در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت هشتم: جمهوری و منیریه [#روایت_جنگ] یکی از دلایلی که این ستون را
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت نهم:
میدان نبرد
[#روایت_جنگ]
از اول این هفته جمعیت تهران خیلی بیشتر شده، خیلیها از شهرستان برگشتهاند، خیابانها دوباره شلوغ شده و دوباره پشت ترافیک گیر میکنیم. کلا هم در این جنگ تهران مثل جنگ ۱۲روزه خلوت و خوشایند (از جهاتی) نشد. هفتهٔ آخر قبل عید بودن + بازگشایی ادارات + عادت به جنگ و احساس کمتر شدن خطر + ... از جمله دلایل این شلوغیست. به همین نسبت جمعیت کاروانهای خیابانی پرچمگردانی هم بیشتر شده. جمعیت میدانها را خوب نمیدانم چون من مدام میدانم را عوض میکنم.
۱۹. میدان نبرد
امشب رفتیم میدان نبرد، یکی از میدانهای تقریباً قدیمی در حوالی شرق تهران. در این میدان یک مسجد خیلی فعال باصفا و مهم به نام مسجد شهید بهشتی وجود دارد. یکی از دلنشینترین دعاهای ندبهای که شرکت کردهام سالها قبل یک صبح جمعهٔ ابدی در همینجا بود. از آنجا که این میدان به چهارراه نبرد (کوکاکولای سابق) نزدیک است، حدس زدم با توجه به جمعیت عظیم و باورنکردنی چهارراه، اینجا هم لابد مثل میدان سیزده آبان خلوت است؛ ولی جمعیت بسیار زیاد و پرشور و حال بود و کل میدان را فراگرفته بود. شاید وجود همین مسجد اینجا را تبدیل به یک قطب مستقل کرده، البته در کنار همان محلیت و مسکونیبودن منطقه.
امشب باران بسیار شدیدی میبارید و مردم زیر باران پرچم میگرداندند. و باز قبل از رسیدن به میدان فکر میکردم لابد باران شدید جمعیت را پراکنده یا منفعل میکند؛ ولی مردم نبرد داغتر و حواسجمعتر از این حرفها بودند. اولا خیلیها چتر داشتند و همین یعنی حواسجمع و با تجربه و با دقت دارند شرکت میکنند. ثانیاً باران اتفاقا یک حال معنوی و لطیف و عجیب به مراسم داده بود.
مخصوصاً وقت دعای فرج که شد، من از جلوی میدان از دل جمعیت تصمیم گرفتم بروم به انتهای میدان، یعنی در اقدامی انتحاری از رو به روی یک عالمه آدم در یک جمعیت فشرده رد بشوم! (که اگر پرچم بزرگم همراهم نبود کارم خیلی سخت میشد) این تصمیم به من یک فرصت استثنایی ناخواسته و اجباری داد تا چهرهها و چشمها را وقت دعا و باران ببینم؛ راستش تا به حال چنین چیزی ندیده بودم در زندگیم؛ یک عالمه چهرهٔ عجیب و بسیار ناب. کاش رویم میشد و فیلم میگرفتم از آنهمه اشک و تکانخوردن شانهها و مصممبودن چهرهها و قنوتهای عاشقانه و امام زمانی. و حس میکنم در این حال اتصال عجیب، بهجز درونیات مردم و شرایط کشور، نوحهخوانیِ لطیف باران هم تأثیر خودش را داشت.
نکتهٔ دیگر نام میدان بود، «میدان نبرد» یک اصطلاح نظامی هم هست، نوجوان بودم بازی رایانهایش را در فضای جنگ جهانی تجربه کرده بودم. و امشب میدان نبرد تهران واقعا میدان نبرد بود! میدان نبرد ارادهها و میدان نبرد سلاحه البکاء.
یک لحظه وسط دعا صورتم را برگرداندم؛ دیدم در میان باران و اشک و دعای مردم، مجسمهٔ وسط میدان، انگار نیروگرفته و نورگرفته از اراده و دعای جمعیت، جان گرفته بود و قهرمانانه گلولههای آتشینش را روانه میکرد به سمت اسرائیل!
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
📊 گزارش نظرسنجی
ایتا امکان نظرسنجی ندارد، ولی در بله یک نظرسنجی برگزار کردم برای اینکه بدانم چندنفر از خوانندگان صفحه الآن تهرانند: هرچقدر صبر میکنم رأیها بیشتر شوند و هربار چک میکنم، بهطرز عجیبی نسبت درصدها تغییر چندانی نمیکند. تا الآن با شرکت ۲۲۹ نفر، در این صفحه نسبت کسانی که الآن در تهرانند و کسانی که بیرون از تهران، دقیقا ۵۰-۵۰ برابر است. و این هم خوب است هم بد. خوب است برای کلیت صفحه، که خداراشکر صفحهام از نظر مخاطب وضعیت متعادلی دارد، بد است برای سیاستگذاری این میداننویسیهایم؛ که در نوع روایت، به هیچ سمتی نمیشود مایل شد و باید باز همین بینابین نوشت: هم طوری که به بیرون از تهرانیها گزارش آرامش بدهم و اشراف راهبردی هم طوری که به درون تهرانیها انگیزهٔ حضور بدهم و نکات کاربردی. چون بعضی وقتها این دو نوع نوشتن کاملاً برعکس هماند 😊.
همچنین تا اینجای کار درصدها (دستکم در میان مخاطبان این صفحه) نشان از این دارد که اکثر شهرستانیهای قبلاً مقیم تهران هم در وضعیت جنگی به شهر خودشان برگشتهاند و اکثر تهرانیها در تهران ماندهاند (یا از این شنبه این اکثریت به تهران برگشتهاند، چون نظرسنجی برای همین هفته است که تهران خیلی شلوغ شد). و ضمن ادای سلام و سپاس و احترام به هر چهارگروه، که وقت میگذارند و گزارشهای مرا میخوانند، یک سلام نظامی ویژه دارم به غیرتهرانیهایی که الآن مقیم تهرانند! 🇮🇷 مخصوصاً اگر برای دفاع از ایران ماندهاند. چه اینکه درست است که موشک دشمن به همه جا ناخنک میزند، ولی اولاً حجم اصلی آتش و اضطراب روی تهران است، ثانیاً اگر دشمن بخواهد با توطئه و فتنه یا با حماقت عظیم و بعیدِ واردکردن نیروی زمینی، کشور را تصرف کند محتملترین هدفش پایتخت است (و سپس جزایر کوچک).
اینجور نظرسنجیها اگر با مقیاسهای بزرگتر انجام شوند فواید جامعهشناسی هم دارند؛ ولی در این مقیاس بیشتر به کار همین صفحه و نهایتا به کار کسانی میآید که دنبال بررسی نوع مخاطب این صفحه هستند (مخاطبانی احتمالا توأمان دوستدار هنر و فرهنگ + مبارزه و اندیشه).
#روایت_جنگ
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
پیوستِ قسمت نهم میدانگردی #روایت_جنگ @FihMaFih
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت دهم:
میدان فردوسی
[#روایت_جنگ]
جمعه سروصداها خیلیخیلی شدید شد در تهران، ولی از اول هفته و همزمان با بازگشت خیلی از تهرانیها دو روز به طرز مشکوکی حجم آتش علیه تهران کم شد. با اینحال از پریشب حجم آتش دوباره خیلی زیاد شد، مخصوصاً در منطقهٔ شرق (بهویژه حوالی منطقهٔ سیزده و چهارده) که ما هستیم (البته هم در شمال هم غرب هم انفجار بود): پریشب+دیروز+دیشب+همین سحر. ظاهراً در موشکباران برق شهدا و حوالیاش تعداد شهیدان و جانبازان و صدمات کم نبوده (البته هیچ آمار دقیقی وجود ندارد و شایعه و خبر دستکم درمورد امور داخلی حسابی به هم آمیخته)؛ اما جالب توجه: افزایش و شدت هیجان و حضور میدانی مردم در همین مناطق امشب خیلی زیاد بود. هم چهارراه نبرد هم مخصوصاً میدان شهدا امشب که زخمیتر بود شلوغتر و شجاعتر بود؛ انگار این یک قاعدهٔ تکرارشوندهٔ ایرانی است: هرچه مرا بزنی، مصممتر و قویتر میشوم!
۲۰. میدان فردوسی
برایتان گفته بودم یکبار شبهای اول اشتباهی رفتم میدان فردوسی فکرکردم تجمع است و خبری نبود. بعد فهرست میدانهای اعلامشده برای تجمع را پیدا کردم و دیگر میدان اشتباهی نرفتم. ولی امشب وسط چندتا کار گیر افتاده بودم و دیروقت گذارم به فردوسی افتاد و با کمال تعجب دیدم میدان فردوسی هم تجمع است!
همانطور که خیلی خوب است ساعت تجمعها یکسان نباشد و هر میدانی مدل خودش را داشته باشد (مخصوصاً از نظر امنیتی)، همانطور که خوب است جنس کار و مراسم و طراحی تجمعها یکسان نباشد و هر تجمعی خلاقیت و خاصیت خودش را داشته باشد (مخصوصاً از نظر فرهنگی)؛ اینکه میدانها هم لزوما میدانهای اعلامشده نباشند از همهٔ نظرها خوب و زیبا است؛ هم نشان میدهد ماجرا چقدر خودجوش و مردمی است، هم محاسبات دشمن برای توطئههای احتمالی را خراب میکند.
میدان فردوسی حدوداً صدسال عمر دارد، مربوط به عصر پهلوی اول است، نزدیک به سفارتخانههای مهم است، بهویژه سفارت انگلیس. در تاریخ خودش شاهد انبوهی تظاهرات ضداستعماری بوده، از جمله تظاهرات مهم تیر ۱۳۳۰ علیه وادادگی پهلوی و توطئهٔ آمریکا و انگلیس برای تصاحب نفت ایران، همچنین تظاهرات ۳۰تیر ۱۳۳۱ و نیز انبوهی از تظاهرات ضدپهلوی در ایام انقلاب (و ضد آمریکا پس از انقلاب). شاید علت این امر وضعیت تناقضآمیز این میدان برای حکومت پهلوی بوده که نمادی از کل وضعیت این حکومت در قبال ایرانگراییست. فردوسی یک میدان پهلویساز است و از جمله کنشهای ایرانگرایی پهلوی؛ ولی چون این کنشها همه روبنایی و نمایشی بوده، ایجاد تناقض میکرده؛ اگر فردوسی را علم میکنی خب فردوسی یعنی شعرهای شاهنامه و ایراندوستی حقیقی و یعنی زیر بار زور بیگانهنرفتن؛ که این آخری با ذات پهلوی که رژیمی بیگانهساز بود در تناقض بود؛ این بود که تظاهرات ضد بیگانه و ضد پهلوی ۱۳۳۰ درست در همین میدان نوساز و پهلوسساز آنزمان شکل گرفت.
دیشب با اینکه آخر شب بود، میدان فردوسی هنوز شلوغ بود و پرشور بود، تبدیلشده بود به یکی از ایستگاههای کاروانهای خودرویی، هم برای توقف و انرژیگرفتن هم انگار برای شروع. یک عالمه پرچم ایران دست پیادهها بود و یک عالمه پرچم ایران دست سوارهها. مجسمهٔ فردوسی زیبای ساختهشده توسط مرحوم ابوالحسن صدیقی در وسط میدان، امشب پدربزرگی بود که از بودن کنار نوههایش خوشحال بود. این میدان با این اسم، با این هویت، با این مجسمه و با این تاریخ، بیش از اینها و بهتر از اینها هم استعداد تجمعات ملی میهنی و ضد بیگانه را دارد.
در جوش و خروش پرچمها و ایایرانها، امشب میدانفردوسی، واقعا میدانِ فردوسی بود.
@FihMaFih
🔻 تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
حقش بود شهادت،
دانشمند #شهید_دکتر_علی_لاریجانی
پس از شهادت شخصیتی و آبرویی توسط دو گروه بزرگ منافقان و جاهلان وطنی،
پس از ظلمی که شورای نگهبان به او کرد (با هلدادن یکی از همین جریانهای نفاق و تندروی و تعصب) و صبر او بر این ظلم به احترام قانون و مردم،
پس از اینکه در جنگ دوازدهروزه که خیلی از مدعیان ترسیده بودند و اینگوشه و آنگوشه خزیده، شجاعانه و سلحشورانه به میدان آمد تا به جای وطن و به جای رهبر، خودش سیبل شود در چشم دشمن،
پس از عمری عشق به معنویات و عرفان و اخلاق و آیین و وطن،
پس از سالها مدیریت عالی هر بخشی که در دستش بود {از صداوسیما که تنها عصر طلاییاش دوران مدیریت او بود، تا ریاست مجلس (که یکی از مهمترین دورههای اقتدار مجلس بود)، تا نمایندگی ویژه رهبری در امور چین تا این آخری دوران کوتاه اما بسیار پرافتخار شورای عالی امنیت ملی}،
پس از عمری جنگیدن در راه وطن در جبهههای مختلف،
پس از سرکوبها و تحقیرهای پیدرپی دشمنان وطن با هر سخنرانی مقتدرانه و هوشمندانهاش،
پس از عمری دوستی خالصانه و صادقانه و عشق به رهبری،
پس از اینکه وقتی چندروز پیش جایزه دهمیلیوندلاری برای لو دادنش دادند، نوشت: إنی لا اری الموت الا السعادة ولا الحیاة مع الظالمین الا برما،
پس از دیدن داغ رهبر شهید و تاب نیاوردن دوری او...
برعکس من و امثال من، مدعیان بیعملی که «زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم».
شهادت حق کسی است که به درد میخورد.
شهادت سرنوشت کسیست که با عملش یاری ولی کرده.
شهادت طبق اعتقاد شیعیان اتفاقی نیست، سهم منافق و جاهل و تنبل نیست، به قول رهبر شهیدمان پاداش مجاهده است.
تا ابد نفرین بر وطنفروشان،
تا ابد نفرین بر دمتکاندهندگان به بیگانگانِ مهاجم،
تا ابد شرم بر جاهلان و زبانبهتهمتگشودگان،
تا ابد حسرت بر قدرناشناسان و ناسپاسان،
و تا ابد سلام خدا بر شهید دانشمند، فلسفهدان پرهیزگار، سیاستمدار با اخلاق، ایرانی با شرف و مسلمان مجاهد، دکتر علی اردشیر لاریجانی؛ و فرزند مرتضایش که همنام پدربزرگ شهید خود (شهید مطهری) بود و سرانجام هممقام و هممرامش شد. و حسن اولئک رفیقا.
ره نه این است، ره آغشتهٔ ما افتاده است
از ازل تا به ابد کشتهٔ ما افتاده است
تا ابد و تا ابد مرگ بر آمریکا، اسرائیل و انگلیس خبیث.
کمترین تاوان تمام این خونهای پاک، محو لکهٔ ننگ رژیم کثیف کودککش از دامن زمین است.
#روایت_جنگ
@FihMaFih
🚩 بندهٔ خدا
(به احترام فرماندهٔ شجاع و دانشمند شهید
#شهید_دکتر_علی_لاریجانی)
چیست غایت عرفان؟ «جان به عشق فرسودن
از تمام عنوانها "بندهٔ خدا" بودن»
قلهٔ وطنخواهی چیست ای وطنخواهان؟
«در مصاف بیگانه لحظهای نیاسودن»
چیست اعتلای شرف؟ «در مسیر دین و وطن
از کسی نترسیدن، تن به مرگ آمودن»
در نهایت معنا، چیست معنی تقوا؟
«با هرآنچه غیر خدا، خویش را نیالودن»
چیست معنی اخلاص، ای گروه عام و خاص؟
«از ریا و شوق و هراس جان خویش پالودن»
چیست عشق و وای از عشق؟ «با طلوع مرگی سرخ
راه کهکشانها را در دقیقه پیمودن
با علی سفر کردن، با علی خطر کردن
روزهدار مثل علی، بالِ عشق بگشودن
با علی به راه و مرام، با علی به -حتی- نام
بی علی به عمر خویش ساعتی نیفزودن
زیربار تهمتها، یار مرتضی بودن
در مسیر خون خدا، سر به آسمان سودن»
#حسن_صنوبری
#روایت_جنگ
#شعر
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت دهم: میدان فردوسی [#روایت_جنگ] جمعه سروصداها خیلیخیلی شدید شد
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت یازدهم:
نظامآباد، هروی، شهرک غرب، آهنگ، بهارستان و...
(صفحه ۱/۲)
[ #روایت_جنگ ]
دیشب تهران یک رزمایش عظیم مردمی برگزار کرد و دستکم تا مدتها یکی از مهمترین فرصتهای دشمن برای تهدید پایتخت را نابود. دیشب با پشتیبانی طبیعی چهارشنبهسوری یک فرصت فوقالعاده برای اسرائیل و وطنفروشان و یک وضعیت خطرناک برای تهران بود، ولی همین فرصت و وضعیت و عملکرد طرفین نشان داد، وطنفروشان هم در کمیت هم در شهامت در پایینترین حد ممکن و ایرانیان و هواداران تهرانی یا تهراننشین وطن در بیشترین حد ممکناند.
فهرست میادین اعلامشده برای دیشب تقریباً سه برابر فهرست قبلی بود. ما سه تا میدان را میخواستیم برویم، ولی در مسیر جاهای دیگر را هم دیدیم، مثلا میدان بهارستان و زیر پل آهنگ، که هیچکدام جزو اعلامشدههای ایندفعه هم نبودند ولی مردم جمع شده بودند و مخصوصاً دومی خیلی شلوغ و پرانرژی بود. چندبار از میدان خراسان رد شدیم و واقعاً واقعاً قیامت بود. در جاهای مختلف صدای انفجار و پدافند میشنیدیم، اما جایی که قطع نمیشد محدودهٔ میدان خراسان بود و عجیب که جمعیت مردم هم هربار رد شدیم پرشور و حماسی بود. این منطقه یک منطقه بهشتی است.
کلا یک نکته از روز قبل از چهارشنبهسوری و بهویژه در همین شب محسوس بود: صدای انفجار و پدافند هرچه به سمت جنوب شرق میرفتیم بیشتر و هرچه به سمت شمال غرب میرفتیم کمتر میشد. انگار آمریکاییها و صهیونیستها با ایجاد ترس و اضطراب مرگ برای نقاطی خاص و با پرهیز از بمباران برای نقاطی دیگر سعی میکردند به گروهی بفهمانند از خانه بیرون نیایید برای دفاع از میهن و به گروهی دیگر اطمینان خاطر بدهند از خانه بیرون بیایید برای سیاهیلشکر تروریستها شدن. ولی عملا ماجرا برعکس شد:
آنها که نباید میآمدند آمدند و پرشور هم و آنانکه که باید میآمدند نه!
۲۰. چهارراه نظامآباد
نظامآباد از محلههای نهچندان قدیمی محدوده شرق تهران است. در تهران قدیم جزو شهر نبوده. در زمان پهلوی (مخصوصاً دوم) کمکم به شهر اضافه میشود. ظاهراً املاک شاهزادههای قاجاری بوده که توسط یک ارتشبد در دوران رضاخان تصاحب میشود و بعد او به کارگران مهاجر میفروشدشان. نظامآباد منطقهای است مربوط به پیشینههای سخت و مردمی سخت. هم خوبهایشان سفت و سختاند هم بدهایشان. هم روی بامعرفتهایشان میشود حساب کرد هم از خلافکارهایشان باید حساب برد. هم انقلابیها، میهنپرستها و شهیدان بسیار قدرتمندی مثل شهید محسن وزوایی.
پرجمعیتترین میدان جدیدی که دیشب رفتیم همین چهارراه نظامآباد بود. گفته بودند زود بیایید و غروب آنجا بودیم. افطار را قبل از رسیدن به چهارراه خوردیم. رسیدیم دیدیدم یک تجمع عظیم خانوادگی است. حجم وسیعی از آن چهارراه بزرگ موکت شده بود. نور محیط زیاد نبود و مردم دستهدسته زیر آسمان پرستاره یا نماز میخواندند یا افطار میکردند. اکثراً از خانه آورده بودند ولی مختصر. اما چای و خرما و گمانم چیزی مثل شله زرد یا آش هم در گوشههایی میدان توزیع میشد. یک گوشهٔ میدان ساختمانی عظیم موشک خورده بود. صدای پدافند و خردهانفجارهایی در حوالی میدان قطع نمیشد. همچنین صدای بازی و سروصدای بچهها. جمعیت اینجا فوقالعاده زیاد بود، مثل یک لشکر یا گردان. کلا یک حال عجیبی در این چهارراه بود که جای دیگری ندیدم، یک لطافت عجیب و یک حس معنوی و حتی عاشقانه. حالوهوای شب گذشتهٔ نظامآباد مثل حالوهوایی بود که از رزمندههای جنگ ۸ساله شب قبل از عملیات تعریف میکنند.
۲۱. میدان هروی
محلهٔ هروی تقریباً از محلههای قدیمی تهران و مربوط به شمال شرق است. در گذشته البته از دهات حاشیهٔ تهران بوده (حسینآباد و مبارکآباد) ولی بعداً جزو بالاشهر تهران میشود. اینجا تصورم این بود که جمعیت باید کم و کمرمق باشد. ولی جمعیت هم زیاد بود هم پرجوشوخروش و پرانرژی. به تعداد جمعیت نظامآباد نبود ولی شور و هیجان و نظم و انسجامشان بیشتر بود. اکثریت قاطع پرچم داشتند، و صرفاً با پخش نوحههای استودیویی (مثل الله اکبر طاهری) همه با هیجان و شدت و جدیت هم همخوانی میکردند هم پرچمگردانی. هیچجا مثل هروی پرچمگردانی تا اینحد بهم نچسبید. پرچمگردانی در هروی، حس حماسی سینهزنیهای قدیم هیئتهای قدیم تهرانی را داشت. چقدر این مردم محکم و جدی و بانشاط و پایه بودند. هیچ آدم تنبل و شلوولی آنجا نبود.
[ادامه 👇🏼]
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت یازدهم: نظامآباد، هروی، شهرک غرب، آهنگ، بهارستان و... (صفحه ۱/۲)
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت یازدهم:
نظامآباد، هروی، شهرک غرب، آهنگ، بهارستان و...
(صفحه ۲/۲)
[ #روایت_جنگ ]
۲۲. میدان صنعت
خب میرسیم به بخش سخت ماجرا! کلا بخشهای غربی تهران برای من خیلی سخت است! واقعا اگر احساس وظیفه نکنم پایم را در غرب نمیگذارم. شاید من اصلا صلاحیت نداشته باشم این بخش را روایت کنم، ولی خب چه میشود کرد: شهرک غرب (که اهالیاش جسارت بنده را ببخشند) به دریافت من یکی از بیروحترین و بیهویتترین مناطق تهران است. تقریباً میشود گفت هیچ اثر تاریخی، اصیل، هنری یا هویتی در این منطقه وجود ندارد. هیچ هویت بومی و انسانی خاصی هم. بعد از انقلاب سعی شد اسمش عوض شود به «شهرک قدس» ولی اگر موفق شده باشند هم این اسم فعلا بیمسماست! در روزگاری دور اینجا یک روستای کوچک بوده (خوردین)، بعد معماران و ثروتمندان پهلوی تصمیم میگیرند روستا را ویران کنند و با کمک خارجیها در اینجا برای ثروتمندان یک شهرک شبیه غربیها درست کنند، با انبوهسازی و مرتفعسازیهای یکشکل و یکسان. طبیعتاً از کوزه همان برون تراود که در اوست! إلا ما رحم ربی!
میدان صنعت یکی از مهمترین و بزرگترین میدانهای شهرک غرب و کلا شمال غرب تهران است. من اصلا فکر نمیکردم اینجا تجمعی شکل بگیرد. اما بالاخره به همت اهالی تجمعی شکل گرفته بود. و عجیب اینکه در سرمای شهرک غرب برنامههای تجمع هم سرد بود! و نامتناسب فضا. ما دو بخشش را دیدیم: اول یک سخنرانی طولانی و بعد یک شعرخوانی طولانی! دو فرمی که خودبهخود سردند. اما چه سخنرانی و چه شعرخوانیای؟ کاملا دور از مخاطبشناسی شهرک غرب: سخنران آقای بیژن نوباوه وطن بود که داشت با تندترین حالت ممکن حرفهای انقلابیاش را میزد و شاعر به مدل مرحوم آقاسی داشت شعر میخواند! نمیگویم شهر و صحبتها بد بودند ولی انگار هیچ چیز این برنامه به تناسب منطقهاش چیدهنشده بود.جدا از اینکه سخنران و مداح کنش کمی را از مخاطب میگرفتند. شاید هم بخشهای دیگر برنامه بهتر بوده که ما ندیدیم. از طرفی کل جمعیت در یک گوشه محصور بود و پشت به خیابان. یعنی باید دقت میکردی میفهمیدی تجمعی هست! در هر صورت در چنان منطقهای نفس برپایی تجمع هم صدآفرین دارد هم بسیار دشوار است. امیدوارم برنامههایشان به مرور بهتر شود؛ یعنی: گرمتر، متناسبتر و رو به مردمتر و موثرتر.
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت یازدهم: نظامآباد، هروی، شهرک غرب، آهنگ، بهارستان و... (صفحه ۲/۲)
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت دوازدهم:
میدان الغدیر
(صفحه ۱/۲)
[ #روایت_جنگ ]
از بعد از چهارشنبهسوری و بهویژه بعد از پاسخ محکم ایران در زدن نفتیجات پنج مستعمرهٔ آمریکا در منطقه، حجم آتش روی تهران خیلی به نسبت قبل کمتر شده. نمیگویم هیچ خبری نیست، ولی محسوس است تفاوت.
۲۳. میدان الغدیر
میدان الغدیر حد فاصل دو محلهٔ تقریباً جدید شمال شرق تهران است، یعنی علم و صنعت و شمیران نو. این هردو قبلاً از زمینهای بایر اطراف نارمک بودند و خود نارمک هم قبلا ده نارمک بوده. یعنی همه خارج از تهران قدیم. ولی بالاخره شرق است! و شرق گرمای خودش را دارد.
با اینکه «بیان» اعلام تعطیلی کرده و من هم دیگر دلم نیست بهش سر بزنم، صبح اتفاقی رفتم سر زدم و دیدم یک کامنت تازه ثبتشده، بزرگواری گفته بود میداننویسیها را میخواند و پیشنهاد داده بود به میدان الغدیر سر بزنم. گفتم این آدم پیشنهادش ارزش دارد چون همت دارد. من آیدی در کانال نگذاشتهام، بعد این آدم همت کرده و رفته توی وبلاگ، آنهم وبلاگ تعطیلشده و نظرش را نوشته. این شد که علیرغم اینکه شمال شرقهایم را رفته بودم و هوسم به جنوب بود و احساس وظیفهام به غرب، باز راهی شرق دور شدم! یا همان شرق شمال!
این میزان نظم و تشکل و برنامهداشتن و حواسجمعی که در میدان الغدیر دیدم را کمتر جایی دیدم. مردم در میدان بودند، میدانی که بزرگ نبود و فلکهوار و شلوغ بود، اما ماشینها هم در حرکت بودند؛ چطوری؟ یک جمعیت متمرکز در بخش مرکزی و بلندای میدان بودند، یک حلقهٔ بزرگ و منظم دور مسیر، یعنی ماشینها از وسطشان به راحتی عبور میکردند. کنج میدان هم چای و بساط. قشنگ میتوانستی سه لایهٔ متفاوت را تشخیص بدهی با درجهبندی:
۱. میخواهی کلا در جریان باشی، لایهٔ سوم چایت را بنوش.
۲. میخواهی بیشتر در جریان باشی، لایهٔ دوم پرچم تکان بده.
۳. میخواهی کاملا در جریان باشی، بیا وسط و فریاد بزن و تعامل کن.
هر سه لایه را برای مدتی توقف کردم.
لایهٔ سوم، در همان بد ورود یک آقایی آمد سمتمان، یک کیسهٔ بزرگ دستش بود گفت اگر لیوان چای یا زبالهٔ دیگری دارید لطفاً بیاندازید این تو، کیف کردم از این نظم و نظافت و حواسجمعی. رفتم جای چای را پیدا کردم و چه چای حسابیای بود.
فکر میکنم همین لایه بودیم که صدای انفجاری از دور و همچنین صداهای پدافند آمد و مردم برخلاف روزهای اول چندان هم واکنشی نشان ندادند؛ انگار عادی شده برای تهرانیها.
لایهٔ دوم مدتی ایستادم به پرچمگردانی و مشت بر سقف فلک کوبیدن، پیرمرد خیلی پیر، نحیف و عجیبی را دیدم، که پرچم کوچکش را رو به جمعیت میچرخاند؛ وقتی زمان شروع تکبیرها شد، رو به جمعیت دستهایش را گرفت و اشاره کرد بیایید جلو همه، بیایید! عین عین میاندارهای پیر قدیمِ هیئتهای قدیمی بود رفتارش، توضیحش سخت است، خیلی عجیب و جالب و شیرین بود، میانداری برای پرچمگردانی!
[ ادامه 👇🏽 ]
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت دوازدهم: میدان الغدیر (صفحه ۱/۲) [ #روایت_جنگ ] از بعد از چهارشن
🔻 #روایت_تهران : میدانگردی، قسمت دوازدهم:
میدان الغدیر
(صفحه ۲/۲)
[ #روایت_جنگ ]
لایهٔ اول، در حلقهٔ مرکزی، حول یک قلب فلزی بزرگ که نماد میدان بود (و نفهمیدم چه ربطی به اسم میدان داشت) باز دو لایه را میدیدیم، یک لایه جلوی قلب، برنامهٔ اصلی، با حضور سخنرانان و خوانندگان و شعاردهندگان، یک لایه پشت قلب، انبوه کودکان و خانمها. اینجا اولین میدانی بود که میدیدم میزهای تخصصی برای نقاشی و تعامل و سرگرمی بچهها وجود دارد و یک عالمه بچه با هم داشتند آنجا میگفتند و میخندیدند و بازی و نقاشی میکردند. نقاشیها خیلیهایشان همانجا به مصرف تبلیغاتی هم میرسید.
وسط بچهها بودم که یکهو شروع کردند با هیجان و کنجکاوی داد و بیداد: «موشکه!» «نه بابا جنگنده است!» «نه این پهباده که چراغ داره!»؛ چشمم را انداختم توی آسمان خدا و دیدم راست میگفتند یکچیزی بود آنجا، منم نمیدانستم چی بود، نور قرمز رنگی داشت و با آرامی از غرب به شرق حرکت میکرد. فقط بچهها حواسشان بهش بود. بزرگترها حواسشان نبود.
یک عالمه خانم هم در این محدودهٔ پشت قلب داشتند با هم حرف میزدند و تره هم برای سخنان مهم سخنرانان خورد نمیکردند؛ طوری نشسته بودند انگار پارک است، و انگار همان مردم دهه شصتاند که توی کوچه همه هم را میشناسند و مینشینند صحبت میکنند.
اینطرف قلب فلزی همه چیز منظم و با قاعده بود، حسابی برنامه داشتند و همه هم متنوع. اول که ما رسیدیم همه شروع کردند الله اکبر و پرچمگردانی با شور و نشاط و هیجان. بعد یک روحانی آمد صحبت کرد، خیلی ملایم، انگار نماز جمعهٔ یک روستا در سال ۸۶ یا ۷۴ باشد. اما بعدش گل مراسم یک دریادار یا خلاصه سنوسالدار و درجهدار نیروی دریایی ارتش آمد، برای یادکرد و خواندن روضهٔ دوستان شهیدش در ناو دنا، روضهای همه فریاد و خشم و حماسه و قدرت؛ ولی من با همین حماسهاش هم گریستم خیلی. اینجا برایم حتی شاید بیشتر از روز تشییعشان حق مظلومیت و اندوهشان ادا شد؛ مثل آنشب در میدان خراسان که حق اندوه کودکان مینابی تا حدی برایم ادا شد. ولی برعکس من مردم همه انرژی و حماسه و قدرت میگرفتند از صحبتهای آتشین افسر سالخورده.
این دوتا شعار را مردم یکپارچه پشت سر هم میدادند:
«ارتشی قهرمان!
تشکر تشکر»
و
«ارتشی قهرمان!
انتقام انتقام!»
یک جای دیگر که بغضم ترکید، یک پسربچهٔ خیلی کوچک، شاید هفتساله با یک سینی آب یا چای یا شربت برای تشکر از حس حماسی دریادار آمد که پلهها بیاید بالا و سینی را تعارف کند، مسئولان رویداد برایش توضیح دادند نمیشود وقت سخنرانی برود چیزی تعارف کند، پسربچه قبول کرد و با یک مدل تلوخوردنی سینیبهدست آمد از جلوی من رد شد، ولی نرفت پایین، رفت جلوی سن اصلی، درست روبروی دریادار، با دقت میدیدمش، کمی لپ داشت، پیراهنش گشاد بود، عینکی بود، نمرهٔ عینکش بالا بود، عینکش بند داشت، رسید جلوی آقای ارتشی، صورتش به کفش تمیز و براق سخنران ارتشی میرسید، سخنران به جلو نگاه میکرد و قطعا نمیدیدش، با اینحال پسربچه زورش را زد، قدش را کشید و سینی آب یا چای یا شربتش را چند لحظه بلند کرد و به طرف امیر گرفت، به نشانهٔ تعارف، زود هم تسلیم شد، انگار دریادار دیده باشدش و گفته باشد ممنون میل ندارم، سرش را انداخت پایین و رفت از صحنه بیرون... اما چند لحظه قبلش، همان لحظه که آخرین تلاش بیفایدهاش را کرد، زدم زیر گریه، چون یکلحظه حس کردم او خود خود «میکائیل میردورقی» است؛ با همان لپ، همان نمرهٔ چشم، همان پیراهن گشاد روز آخر، همان بند عینک، و این شربتها یا آبها یا هرچی را هم از همان قمقمهٔ خندهدارش ریخته برای امیر، از بهشت آمده که تشکر کند و بگوید دمت گرم آقای نظامی مسن که جانت را کف دستت گرفتی آمدی میدان الغدیر داری فریاد میزنی برای خونخواهی ما بچهها و به این مردم میگویی: «این سرباز شما به نمایندگی از دیگر نیروهای نظامی دست شما را میبوسد و میگوید مردم شجاع ایران!به خدا جبههٔ اصلی همین میدانهایی است که شما میآیید».
@FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻بهار زخمی الا بهاری که سوگواری! بگو که سال دگر چه باشد؟ تو تازهبرگا اگر چنینی، خزانِ بیبرگوبر
یکی از دو بهاریهٔ پارسالم این غزلقصیده بود.
گاهی شعر از آینده خبر میدهد، و دقیقتر از خبر و خرد و محاسبات عقلی، آنچه پیش روست را میبیند و میگوید.
عید نو و سال نو
بر همهٔ عاشقان و داغداران وطن فرخنده ✌🏽
و بر تمام لالههای شهید و عزیزانشان مبارک🌷