eitaa logo
گمشده ها
1 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
شعر گاهی آدم برای نجات خودش، از همه فاصله نمی‌گیرد؛ فقط کمی آرام‌تر حرف می‌زند، کمی کمتر دل می‌بندد، و یاد می‌گیرد بعضی دوست‌داشتن‌ها را مثل کتابی که دوستش دارد، بی‌صدا ببندد و روی قفسه‌ی دلش بگذارد. روی نیمکتی در پارک، جای فرورفته‌ای بود که هیچ‌وقت صاف نمی‌شد. باران آمد، آفتاب تابید، فصل‌ها عوض شدند؛ اما آن فرورفتگی ماند. بعضی رفتن‌ها، شبیه ردِ نشستن‌اند؛ آدم را نمی‌بینند، اما جای خالیش را هیچ‌چیز پُر نمی‌کند. @TinarT
شعر از تو فقط یک جای خالی نماند؛ راه رفتنم هم بعد از تو کج شد. کتابخانه‌ی قدیمی شهر، همیشه یک صندلی خالی داشت. هیچ‌کس روی آن نمی‌نشست؛ نه چون شکسته بود، بلکه چون همه خیال می‌کردند صاحبش فقط کمی دیر کرده است. سال‌ها گذشت. صندلی همان‌جا ماند، و آدم‌ها کم‌کم فهمیدند بعضی انتظارها آن‌قدر طول می‌کشند که خودشان به بخشی از دکور زندگی تبدیل می‌شوند. @daliyan
شعر در ورطه‌ی تو نه راهِ بازگشتی مانده، نه آرزوی نجات. غرق شدن، وقتی نام تو باشد، شاید نجاتِ دیگری‌ست. پروانه‌ای هر روز دور همان گل خشک می‌چرخید. نه برای شهد، نه برای رنگ. فقط یادش نمی‌آمد عاشق گل بوده یا خاطره‌ی آن. https://eitaa.com/vartehh
شعر خنده را به صورتم سنجاق کرده‌ام؛ وگرنه سال‌هاست هیچ‌کس صدای شکستنِ من را نشنیده است. دلقکِ شهر، هر روز مردم را می‌خنداند. وقتی مُرد، تازه فهمیدند آن صورتک رنگی، نقاب بوده؛ اما دیگر کسی نمانده بود که برایش گریه کند. https://eitaa.com/joinchat/3976332929Ca94faa1b1b
شعر در رگ‌هایم نه خون، که خاطره جریان دارد؛ برای همین هر تپش، نامِ کسی را تکرار می‌کند. بعضی خاطره‌ها شبیه عطر کتاب‌های قدیمی‌اند؛ سال‌ها از آخرین دیدارشان می‌گذرد، اما کافی‌ست صفحه‌ای از گذشته را ورق بزنی، تا دوباره در تمام وجودت جریان پیدا کنند. https://eitaa.com/In_My_Veins
شعر گاهی تمامِ آبیِ دنیا در یک خاطره جمع می‌شود؛ و آدم تا سال‌ها جرئتِ نگاه کردن به دریا را ندارد. بعضی نامه‌ها هیچ‌وقت نوشته نمی‌شوند. نه چون حرفی برای گفتن نیست؛ چون آدم می‌فهمد بعضی جمله‌ها، اگر روی کاغذ بیایند، دیگر راهی برای بازگشت باقی نمی‌گذارند. https://eitaa.com/joinchat/2482111367C9b07c25347
شعر از شاخه افتاده‌ام، اما هنوز بوی بهار از نفسم کم نشده‌ست؛ دنیا مرا شکست، ولی ببین قلبم به رفتنِ غم عادت نشده‌ست. مرد نامه‌ای نوشت، اما نفرستاد. سال‌ها بعد، نامه را باز کرد. کاغذ زرد شده بود، اما حرف آخرش هنوز تازه بود: «اگر دیر رسیدم، تقصیر راه نبود؛ من دیر فهمیدم.» https://eitaa.com/uraltt
شعر من از تمامِ شهر یک نیمکت و چند خاطره برداشتم؛ سهمِ جهان از من فقط سکوتی بود که جا گذاشتم. سال‌ها گذشت و باران، آفتاب و زمستان از روی آن نوشته عبور کردند. فقط نیمکت می‌دانست بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت دروغ نمی‌گویند؛ فقط دیر برمی‌گردند، آن‌قدر دیر که دیگر کسی منتظرشان نیست. https://eitaa.com/mrxcollection/2946
شعر شب را شمردم، ستاره‌ها را نه. بعضی نورها برای شمردن نیستند؛ برای این‌اند که یادت بیندازند حتی تاریکی هم بی‌دلیل دوام نمی‌آورد. آخرِ کار فهمید آرامش، جایی نبوده که بشود پیدایش کرد؛ چیزی بوده که هر بار از ترسِ دیر رسیدن، کنارش جا گذاشته بود. https://eitaa.com/Velvet_Soul
شعر تابستان از پنجره آمد، با بوی گیلاس و صدای دورِ گنجشک‌ها. اما دلم هنوز زمستانی را زندگی می‌کرد که سال‌ها پیش تمام شده بود. هر عصر، دختر از یک مسیر تازه به خانه برمی‌گشت. نه برای اینکه راهش را گم کند، برای اینکه شاید یک روز، در یکی از همان کوچه‌های ناآشنا، نسخه‌ای از خودش را پیدا کند؛ دختری که هنوز از گل‌ها عکس می‌گرفت، به ابرها اسم می‌داد و باور داشت آدم‌ها همیشه برمی‌گردند. سال‌ها گذشت. او دیگر هیچ‌وقت آن دختر را پیدا نکرد. فقط فهمید... بعضی گم‌شده‌ها آدرس ندارند؛ زمان دارند. https://eitaa.com/springwind
شعر مرا به نامِ غروب صدا نزن؛ من سال‌هاست در امتدادِ شبی بی‌انتها قدم می‌زنم. اگر روزی ستاره‌ای از آسمان افتاد، گمان مبر که مُرده است؛ شاید فقط دلش برای زمین تنگ شده باشد. می‌گفتند در انتهای شهر، درختی هست که هر کس غمش را زیر آن بگذارد، سبک‌تر برمی‌گردد. سال‌ها بعد، همه فهمیدند درخت هیچ معجزه‌ای نداشته است. فقط آن‌قدر بزرگ بوده که غمِ آدم‌ها را بی‌قضاوت در سایه‌ی خودش نگه دارد. و شاید، آرامش، همین باشد؛ اینکه کسی، حتی اگر درختی خاموش باشد، بارِ دلت را برای لحظه‌ای به دوش بکشد. https://eitaa.com/Creepyy
شعر پرنده‌ای از شانه‌ی غروب بلند شد، بی‌آنکه بداند آسمان تا کجای تنهایی ادامه دارد. ماه، مثل چراغی که برای هیچ‌کس خاموش نمی‌شود، تمام شب را روی زخم ابرها قدم زد. و من... تمام عمرم را صرفِ یاد گرفتنِ پرواز کردم، غافل از اینکه بعضی آسمان‌ها فقط برای نگاه کردن‌اند. پسرک هر روز به آسمان نگاه می‌کرد. همه فکر می‌کردند آرزوی پرواز دارد. اما او فقط دنبال کسی می‌گشت که قول داده بود از آن سوی ابرها برگردد. https://t.me/parrvaz77