eitaa logo
در آن نیامده ایام
456 دنبال‌کننده
190 عکس
44 ویدیو
8 فایل
«گرچه وصالش نه به کوشش دهند» در بله هم با همین نشانی: FihMaFih
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما حقش بود شهادت، دانشمند پس از شهادت شخصیتی و آبرویی توسط دو گروه بزرگ منافقان و جاهلان وطنی، پس از ظلمی که شورای نگهبان به او کرد (با هل‌دادن یکی از همین جریان‌های نفاق و تندروی و تعصب) و صبر او بر این ظلم به احترام قانون و مردم، پس از اینکه در جنگ دوازده‌روزه که خیلی از مدعیان ترسیده بودند و این‌گوشه و آن‌گوشه خزیده، شجاعانه و سلحشورانه به میدان آمد تا به جای وطن و به جای رهبر، خودش سیبل شود در چشم دشمن، پس از عمری عشق به معنویات و عرفان و اخلاق و آیین و وطن، پس از سال‌ها مدیریت عالی هر بخشی که در دستش بود {از صداوسیما که تنها عصر طلایی‌اش دوران مدیریت او بود، تا ریاست مجلس (که یکی از مهم‌ترین دوره‌های اقتدار مجلس بود)، تا نمایندگی ویژه رهبری در امور چین تا این آخری دوران کوتاه اما بسیار پرافتخار شورای عالی امنیت ملی}، پس از عمری جنگیدن در راه وطن در جبهه‌های مختلف، پس از سرکوب‌ها و تحقیرهای پی‌درپی دشمنان وطن با هر سخنرانی مقتدرانه و هوشمندانه‌اش، پس از عمری دوستی خالصانه و صادقانه و عشق به رهبری، پس از اینکه وقتی چندروز پیش جایزه ده‌میلیون‌دلاری برای لو دادنش دادند، نوشت: إنی لا اری الموت الا السعادة ولا الحیاة مع الظالمین الا برما، پس از دیدن داغ رهبر شهید و تاب نیاوردن دوری او... برعکس من و امثال من، مدعیان بی‌عملی که «زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم». شهادت حق کسی است که به درد می‌خورد. شهادت سرنوشت کسی‌ست که با عملش یاری ولی کرده. شهادت طبق اعتقاد شیعیان اتفاقی نیست، سهم منافق و جاهل و تنبل نیست، به قول رهبر شهیدمان پاداش مجاهده است. تا ابد نفرین بر وطن‌فروشان، تا ابد نفرین بر دم‌تکان‌دهندگان به بیگانگانِ مهاجم، تا ابد شرم بر جاهلان و زبان‌به‌تهمت‌گشودگان، تا ابد حسرت بر قدرناشناسان و ناسپاسان، و تا ابد سلام خدا بر شهید دانشمند، فلسفه‌دان پرهیزگار، سیاست‌مدار با اخلاق، ایرانی با شرف و مسلمان مجاهد، دکتر علی اردشیر لاریجانی؛ و فرزند مرتضایش که هم‌نام پدربزرگ شهید خود (شهید مطهری) بود و سرانجام هم‌مقام و هم‌مرامش شد. و حسن اولئک رفیقا. ره نه این است، ره آغشتهٔ ما افتاده است از ازل تا به ابد کشتهٔ ما افتاده است تا ابد و تا ابد مرگ بر آمریکا، اسرائیل و انگلیس خبیث. کم‌ترین تاوان تمام این خون‌های پاک، محو لکهٔ ننگ رژیم کثیف کودک‌کش از دامن زمین است. @FihMaFih
🚩 بندهٔ خدا (به احترام فرماندهٔ شجاع و دانشمند شهید ) چیست غایت عرفان؟ «جان به عشق فرسودن از تمام عنوان‌ها "بندهٔ خدا" بودن» قلهٔ وطن‌خواهی چیست ای وطن‌خواهان؟ «در مصاف بیگانه لحظه‌ای نیاسودن» چیست اعتلای شرف؟ «در مسیر دین و وطن از کسی نترسیدن، تن به مرگ آمودن» در نهایت معنا، چیست معنی تقوا؟ «با هرآنچه غیر خدا، خویش را نیالودن» چیست معنی اخلاص، ای گروه عام و خاص؟ «از ریا و شوق و هراس جان خویش پالودن» چیست عشق و وای از عشق؟ «با طلوع مرگی سرخ راه کهکشان‌ها را در دقیقه پیمودن با علی سفر کردن، با علی خطر کردن روزه‌دار مثل علی، بالِ عشق بگشودن با علی به راه و مرام، با علی به -حتی- نام بی علی به عمر خویش ساعتی نیفزودن زیربار تهمت‌ها، یار مرتضی بودن در مسیر خون خدا، سر به آسمان سودن» @FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت دهم: میدان فردوسی ‌ [#روایت_جنگ] ‌ جمعه سروصداها خیلی‌خیلی شدید شد
🔻 : میدان‌گردی، قسمت یازدهم: نظام‌آباد، هروی، شهرک غرب، آهنگ، بهارستان و... (صفحه ۱/۲) [ ] دیشب تهران یک رزمایش عظیم مردمی برگزار کرد و دست‌کم تا مدت‌ها یکی از مهم‌ترین فرصت‌های دشمن برای تهدید پایتخت را نابود. دیشب با پشتیبانی طبیعی چهارشنبه‌سوری یک فرصت فوق‌العاده برای اسرائیل و وطن‌فروشان و یک وضعیت خطرناک برای تهران بود، ولی همین فرصت و وضعیت و عملکرد طرفین نشان داد، وطن‌فروشان هم در کمیت هم در شهامت در پایین‌ترین حد ممکن و ایرانیان و هواداران تهرانی یا تهران‌نشین وطن در بیشترین حد ممکن‌اند. فهرست میادین اعلام‌شده برای دیشب تقریباً سه برابر فهرست قبلی بود. ما سه تا میدان را می‌خواستیم برویم، ولی در مسیر جاهای دیگر را هم دیدیم، مثلا میدان بهارستان و زیر پل آهنگ، که هیچ‌کدام جزو اعلام‌شده‌های ایندفعه هم نبودند ولی مردم جمع شده بودند و مخصوصاً دومی خیلی شلوغ و پرانرژی بود. چندبار از میدان خراسان رد شدیم و واقعاً واقعاً قیامت بود. در جاهای مختلف صدای انفجار و پدافند می‌شنیدیم، اما جایی که قطع نمی‌شد محدودهٔ میدان خراسان بود و عجیب که جمعیت مردم هم هربار رد شدیم پرشور و حماسی بود. این منطقه یک منطقه بهشتی است. کلا یک نکته از روز قبل از چهارشنبه‌سوری و به‌ویژه در همین شب محسوس بود: صدای انفجار و پدافند هرچه به سمت جنوب شرق می‌رفتیم بیشتر و هرچه به سمت شمال غرب می‌رفتیم کمتر می‌شد. انگار آمریکایی‌ها و صهیونیست‌ها با ایجاد ترس و اضطراب مرگ برای نقاطی خاص و با پرهیز از بمباران برای نقاطی دیگر سعی می‌کردند به گروهی بفهمانند از خانه بیرون نیایید برای دفاع از میهن و به گروهی دیگر اطمینان خاطر بدهند از خانه بیرون بیایید برای سیاهی‌لشکر تروریست‌ها شدن. ولی عملا ماجرا برعکس شد: آن‌ها که نباید می‌آمدند آمدند و پرشور هم و آنانکه که باید می‌آمدند نه! ‌ ۲۰. چهارراه نظام‌آباد نظام‌آباد از محله‌های نه‌چندان قدیمی محدوده شرق تهران است. در تهران قدیم جزو شهر نبوده. در زمان پهلوی (مخصوصاً دوم) کم‌کم به شهر اضافه می‌شود. ظاهراً املاک شاهزاده‌های قاجاری بوده که توسط یک ارتشبد در دوران رضاخان تصاحب می‌شود و بعد او به کارگران مهاجر می‌فروشدشان. نظام‌آباد منطقه‌ای است مربوط به پیشینه‌های سخت و مردمی سخت. هم خوب‌هایشان سفت و سخت‌اند هم بدهایشان. هم روی بامعرفت‌هایشان می‌شود حساب کرد هم از خلاف‌کارهایشان باید حساب برد. هم انقلابی‌ها، میهن‌پرست‌ها و شهیدان بسیار قدرتمندی مثل شهید محسن وزوایی. پرجمعیت‌ترین میدان جدیدی که دیشب رفتیم همین چهارراه نظام‌آباد بود. گفته بودند زود بیایید و غروب آنجا بودیم. افطار را قبل از رسیدن به چهارراه خوردیم. رسیدیم دیدیدم یک تجمع عظیم خانوادگی است. حجم وسیعی از آن چهارراه بزرگ موکت شده بود. نور محیط زیاد نبود و مردم دسته‌دسته زیر آسمان پرستاره یا نماز می‌خواندند یا افطار می‌کردند. اکثراً از خانه آورده بودند ولی مختصر. اما چای و خرما و گمانم چیزی مثل شله زرد یا آش هم در گوشه‌هایی میدان توزیع می‌شد. یک گوشهٔ میدان ساختمانی عظیم موشک خورده بود. صدای پدافند و خرده‌انفجارهایی در حوالی میدان قطع نمی‌شد. همچنین صدای بازی و سروصدای بچه‌ها. جمعیت اینجا فوق‌العاده زیاد بود، مثل یک لشکر یا گردان. کلا یک حال عجیبی در این چهارراه بود که جای دیگری ندیدم، یک لطافت عجیب و یک حس معنوی و‌ حتی عاشقانه.‌ حال‌وهوای شب گذشتهٔ نظام‌آباد مثل حال‌وهوایی بود که از رزمنده‌های جنگ ۸ساله شب قبل از عملیات تعریف می‌کنند. ۲۱. میدان هروی محلهٔ هروی تقریباً از محله‌های قدیمی تهران و مربوط به شمال شرق است. در گذشته البته از دهات حاشیهٔ تهران بوده (حسین‌آباد و مبارک‌آباد) ولی بعداً جزو بالاشهر تهران می‌شود. اینجا تصورم این بود که جمعیت باید کم و کم‌رمق باشد. ولی جمعیت هم زیاد بود هم پرجوش‌و‌خروش و پرانرژی. به تعداد جمعیت نظام‌آباد نبود ولی شور و هیجان و نظم و انسجامشان بیشتر بود. اکثریت قاطع پرچم داشتند، و صرفاً با پخش نوحه‌های استودیویی (مثل الله اکبر طاهری) همه با هیجان و شدت و جدیت هم هم‌خوانی می‌کردند هم پرچم‌گردانی. هیچ‌جا مثل هروی پرچم‌گردانی تا این‌حد بهم نچسبید.‌ پرچم‌گردانی در هروی، حس حماسی سینه‌زنی‌های قدیم هیئت‌های قدیم تهرانی را داشت. چقدر این مردم محکم و جدی و بانشاط و پایه بودند. هیچ آدم تنبل و شل‌وولی آنجا نبود. [ادامه 👇🏼] @FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت یازدهم: نظام‌آباد، هروی، شهرک غرب، آهنگ، بهارستان و... (صفحه ۱/۲)
🔻 : میدان‌گردی، قسمت یازدهم: نظام‌آباد، هروی، شهرک غرب، آهنگ، بهارستان و... (صفحه ۲/۲) [ ] ۲۲. میدان صنعت خب می‌رسیم به بخش سخت ماجرا! کلا بخش‌های غربی تهران برای من خیلی سخت است! واقعا اگر احساس وظیفه نکنم پایم را در غرب نمی‌گذارم. شاید من اصلا صلاحیت نداشته باشم این بخش را روایت کنم، ولی خب چه می‌شود کرد: شهرک غرب (که اهالی‌اش جسارت بنده را ببخشند) به دریافت من یکی از بی‌روح‌ترین و بی‌هویت‌ترین مناطق تهران است. تقریباً می‌شود گفت هیچ اثر تاریخی، اصیل، هنری یا هویتی در این منطقه وجود ندارد. هیچ هویت بومی و انسانی خاصی هم. بعد از انقلاب سعی شد اسمش عوض شود به «شهرک قدس» ولی اگر موفق شده باشند هم این اسم فعلا بی‌مسماست! در روزگاری دور اینجا یک روستای کوچک بوده (خوردین)، بعد معماران و ثروتمندان پهلوی تصمیم می‌گیرند روستا را ویران کنند و با کمک خارجی‌ها در اینجا برای ثروتمندان یک شهرک شبیه غربی‌ها درست کنند، با انبوه‌سازی و مرتفع‌سازی‌های یک‌شکل و یک‌سان. طبیعتاً از کوزه همان برون تراود که در اوست! إلا ما رحم ربی! میدان صنعت یکی از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین میدان‌های شهرک غرب و کلا شمال غرب تهران است. من اصلا فکر نمی‌کردم اینجا تجمعی شکل بگیرد.‌‌ اما بالاخره به همت اهالی تجمعی شکل گرفته بود. و عجیب اینکه در سرمای شهرک غرب برنامه‌های تجمع هم سرد بود! و نامتناسب فضا. ما دو بخشش را دیدیم: اول یک سخنرانی طولانی و بعد یک شعرخوانی طولانی! دو فرمی که خودبه‌خود سردند. اما چه سخنرانی و چه شعرخوانی‌ای؟ کاملا دور از مخاطب‌شناسی شهرک غرب: سخنران آقای بیژن نوباوه وطن بود که داشت با تندترین حالت ممکن حرف‌های انقلابی‌اش را می‌زد و شاعر به مدل مرحوم آقاسی داشت شعر می‌خواند! نمی‌گویم شهر و صحبت‌ها بد بودند ولی انگار هیچ چیز این برنامه به تناسب منطقه‌اش چیده‌نشده بود.‌جدا از اینکه سخنران و مداح کنش کمی را از مخاطب می‌گرفتند. شاید هم بخش‌های دیگر برنامه بهتر بوده که ما ندیدیم. از طرفی کل جمعیت در یک گوشه محصور بود و پشت به خیابان. یعنی باید دقت می‌کردی می‌فهمیدی تجمعی هست! در هر صورت در چنان منطقه‌ای نفس برپایی تجمع هم صدآفرین دارد هم بسیار دشوار است. امیدوارم برنامه‌هایشان به مرور بهتر شود؛ یعنی: گرم‌تر، متناسب‌تر و رو به مردم‌تر و موثرتر. @FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت یازدهم: نظام‌آباد، هروی، شهرک غرب، آهنگ، بهارستان و... (صفحه ۲/۲)
🔻 : میدان‌گردی، قسمت دوازدهم: میدان الغدیر (صفحه ۱/۲) [ ] از بعد از چهارشنبه‌سوری و به‌ویژه بعد از پاسخ محکم ایران در زدن نفتی‌جات‌ پنج مستعمرهٔ آمریکا در منطقه، حجم آتش روی تهران خیلی به نسبت قبل کمتر شده. نمی‌گویم هیچ خبری نیست، ولی محسوس است تفاوت. ۲۳. میدان الغدیر میدان الغدیر حد فاصل دو محلهٔ تقریباً جدید شمال شرق تهران است، یعنی علم و صنعت و شمیران نو. این هردو قبلاً از زمین‌های بایر اطراف نارمک بودند و خود نارمک هم قبلا ده نارمک بوده. یعنی همه خارج از تهران قدیم. ولی بالاخره شرق است! و شرق گرمای خودش را دارد. با اینکه «بیان» اعلام تعطیلی کرده و من هم دیگر دلم نیست بهش سر بزنم، صبح اتفاقی رفتم سر زدم و دیدم یک کامنت تازه ثبت‌شده، بزرگواری گفته بود میدان‌نویسی‌ها را می‌خواند و پیشنهاد داده بود به میدان الغدیر سر بزنم. گفتم این آدم پیشنهادش ارزش دارد چون همت دارد. من آیدی در کانال نگذاشته‌ام، بعد این آدم همت کرده و رفته توی وبلاگ، آن‌هم وبلاگ تعطیل‌شده و نظرش را نوشته. این شد که علی‌رغم اینکه شمال شرق‌هایم را رفته بودم و هوسم به جنوب بود و احساس وظیفه‌ام به غرب، باز راهی شرق دور شدم! یا همان شرق شمال! این میزان نظم و تشکل و برنامه‌داشتن و حواس‌جمعی که در میدان الغدیر دیدم را کمتر جایی دیدم. مردم در میدان بودند، میدانی که بزرگ نبود و فلکه‌وار و شلوغ بود، اما ماشین‌ها هم در حرکت بودند؛ چطوری؟ یک جمعیت متمرکز در بخش مرکزی و بلندای میدان بودند، یک حلقهٔ بزرگ و منظم دور مسیر، یعنی ماشین‌ها از وسطشان به راحتی عبور می‌کردند. کنج میدان هم چای و بساط. قشنگ می‌توانستی سه لایهٔ متفاوت را تشخیص بدهی با درجه‌بندی: ۱. می‌خواهی کلا در جریان باشی، لایهٔ سوم چایت را بنوش. ۲. می‌خواهی بیشتر در جریان باشی، لایهٔ دوم پرچم تکان بده. ۳. می‌خواهی کاملا در جریان باشی، بیا وسط و فریاد بزن و تعامل کن. هر سه لایه را برای مدتی توقف کردم. لایهٔ سوم، در همان بد ورود یک آقایی آمد سمتمان، یک کیسهٔ بزرگ دستش بود گفت اگر لیوان چای یا زبالهٔ دیگری دارید لطفاً بیاندازید این تو، کیف کردم از این نظم و نظافت و حواس‌جمعی. رفتم جای چای را پیدا کردم و چه چای حسابی‌ای بود. فکر می‌کنم همین لایه بودیم که صدای انفجاری از دور و همچنین صداهای پدافند آمد و مردم برخلاف روزهای اول چندان هم واکنشی نشان ندادند؛ انگار عادی شده برای تهرانی‌ها. لایهٔ دوم مدتی ایستادم به پرچم‌گردانی و مشت بر سقف فلک کوبیدن، پیرمرد خیلی پیر، نحیف و عجیبی را دیدم، که پرچم کوچکش را رو به جمعیت می‌چرخاند؛ وقتی زمان شروع تکبیرها شد، رو به جمعیت دست‌هایش را گرفت و اشاره کرد بیایید جلو همه، بیایید! عین عین میاندارهای پیر قدیمِ هیئت‌های قدیمی بود رفتارش، توضیحش سخت است، خیلی عجیب و جالب و شیرین بود، میانداری برای پرچم‌گردانی! [ ادامه 👇🏽 ] @FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت دوازدهم: میدان الغدیر (صفحه ۱/۲) [ #روایت_جنگ ] از بعد از چهارشن
🔻 : میدان‌گردی، قسمت دوازدهم: میدان الغدیر (صفحه ۲/۲) [ ] لایهٔ اول، در حلقهٔ مرکزی، حول یک قلب فلزی بزرگ که نماد میدان بود (و نفهمیدم چه ربطی به اسم میدان داشت) باز دو لایه را می‌دیدیم، یک لایه جلوی قلب، برنامهٔ اصلی، با حضور سخنرانان و خوانندگان و شعاردهندگان، یک لایه پشت قلب، انبوه کودکان و خانم‌ها. اینجا اولین میدانی بود که می‌دیدم میزهای تخصصی برای نقاشی و تعامل و سرگرمی بچه‌ها وجود دارد و یک عالمه بچه با هم داشتند آنجا می‌گفتند و می‌خندیدند و بازی و نقاشی می‌کردند. نقاشی‌ها خیلی‌هایشان همان‌جا به مصرف تبلیغاتی هم می‌رسید. وسط بچه‌ها بودم که یکهو شروع کردند با هیجان و کنجکاوی داد و بیداد: «موشکه!» «نه بابا جنگنده است!» «نه این پهباده که چراغ داره!»؛ چشمم را انداختم توی آسمان خدا و دیدم راست می‌گفتند یک‌چیزی بود آنجا، منم نمی‌دانستم چی بود، نور قرمز رنگی داشت و با آرامی از غرب به شرق حرکت می‌کرد. فقط بچه‌ها حواسشان بهش بود. بزرگترها حواسشان نبود. یک عالمه خانم هم در این محدودهٔ پشت قلب داشتند با هم حرف می‌زدند و تره هم برای سخنان مهم سخنرانان خورد نمی‌کردند؛ طوری نشسته بودند انگار پارک است، و انگار همان مردم دهه شصت‌اند که توی کوچه همه هم را می‌شناسند و می‌نشینند صحبت می‌کنند. اینطرف قلب فلزی همه چیز منظم و با قاعده بود، حسابی برنامه داشتند و همه هم متنوع. اول که ما رسیدیم همه شروع کردند الله اکبر و پرچم‌گردانی با شور و نشاط و هیجان. بعد یک روحانی آمد صحبت کرد، خیلی ملایم، انگار نماز جمعهٔ یک روستا در سال ۸۶ یا ۷۴ باشد. اما بعدش گل مراسم یک دریادار یا خلاصه سن‌وسال‌دار و درجه‌دار نیروی دریایی ارتش آمد، برای یادکرد و خواندن روضهٔ دوستان شهیدش در ناو دنا، روضه‌ای همه فریاد و خشم‌ و حماسه و قدرت؛ ولی من با همین حماسه‌اش هم گریستم خیلی. اینجا برایم حتی شاید بیشتر از روز تشییعشان حق مظلومیت و اندوهشان ادا شد؛ مثل آنشب در میدان خراسان که حق اندوه کودکان مینابی تا حدی برایم ادا شد. ولی برعکس من مردم همه انرژی و حماسه و قدرت می‌گرفتند از صحبت‌های آتشین افسر سالخورده. این دوتا شعار را مردم یکپارچه پشت سر هم می‌دادند: «ارتشی قهرمان! تشکر تشکر» و «ارتشی قهرمان! انتقام انتقام!» یک جای دیگر که بغضم ترکید، یک پسربچهٔ خیلی کوچک، شاید هفت‌ساله با یک سینی آب یا چای یا شربت برای تشکر از حس حماسی دریادار آمد که پله‌ها بیاید بالا و‌ سینی را تعارف کند، مسئولان رویداد برایش توضیح دادند نمی‌شود وقت سخنرانی برود چیزی تعارف کند، پسربچه قبول کرد و با یک مدل تلوخوردنی سینی‌به‌دست آمد از جلوی من رد شد، ولی نرفت پایین، رفت جلوی سن اصلی، درست روبروی دریادار، با دقت می‌دیدمش، کمی لپ داشت، پیراهنش گشاد بود، عینکی بود، نمرهٔ عینکش بالا بود، عینکش بند داشت، رسید جلوی آقای ارتشی، صورتش به کفش تمیز و براق سخنران ارتشی می‌رسید، سخنران به جلو نگاه می‌کرد و قطعا نمی‌دیدش، با اینحال پسربچه زورش را زد، قدش را کشید و سینی آب یا چای یا شربتش را چند لحظه بلند کرد و به طرف امیر گرفت، به نشانهٔ تعارف، زود هم تسلیم شد، انگار دریادار دیده باشدش و گفته باشد ممنون میل ندارم، سرش را انداخت پایین و رفت از صحنه بیرون... اما چند لحظه قبلش،‌ همان لحظه که آخرین تلاش بی‌فایده‌اش را کرد، زدم زیر گریه، چون یک‌لحظه حس کردم او خود خود «میکائیل میردورقی» است؛ با همان لپ، همان نمرهٔ چشم، همان پیراهن گشاد روز آخر، همان بند عینک، و این شربت‌ها یا آب‌ها یا هرچی را هم از همان قمقمهٔ خنده‌دارش ریخته برای امیر، از بهشت آمده که تشکر کند و بگوید دمت گرم آقای نظامی مسن که جانت را کف دستت گرفتی آمدی میدان الغدیر داری فریاد می‌زنی برای خونخواهی ما بچه‌ها و به این مردم می‌گویی: «این سرباز شما به نمایندگی از دیگر نیروهای نظامی دست شما را می‌بوسد و می‌گوید مردم شجاع ایران!به خدا جبههٔ اصلی همین میدان‌هایی است که شما می‌آیید». ‌ @FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻بهار زخمی الا بهاری که سوگواری! بگو که سال دگر چه باشد؟ تو تازه‌برگا اگر چنینی، خزانِ بی‌برگ‌و‌بر
یکی از دو بهاریهٔ پارسالم این غزل‌قصیده بود. گاهی شعر از آینده خبر می‌دهد، و دقیق‌تر از خبر و خرد و محاسبات عقلی، آنچه پیش روست را می‌بیند و می‌گوید. عید نو و سال نو بر همهٔ عاشقان و داغداران وطن فرخنده ✌🏽 و بر تمام لاله‌های شهید و عزیزانشان مبارک🌷
در آن نیامده ایام
⏳ احتمالا زود این متنو پاک می‌کنم: داشتم فکر می‌کردم من اگه کسیو خیلی دوست داشته باشم یعنی در حد
🌦 آه از آن نماز که در زمین اقامه نمی‌شد در آسمان بود از وقتی یادم می‌آید، همه‌ساله نماز عید فطر را شرکت کرده‌ام، همه‌ساله در تهران، و همه‌ساله در اقتدا به نماز با شکوه و عجیب رهبر شهید. از وقتی یادم می‌آید یعنی قبل از بلوغ، یعنی سال‌های روزه‌های سخت، و مدل ما (نه مذهب ما) اینطوری بود که تا بعد از نماز عید فطر هیچ چیزی نمی‌خوردیم، انگار نمی‌چسبید خوردن را شروع کنیم قبل از این نماز مهم، و چون سنم کم بود قشنگ گرسنگی و سختی وقت قنوت‌های مکرر نماز را یادم است. هرچه گذشت این نماز برایم خاص‌تر شد. فقط با یک مقایسهٔ ساده؛ انرژی و حسی که در این نماز بود در هیچ نماز دیگری نبود. و من که یک روز هم در عمرم آدمی معنوی نبودم در این نماز یک حس معنوی عمیق و قدرتمند را تجربه می‌کردم. هرچه گذشت این حس را بیشتر خردسنجی و بررسی کردم که مطمئن بشوم حس نیست و هرچه بررسی کردم بیشتر مطمئن شدم منبع دنیایی ندارد. بارها از خیلی از دوستان نزدیکم ولو مخالفان رهبر مجاهد و شهیدمان، خواهش کردم در این نماز شرکت کنند. بارها با بعضی نزدیکان و دوستان یا همکاران سر اینکه نماز فطر باید تهران باشم و پشت آقا نماز بخوانم دعوای شدید پیدا کردم. و دریغ که نمی‌توانستم این حال را توضیح بدهم. پارسال نزدیک به عید فطر که شدیم حسی که نباید (یا باید؟) به سراغم آمد. به خیلی از دوستان و همکارانم که دیدمشان با جدیت و خواهش و بلکه هشدار گفتم که «حتماً امسال نماز فطر آقا را شرکت کن» یا حتی: «آقا هست و تو هم تهرانی و می‌خواهی نماز فطر را سر کوچه بخوانی؟ یا نخوانی؟». به دوسه تا از دوستان عرفان‌آشنایم حتی خصوصی بی‌احتیاطی کردم و گفتم: «تمام‌الحج، لقاءالإمام». باز دلم آرام نگرفت، شب عید آمدم یک متن عمومی عاشقانه در همین صفحه نوشتم، از آن مدل متن‌ها که هرگز مدلم نیست، که هرکسی صدای مرا می‌شنود امسال این نماز را از دست ندهد، اینجا: من اگه کسیو خیلی دوست داشته باشم... حالا دیگر تمام شد. آن فرصت عظیم معنوی هم‌نمازشدن با او تمام شد. همچنانکه فرصت عظیم‌تر شهیدشدن پیش از او یا همراه او و ما ماندیم و وحشت دنیای بی‌او. حالا از سال بعد به آن جای آن فطرهایی که سفر نرفتی هرسال برو سفر؛ به جای آن فطرهایی که می‌خواستی بخوابی، هرسال بخواب! اصلا بمیر! با خیال راحت. صدق مولای: «الفرصة تمر مر السحاب...». و این درسی است برای همهٔ فرصت‌های مهم و معنوی زندگی‌مان. صدق رسول الله: «ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات، الا فتعرضوا لها». امسال تلخ‌ترین عید فطر زندگی من است. اگر سالی عادی بود احتمال زیاد شرکت نمی‌کردم با اینکه به امام جماعتش ارادت دارم. ولی چون امسال اقامهٔ فطر از جنس قیام است، از جنس نبرد و جبهه و حضور و دشمن‌شکنی است، و نمادین است، مثل میدان‌های شب‌ها، از خدای مهربان می‌خواهم توفیق حضور در این نماز مهم و عزیز را به من بدهد، نمازی که بهترین مردم دنیا، بعد از یک ماه روزه‌داری و جهاد توأمان، با حضوری عظیم آن را اقامه می‌کنند و سرشار از نور و حضور و معنا و معنویت است. فرصت شمار صحبت کزاین دوراه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن @FihMaFih
🚩 تناسب (قطعه‌ای به سوگ نوروز شهید) سالی که با شهادت مولا شروع شد اسفند، با شهادت رهبر تمام شد واینت عجب که سال دگر، سالگرد او در یک زمان، مصادف قتل امام شد

در نام، در مرام، در ایام و در کلام
آیینهٔ تمامِ امامِ همام شد

در منصب وصایت و در فتنه‌های دهر
هم‌قصهٔ امام علیه‌السلام شد

هم در وصیّ خویش، که هم‌نام مجتباست 
تکرار سرنوشتِ امیرِ کلام شد

همچون علی که کشته شد آن صبح، روزه‌دار
همچون علی ستارهٔ ماه صیام شد

شد کشته با درندگیِ اشقی‌الاشقیا 
اینسان نصیب آینه، حسن ختام شد

آرایهٔ جناس و تناسب در این دو شعر
زیباترین تناسب شکل و پیام شد

زیباترین موازنهٔ دهر در دو متن
غمگین‌ترین تجلی خون و قیام شد

آیینه بود بِین «علی» و «علی» اگر `
آیینه را شکست، جناسی که تام شد پ‌ن۱: در سال ۱۴۰۵، نخستین سالگرد رهبر شهید (۹اسفند) برابر است با شهادت امیرمومنان (۲۱رمضان) پ‌ن۲: بچه بودیم، دهه هفتاد، شعری شعاری به شدت مشهور شد بین مردم، که گمانم با نهی منابع رسمی به مرور کمرنگ شد؛ شعری که آن زمان به نظر اغراق‌شده، غلو و حتی لوس می‌آمد؛ اما امروز که با خودم مرور می‌کردم دیدم نه، انگار تاریخ و واقعیات زندگی رهبر شهید، به آن شعر اعتبار و آبرو بخشید: (از علی تا به علی فاصله یک آینه است / آن علی از نجف و این علی از خامنه است). @FihMaFih
📺 «من ایرانم» و «کاپیتان» پیش‌بینی‌ها درست از آب درآمد و شدیداً مریض شدم و از میدان‌گردی و میدان‌نویسی افتادم. این چند روز بیماری هم بعد از حدود بیست روز کتاب خواندم و هم بعد از نمی‌دانم چقدر تلویزیون دیدم: برنامهٔ دیشب «من ایرانم» در شبکه نسیم با اجرای محمدرضا شهیدی‌فرد واقعا عالی بود. اگر شهیدی‌فرد مجری است بقیهٔ مجری‌ها چی هستند؟ من بیشتر از صحبت مهمان‌ها از صحبت خود مجری کیف می‌کردم! و البته صحبت مهمان‌ها هم همگی خوب‌بود مخصوصا خانم دکتر سامی، پزشک متخصصی که به خاطر جنگ از آلمان به ایران آمده. گزارش‌های میان‌برنامه هم خوب بودند اینجا می‌شود آن قسمت را ببینید. شبکه سه هم دیدن چهره‌های محبوب و پرافتخاری مثل هادی چوپان، پژمان درستکار و... به عنوان داوران برنامه ورزشی «کاپیتان» جالب بود. @FihMaFih
🔻 خطاب نخست، با خموشان زنان کشمیری النگوهای طلایشان را از دست باز کردند و برای کمک به ایران فرستادند، مرد انگلیسی با صورت غرق خون زیر لگد مأموران پادشاهی انگلیس فریاد می‌زند «مردم ایران من برای شما می‌میرم من برای همهٔ شما می‌میرم و هرگز تسلیم نمی‌شوم»، مردم پاکستان در اعتراض به ترور رهبر ایران ریختند در سفارت آمریکا و دسته‌دسته با اسلحهٔ آمریکایی‌ها کشته شدند، تحلیلگر معروف آمریکایی می‌گوید ایران دارد به جای همهٔ ما و برای دفاع از آزادی همهٔ جهان می‌جنگد، مردم لبنان و عراق بدنشان را سپر دفاع از مردم ایران کرده‌اند، مردم یمن از ایران خواهش می‌کنند وارد جنگ شوند و جانشان را فدای ایرانیان کنند و ایران تاکنون اجازه نداده... بعد تو هنوز در ابهام فلسفی هستی؟ در شوکی هنوز؟ یا بدتر: هنوز باورکن و تکرارکن افکار و اراجیف نخاله‌های استعماری؟ فکر نمی‌کنی در یک روند سقوط آزاد از بی‌حسی موضعی به بی‌حسی مطلق رسیدی و از بی‌حسی مطلق به بی‌شرفی مطلق و ناانسان بودن داری می‌رسی؟ صدوشصت‌‌پنج‌تا بچهٔ مینابی تکه‌تکه شدند تو هنوز چسبیدی به دنیا و می‌گویی نیاز به فرصت و بررسی بیشتر داری؟ یک سحر در تهران صدای موشک و اصابت قطع نشد و یک شب مردم تهران این رقص حماسی مرگ را در میدان‌های شهر برای حفظ ایران و انسان و کودک قطع نکردند؛ و تو هنوز از زیر پتو و سوراخ موش خودت حاضر به نوشتن یک کلمه در دفاع از ایران و سوگ شهیدان نشده‌ای؟ اگر انسان نباشی، که بدان خون این کودکان شهید و آه این خانواده‌های شهید، به زودی زود بر سرت آوار خواهد شد و در همین نشئه تو را به نکبت و ذلت می‌رساند؛ و اگر ته‌مانده‌ای از انسانیت برایت باقی مانده باشد، اگر زودتر نجبنی، بدان روزی شرم خودت، تو را تکه‌تکه خواهد کرد. جنازه‌ها، جنازه‌ها، جنازه‌های سوخته ردان آرمیده و ددان خودفروخته چرا به نام آب و نان نشاط خون نمی‌کنی؟ فتاد لیلی از نفس چرا جنون نمی‌کنی؟ جنازه‌ها، جنازه‌ها، جنازه‌های خون‌چکان تو شیر شرزه خود نه‌ای، دمی به لابه می‌تکان سواد محمل است، هان! زدند راه عبله را تو بی‌شرف چه می‌کنی حنا و عطر و طبله را؟ به روم و روس می‌بری به بوق و کوس می‌بری نه مام توست این وطن؟ که را عروس می‌بری؟! @FihMaFih
📔 پناهگاهی که نجاتمان می‌دهد چندماه پیش یک‌بار به خودم آمدم دیدم بیشتر وقت‌هایی که می‌خواهم نماز بخوانم بدون اینکه دقت داشته باشم می‌آیم جلوی کتابخانهٔ دفترمان، دقیقا در تلاقی دو کتابخانه، به نحوی که روبرو و سمت راستم با کتاب پر شده (در دفتر کار ما هم قبله مایل به راست است) می‌ایستم. پیش خودم فکر کردم چرا؟ دیدم چون فقط آنجا خیلی تمرکز و آرامش دارم. بعد نشستم فکر کردم و فکرکردم و فکرکردم؛ دیدم کتابخانه برایم مثل یک معبد است. باز هم نشستم فکر کردم و فکرکردم و فکرکردم؛ به این نتیجه رسیدم اگر به فرض مطلقا محال، خدایی در عالم نبود، پیغمبران و امامانی نیامده بودند و حتی اولیای خدایی از آن جنس که شناختم نبودند؛ با این علم که انسان را ذاتا موجودی پرستنده می‌دانم، احتمالا در میان همهٔ بت‌های عالم (از جمله بت بزرگ و پرهوادار خود و نفس!) اگر آدم خوبی بودم، پرستندهٔ کتاب‌ها و کتابخانه‌ها می‌شدم. نمی‌گویم کتاب، چون کتاب زباله هم کم نداریم، می‌گویم کتاب‌ها و کتابخانه‌ها. از وقتی این جنگ شروع شد، چند حس جدید درمورد کتابخانه به سراغم آمد. اول اینکه دیدم خیلی دوست دارم اگر قرار است کشته شوم (که منطقا خیلی بعید است) دوست دارم در کنار کتاب‌هایم و کتابخانه‌ام باشم. بعد یادم آمد این را از یک استاد ظاهراً لائیک هم شنیده بودم، بعد از جنگ دوازده روزه بهش زنگ زدم و گفتم استاد شما زمان جنگ چه می‌کردید؟ استاد موسیقی‌دان گفت من هم تهران ماندم و به همسرم گفتم اگر قرار است بمیرم دوست دارم کنار کتاب‌هایم بمیرم. حس دومم اما درمورد خود کتاب‌ها بود و هست. این ایام از خیلی‌ها اضطراب فقدان و این حرف‌ها را شنیدم. من هم طبیعتاً تاحدی معمول دارمش درمورد عزیزانم. حتی درمورد گیاهان و گلدان‌ها. ولی در این جنگ که خودم را کاویدم دیدم خیلی بیشتر از گلدان‌ها درمورد کتاب‌ها این اضطراب را دارم. آن‌هم نه فقط فقدان شخصی، بلکه کلی. یعنی مشکلم این نیست که کتاب‌ها از دستم بروند، مشکلم این است که کلا کتاب‌ها (این کتاب‌ها که طی عمری با دقت انتخاب و نگهداری شده‌اند) از دست بروند و بعد از من برای دیگران نمانند. و چرا درمورد گیاهان (این دیگر موجودات زنده) این اضطراب را ندارم؟ چون حس می‌کنم اگر گیاهان را شهید کنند از همانجا دوباره روزی جوانه خواهند زد، ولی یک کتاب خوب اگر شهید شود معلوم نیست نسخهٔ دیگری از آن در دسترس باشد. اینجا این دو حس بسیار درونیم به تناقض رسیدند! هم دوست دارم وقت مردن کنار کتابخانه‌ام باشم هم دوست دارم کتاب‌ها آسیبی نبینند! می‌شود آیا؟ می‌شود موشک بیاید به من بخورد و کتاب‌ها همانجا سالم بمانند؟ به جز کتابخانهٔ شخصی، یکجورهایی متولی یا جزو متولیان دوتا کتابخانهٔ دیگر هم هستم. جنگ که شروع شد رفتم و شیشه‌های پنجره‌های هر سه تا کتابخانه را ضربدری چسب زدن. آنهاییشان که در داشت درشان را بستم و قفل کردم. جلوی بعضیشان که افتادنی بودند صندلی گذاشتم. ولی دیگر هرچه فکرکردم کار دیگری به ذهنم نرسید. قلبم فشرده شد و کمی احساس استیصال کردم. گفتم کاش پناهگاهی وجود داشت که می‌شد کتاب‌ها را به آنجا برد و... دریغ، اگر پناهگاهی هم باشد جا برای تمام کتاب‌های خوب ایران نخواهد بود و این هم از عدالت دور‌ است. قبلاً برایتان نوشته بودم که انقلاب ۵۷ انقلاب کتاب‌ها بود، انقلاب کتابخوان‌ها و کتاب‌نویس‌ها و متفکرها. انقلابی که یکی از بزرگ‌ترین جرم‌هایش این بود که ساواک بتواند کتابی را در میان وسائل یک نفر پیدا کند. مبارزان کتاب‌ها را هزار جا پنهان می‌کردند. جلال آل احمد نسخه‌های کتاب در خدمت و خیانت را بیرون از شهر در اتاقکی پنهان کرده بود که هرکس خواست برود آنجا بردارد و آخر هم به نظرم همان کتاب ترورش را قطعی کرد. در دی‌ماه هم که هواداران ساواک برای کشتار به خیابان‌ها آمدند یکی از اقداماتشان در چندین شهر کتابسوزی و کتابخانه‌سوزی بود. و رهبر ایران، رهبر شهید ایران، شهید عاشورای رمضان، بزرگ‌ترین کتابخوان و مبلغ کتاب در میان تمام حاکمان جهان در کل تاریخ بود. هیچ حاکمی را در هیچ صفحه‌ای از تاریخ پیدا نمی‌کنید که تا اینقدر به کتاب‌ها احاطه داشته باشد و تا اینقدر به کتابخوانی دعوت کرده باشد. بله انسان‌ها را می‌شود کشت، می‌شود ترور‌ کرد، ولی فکر و آرمان و اندیشه و تاریخ و روایت و حماسه و تجربه با کتاب‌ها برای ملت‌ها باقی می‌مانند و سوخت فراهواپیمای حرکت تمدن‌ها می‌شوند. امید که فرزندان ایران‌زمین، در عصر کودتای ماهواره‌ها و بمباران پلتفرم‌ها، میراث رهبر امین و شهیدشان، یعنی این پناهگاه فوق هسته‌ایِ کتاب و کتابخوانی را ساده و دستکم نگیرند و با ورود جانانه و با دل و جان به آن، خود را و سرزمین خود را از گزند اهرمنان در امان نگه دارند. @FihMaFih