماه دیگه ازدواج میکنه شمام برو پی کارت
☆واقعا حامی پس الکی گفتی دوسم داری همش الکی بود من احمق رو بگو که حرف تورو باور کردم، از سر میز بلند شدم و رفتم بیرون.
_آوا یکهو از رستوران زد بیرون به عموم گفتم من بمیرم هم با اون ز. ن. ی. ک. ه ازدواج نمیکنممم
+تو باید ازدواج کنی!
_به عموم توجه نکردم و رفتم دنبال آوا، رفتم دم در رستوران اینور و اونور رو نگاه کردم کسی نبود، زنگ زدم به شمارش
_زنگ زدم رد تماس داد، چند بار زنگ زدم تا دیگه بار آخر جواب داد.
_الو آوا، یکهو صدای جیغ آوا اومد...
آوا چی شد چیشد صدایی نشنیدم...
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
سلام غزلیییی منمممم انیتااااا
-------------------
غزل: آنیتا خوبی عزیزم؟
حدیث: سلام آنیتا دلمون برات تنگ شده
https://eitaa.com/ferferyefandom/725 خوبم غزلی تو خوبی مرسی حدیث جون منم دلم برا شما تنگ شده 🤍
-------------------
غزل: خوبم ممنون چخبرا؟
حدیث:
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
بنظرتون امروز بسته کی رسیدههه؟
راستش قرار بود فردا برسه ولی امروز رسید بعد پستچی به بابام ساعت هفت نه صبح زنگ زده بود بابامم تازه از سرکار اومده بود خواب بود جواب نداده بود دیگه الان رفتیم از پستچی گرفتیمش.
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
راستش قرار بود فردا برسه ولی امروز رسید بعد پستچی به بابام ساعت هفت نه صبح زنگ زده بود بابامم تازه ا
حدیث اتفاقا این پستچیه یه سیسمونی داشت نی نی مد
دقیقا چند کوچه بعد خونه شما🤣