به خانه ی نیا و مایک رفتن آنها با مادرشان ماری زندگی میکردند،بچه ها به ماری سلام کردن و تصمیم گرفتن شب همانجا بخوابن.
ولیییی!این بازی یه قانون مهم داشت...
هنگام اجرای بازی افرادی از اتاق بازی ورود یا خروج نمیکنن🙅🏻♀️
بچه ها وسط بازی بودن که ماری در رو باز کرد:(بچه هاااا براتون خوراکی و میوه آوردم😋)
همه خندیدن گفتن این قانون الکی بود که یهو!
ماری کاسه ی تنقلات از دستش افتاد انگار تسخیر شده بود با چشمانی خونین گفت نباید قانون رو مسخره میکردید و حالا وقت انتقامه👹
و از حال رفت،فک بالا آورد،و تشنج کرد.
همه ترسیدن بردنش بیمارستان نیا و مایک رفتن فرم پر کنن لی لی و کای هم پوندن بیرون منتظر بودن.
همه فک میکرد یه اتفاق عادیه ولی همون لحظه پرستار
با نگرانی اومد و گفت.
___________
این داستان ادامه دارد...