eitaa logo
در آن نیامده ایام
453 دنبال‌کننده
190 عکس
44 ویدیو
8 فایل
«گرچه وصالش نه به کوشش دهند» در بله هم با همین نشانی: FihMaFih
مشاهده در ایتا
دانلود
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت یازدهم: نظام‌آباد، هروی، شهرک غرب، آهنگ، بهارستان و... (صفحه ۲/۲)
🔻 : میدان‌گردی، قسمت دوازدهم: میدان الغدیر (صفحه ۱/۲) [ ] از بعد از چهارشنبه‌سوری و به‌ویژه بعد از پاسخ محکم ایران در زدن نفتی‌جات‌ پنج مستعمرهٔ آمریکا در منطقه، حجم آتش روی تهران خیلی به نسبت قبل کمتر شده. نمی‌گویم هیچ خبری نیست، ولی محسوس است تفاوت. ۲۳. میدان الغدیر میدان الغدیر حد فاصل دو محلهٔ تقریباً جدید شمال شرق تهران است، یعنی علم و صنعت و شمیران نو. این هردو قبلاً از زمین‌های بایر اطراف نارمک بودند و خود نارمک هم قبلا ده نارمک بوده. یعنی همه خارج از تهران قدیم. ولی بالاخره شرق است! و شرق گرمای خودش را دارد. با اینکه «بیان» اعلام تعطیلی کرده و من هم دیگر دلم نیست بهش سر بزنم، صبح اتفاقی رفتم سر زدم و دیدم یک کامنت تازه ثبت‌شده، بزرگواری گفته بود میدان‌نویسی‌ها را می‌خواند و پیشنهاد داده بود به میدان الغدیر سر بزنم. گفتم این آدم پیشنهادش ارزش دارد چون همت دارد. من آیدی در کانال نگذاشته‌ام، بعد این آدم همت کرده و رفته توی وبلاگ، آن‌هم وبلاگ تعطیل‌شده و نظرش را نوشته. این شد که علی‌رغم اینکه شمال شرق‌هایم را رفته بودم و هوسم به جنوب بود و احساس وظیفه‌ام به غرب، باز راهی شرق دور شدم! یا همان شرق شمال! این میزان نظم و تشکل و برنامه‌داشتن و حواس‌جمعی که در میدان الغدیر دیدم را کمتر جایی دیدم. مردم در میدان بودند، میدانی که بزرگ نبود و فلکه‌وار و شلوغ بود، اما ماشین‌ها هم در حرکت بودند؛ چطوری؟ یک جمعیت متمرکز در بخش مرکزی و بلندای میدان بودند، یک حلقهٔ بزرگ و منظم دور مسیر، یعنی ماشین‌ها از وسطشان به راحتی عبور می‌کردند. کنج میدان هم چای و بساط. قشنگ می‌توانستی سه لایهٔ متفاوت را تشخیص بدهی با درجه‌بندی: ۱. می‌خواهی کلا در جریان باشی، لایهٔ سوم چایت را بنوش. ۲. می‌خواهی بیشتر در جریان باشی، لایهٔ دوم پرچم تکان بده. ۳. می‌خواهی کاملا در جریان باشی، بیا وسط و فریاد بزن و تعامل کن. هر سه لایه را برای مدتی توقف کردم. لایهٔ سوم، در همان بد ورود یک آقایی آمد سمتمان، یک کیسهٔ بزرگ دستش بود گفت اگر لیوان چای یا زبالهٔ دیگری دارید لطفاً بیاندازید این تو، کیف کردم از این نظم و نظافت و حواس‌جمعی. رفتم جای چای را پیدا کردم و چه چای حسابی‌ای بود. فکر می‌کنم همین لایه بودیم که صدای انفجاری از دور و همچنین صداهای پدافند آمد و مردم برخلاف روزهای اول چندان هم واکنشی نشان ندادند؛ انگار عادی شده برای تهرانی‌ها. لایهٔ دوم مدتی ایستادم به پرچم‌گردانی و مشت بر سقف فلک کوبیدن، پیرمرد خیلی پیر، نحیف و عجیبی را دیدم، که پرچم کوچکش را رو به جمعیت می‌چرخاند؛ وقتی زمان شروع تکبیرها شد، رو به جمعیت دست‌هایش را گرفت و اشاره کرد بیایید جلو همه، بیایید! عین عین میاندارهای پیر قدیمِ هیئت‌های قدیمی بود رفتارش، توضیحش سخت است، خیلی عجیب و جالب و شیرین بود، میانداری برای پرچم‌گردانی! [ ادامه 👇🏽 ] @FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻 #روایت_تهران : میدان‌گردی، قسمت دوازدهم: میدان الغدیر (صفحه ۱/۲) [ #روایت_جنگ ] از بعد از چهارشن
🔻 : میدان‌گردی، قسمت دوازدهم: میدان الغدیر (صفحه ۲/۲) [ ] لایهٔ اول، در حلقهٔ مرکزی، حول یک قلب فلزی بزرگ که نماد میدان بود (و نفهمیدم چه ربطی به اسم میدان داشت) باز دو لایه را می‌دیدیم، یک لایه جلوی قلب، برنامهٔ اصلی، با حضور سخنرانان و خوانندگان و شعاردهندگان، یک لایه پشت قلب، انبوه کودکان و خانم‌ها. اینجا اولین میدانی بود که می‌دیدم میزهای تخصصی برای نقاشی و تعامل و سرگرمی بچه‌ها وجود دارد و یک عالمه بچه با هم داشتند آنجا می‌گفتند و می‌خندیدند و بازی و نقاشی می‌کردند. نقاشی‌ها خیلی‌هایشان همان‌جا به مصرف تبلیغاتی هم می‌رسید. وسط بچه‌ها بودم که یکهو شروع کردند با هیجان و کنجکاوی داد و بیداد: «موشکه!» «نه بابا جنگنده است!» «نه این پهباده که چراغ داره!»؛ چشمم را انداختم توی آسمان خدا و دیدم راست می‌گفتند یک‌چیزی بود آنجا، منم نمی‌دانستم چی بود، نور قرمز رنگی داشت و با آرامی از غرب به شرق حرکت می‌کرد. فقط بچه‌ها حواسشان بهش بود. بزرگترها حواسشان نبود. یک عالمه خانم هم در این محدودهٔ پشت قلب داشتند با هم حرف می‌زدند و تره هم برای سخنان مهم سخنرانان خورد نمی‌کردند؛ طوری نشسته بودند انگار پارک است، و انگار همان مردم دهه شصت‌اند که توی کوچه همه هم را می‌شناسند و می‌نشینند صحبت می‌کنند. اینطرف قلب فلزی همه چیز منظم و با قاعده بود، حسابی برنامه داشتند و همه هم متنوع. اول که ما رسیدیم همه شروع کردند الله اکبر و پرچم‌گردانی با شور و نشاط و هیجان. بعد یک روحانی آمد صحبت کرد، خیلی ملایم، انگار نماز جمعهٔ یک روستا در سال ۸۶ یا ۷۴ باشد. اما بعدش گل مراسم یک دریادار یا خلاصه سن‌وسال‌دار و درجه‌دار نیروی دریایی ارتش آمد، برای یادکرد و خواندن روضهٔ دوستان شهیدش در ناو دنا، روضه‌ای همه فریاد و خشم‌ و حماسه و قدرت؛ ولی من با همین حماسه‌اش هم گریستم خیلی. اینجا برایم حتی شاید بیشتر از روز تشییعشان حق مظلومیت و اندوهشان ادا شد؛ مثل آنشب در میدان خراسان که حق اندوه کودکان مینابی تا حدی برایم ادا شد. ولی برعکس من مردم همه انرژی و حماسه و قدرت می‌گرفتند از صحبت‌های آتشین افسر سالخورده. این دوتا شعار را مردم یکپارچه پشت سر هم می‌دادند: «ارتشی قهرمان! تشکر تشکر» و «ارتشی قهرمان! انتقام انتقام!» یک جای دیگر که بغضم ترکید، یک پسربچهٔ خیلی کوچک، شاید هفت‌ساله با یک سینی آب یا چای یا شربت برای تشکر از حس حماسی دریادار آمد که پله‌ها بیاید بالا و‌ سینی را تعارف کند، مسئولان رویداد برایش توضیح دادند نمی‌شود وقت سخنرانی برود چیزی تعارف کند، پسربچه قبول کرد و با یک مدل تلوخوردنی سینی‌به‌دست آمد از جلوی من رد شد، ولی نرفت پایین، رفت جلوی سن اصلی، درست روبروی دریادار، با دقت می‌دیدمش، کمی لپ داشت، پیراهنش گشاد بود، عینکی بود، نمرهٔ عینکش بالا بود، عینکش بند داشت، رسید جلوی آقای ارتشی، صورتش به کفش تمیز و براق سخنران ارتشی می‌رسید، سخنران به جلو نگاه می‌کرد و قطعا نمی‌دیدش، با اینحال پسربچه زورش را زد، قدش را کشید و سینی آب یا چای یا شربتش را چند لحظه بلند کرد و به طرف امیر گرفت، به نشانهٔ تعارف، زود هم تسلیم شد، انگار دریادار دیده باشدش و گفته باشد ممنون میل ندارم، سرش را انداخت پایین و رفت از صحنه بیرون... اما چند لحظه قبلش،‌ همان لحظه که آخرین تلاش بی‌فایده‌اش را کرد، زدم زیر گریه، چون یک‌لحظه حس کردم او خود خود «میکائیل میردورقی» است؛ با همان لپ، همان نمرهٔ چشم، همان پیراهن گشاد روز آخر، همان بند عینک، و این شربت‌ها یا آب‌ها یا هرچی را هم از همان قمقمهٔ خنده‌دارش ریخته برای امیر، از بهشت آمده که تشکر کند و بگوید دمت گرم آقای نظامی مسن که جانت را کف دستت گرفتی آمدی میدان الغدیر داری فریاد می‌زنی برای خونخواهی ما بچه‌ها و به این مردم می‌گویی: «این سرباز شما به نمایندگی از دیگر نیروهای نظامی دست شما را می‌بوسد و می‌گوید مردم شجاع ایران!به خدا جبههٔ اصلی همین میدان‌هایی است که شما می‌آیید». ‌ @FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻بهار زخمی الا بهاری که سوگواری! بگو که سال دگر چه باشد؟ تو تازه‌برگا اگر چنینی، خزانِ بی‌برگ‌و‌بر
یکی از دو بهاریهٔ پارسالم این غزل‌قصیده بود. گاهی شعر از آینده خبر می‌دهد، و دقیق‌تر از خبر و خرد و محاسبات عقلی، آنچه پیش روست را می‌بیند و می‌گوید. عید نو و سال نو بر همهٔ عاشقان و داغداران وطن فرخنده ✌🏽 و بر تمام لاله‌های شهید و عزیزانشان مبارک🌷
در آن نیامده ایام
⏳ احتمالا زود این متنو پاک می‌کنم: داشتم فکر می‌کردم من اگه کسیو خیلی دوست داشته باشم یعنی در حد
🌦 آه از آن نماز که در زمین اقامه نمی‌شد در آسمان بود از وقتی یادم می‌آید، همه‌ساله نماز عید فطر را شرکت کرده‌ام، همه‌ساله در تهران، و همه‌ساله در اقتدا به نماز با شکوه و عجیب رهبر شهید. از وقتی یادم می‌آید یعنی قبل از بلوغ، یعنی سال‌های روزه‌های سخت، و مدل ما (نه مذهب ما) اینطوری بود که تا بعد از نماز عید فطر هیچ چیزی نمی‌خوردیم، انگار نمی‌چسبید خوردن را شروع کنیم قبل از این نماز مهم، و چون سنم کم بود قشنگ گرسنگی و سختی وقت قنوت‌های مکرر نماز را یادم است. هرچه گذشت این نماز برایم خاص‌تر شد. فقط با یک مقایسهٔ ساده؛ انرژی و حسی که در این نماز بود در هیچ نماز دیگری نبود. و من که یک روز هم در عمرم آدمی معنوی نبودم در این نماز یک حس معنوی عمیق و قدرتمند را تجربه می‌کردم. هرچه گذشت این حس را بیشتر خردسنجی و بررسی کردم که مطمئن بشوم حس نیست و هرچه بررسی کردم بیشتر مطمئن شدم منبع دنیایی ندارد. بارها از خیلی از دوستان نزدیکم ولو مخالفان رهبر مجاهد و شهیدمان، خواهش کردم در این نماز شرکت کنند. بارها با بعضی نزدیکان و دوستان یا همکاران سر اینکه نماز فطر باید تهران باشم و پشت آقا نماز بخوانم دعوای شدید پیدا کردم. و دریغ که نمی‌توانستم این حال را توضیح بدهم. پارسال نزدیک به عید فطر که شدیم حسی که نباید (یا باید؟) به سراغم آمد. به خیلی از دوستان و همکارانم که دیدمشان با جدیت و خواهش و بلکه هشدار گفتم که «حتماً امسال نماز فطر آقا را شرکت کن» یا حتی: «آقا هست و تو هم تهرانی و می‌خواهی نماز فطر را سر کوچه بخوانی؟ یا نخوانی؟». به دوسه تا از دوستان عرفان‌آشنایم حتی خصوصی بی‌احتیاطی کردم و گفتم: «تمام‌الحج، لقاءالإمام». باز دلم آرام نگرفت، شب عید آمدم یک متن عمومی عاشقانه در همین صفحه نوشتم، از آن مدل متن‌ها که هرگز مدلم نیست، که هرکسی صدای مرا می‌شنود امسال این نماز را از دست ندهد، اینجا: من اگه کسیو خیلی دوست داشته باشم... حالا دیگر تمام شد. آن فرصت عظیم معنوی هم‌نمازشدن با او تمام شد. همچنانکه فرصت عظیم‌تر شهیدشدن پیش از او یا همراه او و ما ماندیم و وحشت دنیای بی‌او. حالا از سال بعد به آن جای آن فطرهایی که سفر نرفتی هرسال برو سفر؛ به جای آن فطرهایی که می‌خواستی بخوابی، هرسال بخواب! اصلا بمیر! با خیال راحت. صدق مولای: «الفرصة تمر مر السحاب...». و این درسی است برای همهٔ فرصت‌های مهم و معنوی زندگی‌مان. صدق رسول الله: «ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات، الا فتعرضوا لها». امسال تلخ‌ترین عید فطر زندگی من است. اگر سالی عادی بود احتمال زیاد شرکت نمی‌کردم با اینکه به امام جماعتش ارادت دارم. ولی چون امسال اقامهٔ فطر از جنس قیام است، از جنس نبرد و جبهه و حضور و دشمن‌شکنی است، و نمادین است، مثل میدان‌های شب‌ها، از خدای مهربان می‌خواهم توفیق حضور در این نماز مهم و عزیز را به من بدهد، نمازی که بهترین مردم دنیا، بعد از یک ماه روزه‌داری و جهاد توأمان، با حضوری عظیم آن را اقامه می‌کنند و سرشار از نور و حضور و معنا و معنویت است. فرصت شمار صحبت کزاین دوراه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن @FihMaFih
🚩 تناسب (قطعه‌ای به سوگ نوروز شهید) سالی که با شهادت مولا شروع شد اسفند، با شهادت رهبر تمام شد واینت عجب که سال دگر، سالگرد او در یک زمان، مصادف قتل امام شد

در نام، در مرام، در ایام و در کلام
آیینهٔ تمامِ امامِ همام شد

در منصب وصایت و در فتنه‌های دهر
هم‌قصهٔ امام علیه‌السلام شد

هم در وصیّ خویش، که هم‌نام مجتباست 
تکرار سرنوشتِ امیرِ کلام شد

همچون علی که کشته شد آن صبح، روزه‌دار
همچون علی ستارهٔ ماه صیام شد

شد کشته با درندگیِ اشقی‌الاشقیا 
اینسان نصیب آینه، حسن ختام شد

آرایهٔ جناس و تناسب در این دو شعر
زیباترین تناسب شکل و پیام شد

زیباترین موازنهٔ دهر در دو متن
غمگین‌ترین تجلی خون و قیام شد

آیینه بود بِین «علی» و «علی» اگر `
آیینه را شکست، جناسی که تام شد پ‌ن۱: در سال ۱۴۰۵، نخستین سالگرد رهبر شهید (۹اسفند) برابر است با شهادت امیرمومنان (۲۱رمضان) پ‌ن۲: بچه بودیم، دهه هفتاد، شعری شعاری به شدت مشهور شد بین مردم، که گمانم با نهی منابع رسمی به مرور کمرنگ شد؛ شعری که آن زمان به نظر اغراق‌شده، غلو و حتی لوس می‌آمد؛ اما امروز که با خودم مرور می‌کردم دیدم نه، انگار تاریخ و واقعیات زندگی رهبر شهید، به آن شعر اعتبار و آبرو بخشید: (از علی تا به علی فاصله یک آینه است / آن علی از نجف و این علی از خامنه است). @FihMaFih
📺 «من ایرانم» و «کاپیتان» پیش‌بینی‌ها درست از آب درآمد و شدیداً مریض شدم و از میدان‌گردی و میدان‌نویسی افتادم. این چند روز بیماری هم بعد از حدود بیست روز کتاب خواندم و هم بعد از نمی‌دانم چقدر تلویزیون دیدم: برنامهٔ دیشب «من ایرانم» در شبکه نسیم با اجرای محمدرضا شهیدی‌فرد واقعا عالی بود. اگر شهیدی‌فرد مجری است بقیهٔ مجری‌ها چی هستند؟ من بیشتر از صحبت مهمان‌ها از صحبت خود مجری کیف می‌کردم! و البته صحبت مهمان‌ها هم همگی خوب‌بود مخصوصا خانم دکتر سامی، پزشک متخصصی که به خاطر جنگ از آلمان به ایران آمده. گزارش‌های میان‌برنامه هم خوب بودند اینجا می‌شود آن قسمت را ببینید. شبکه سه هم دیدن چهره‌های محبوب و پرافتخاری مثل هادی چوپان، پژمان درستکار و... به عنوان داوران برنامه ورزشی «کاپیتان» جالب بود. @FihMaFih
🔻 خطاب نخست، با خموشان زنان کشمیری النگوهای طلایشان را از دست باز کردند و برای کمک به ایران فرستادند، مرد انگلیسی با صورت غرق خون زیر لگد مأموران پادشاهی انگلیس فریاد می‌زند «مردم ایران من برای شما می‌میرم من برای همهٔ شما می‌میرم و هرگز تسلیم نمی‌شوم»، مردم پاکستان در اعتراض به ترور رهبر ایران ریختند در سفارت آمریکا و دسته‌دسته با اسلحهٔ آمریکایی‌ها کشته شدند، تحلیلگر معروف آمریکایی می‌گوید ایران دارد به جای همهٔ ما و برای دفاع از آزادی همهٔ جهان می‌جنگد، مردم لبنان و عراق بدنشان را سپر دفاع از مردم ایران کرده‌اند، مردم یمن از ایران خواهش می‌کنند وارد جنگ شوند و جانشان را فدای ایرانیان کنند و ایران تاکنون اجازه نداده... بعد تو هنوز در ابهام فلسفی هستی؟ در شوکی هنوز؟ یا بدتر: هنوز باورکن و تکرارکن افکار و اراجیف نخاله‌های استعماری؟ فکر نمی‌کنی در یک روند سقوط آزاد از بی‌حسی موضعی به بی‌حسی مطلق رسیدی و از بی‌حسی مطلق به بی‌شرفی مطلق و ناانسان بودن داری می‌رسی؟ صدوشصت‌‌پنج‌تا بچهٔ مینابی تکه‌تکه شدند تو هنوز چسبیدی به دنیا و می‌گویی نیاز به فرصت و بررسی بیشتر داری؟ یک سحر در تهران صدای موشک و اصابت قطع نشد و یک شب مردم تهران این رقص حماسی مرگ را در میدان‌های شهر برای حفظ ایران و انسان و کودک قطع نکردند؛ و تو هنوز از زیر پتو و سوراخ موش خودت حاضر به نوشتن یک کلمه در دفاع از ایران و سوگ شهیدان نشده‌ای؟ اگر انسان نباشی، که بدان خون این کودکان شهید و آه این خانواده‌های شهید، به زودی زود بر سرت آوار خواهد شد و در همین نشئه تو را به نکبت و ذلت می‌رساند؛ و اگر ته‌مانده‌ای از انسانیت برایت باقی مانده باشد، اگر زودتر نجبنی، بدان روزی شرم خودت، تو را تکه‌تکه خواهد کرد. جنازه‌ها، جنازه‌ها، جنازه‌های سوخته ردان آرمیده و ددان خودفروخته چرا به نام آب و نان نشاط خون نمی‌کنی؟ فتاد لیلی از نفس چرا جنون نمی‌کنی؟ جنازه‌ها، جنازه‌ها، جنازه‌های خون‌چکان تو شیر شرزه خود نه‌ای، دمی به لابه می‌تکان سواد محمل است، هان! زدند راه عبله را تو بی‌شرف چه می‌کنی حنا و عطر و طبله را؟ به روم و روس می‌بری به بوق و کوس می‌بری نه مام توست این وطن؟ که را عروس می‌بری؟! @FihMaFih
📔 پناهگاهی که نجاتمان می‌دهد چندماه پیش یک‌بار به خودم آمدم دیدم بیشتر وقت‌هایی که می‌خواهم نماز بخوانم بدون اینکه دقت داشته باشم می‌آیم جلوی کتابخانهٔ دفترمان، دقیقا در تلاقی دو کتابخانه، به نحوی که روبرو و سمت راستم با کتاب پر شده (در دفتر کار ما هم قبله مایل به راست است) می‌ایستم. پیش خودم فکر کردم چرا؟ دیدم چون فقط آنجا خیلی تمرکز و آرامش دارم. بعد نشستم فکر کردم و فکرکردم و فکرکردم؛ دیدم کتابخانه برایم مثل یک معبد است. باز هم نشستم فکر کردم و فکرکردم و فکرکردم؛ به این نتیجه رسیدم اگر به فرض مطلقا محال، خدایی در عالم نبود، پیغمبران و امامانی نیامده بودند و حتی اولیای خدایی از آن جنس که شناختم نبودند؛ با این علم که انسان را ذاتا موجودی پرستنده می‌دانم، احتمالا در میان همهٔ بت‌های عالم (از جمله بت بزرگ و پرهوادار خود و نفس!) اگر آدم خوبی بودم، پرستندهٔ کتاب‌ها و کتابخانه‌ها می‌شدم. نمی‌گویم کتاب، چون کتاب زباله هم کم نداریم، می‌گویم کتاب‌ها و کتابخانه‌ها. از وقتی این جنگ شروع شد، چند حس جدید درمورد کتابخانه به سراغم آمد. اول اینکه دیدم خیلی دوست دارم اگر قرار است کشته شوم (که منطقا خیلی بعید است) دوست دارم در کنار کتاب‌هایم و کتابخانه‌ام باشم. بعد یادم آمد این را از یک استاد ظاهراً لائیک هم شنیده بودم، بعد از جنگ دوازده روزه بهش زنگ زدم و گفتم استاد شما زمان جنگ چه می‌کردید؟ استاد موسیقی‌دان گفت من هم تهران ماندم و به همسرم گفتم اگر قرار است بمیرم دوست دارم کنار کتاب‌هایم بمیرم. حس دومم اما درمورد خود کتاب‌ها بود و هست. این ایام از خیلی‌ها اضطراب فقدان و این حرف‌ها را شنیدم. من هم طبیعتاً تاحدی معمول دارمش درمورد عزیزانم. حتی درمورد گیاهان و گلدان‌ها. ولی در این جنگ که خودم را کاویدم دیدم خیلی بیشتر از گلدان‌ها درمورد کتاب‌ها این اضطراب را دارم. آن‌هم نه فقط فقدان شخصی، بلکه کلی. یعنی مشکلم این نیست که کتاب‌ها از دستم بروند، مشکلم این است که کلا کتاب‌ها (این کتاب‌ها که طی عمری با دقت انتخاب و نگهداری شده‌اند) از دست بروند و بعد از من برای دیگران نمانند. و چرا درمورد گیاهان (این دیگر موجودات زنده) این اضطراب را ندارم؟ چون حس می‌کنم اگر گیاهان را شهید کنند از همانجا دوباره روزی جوانه خواهند زد، ولی یک کتاب خوب اگر شهید شود معلوم نیست نسخهٔ دیگری از آن در دسترس باشد. اینجا این دو حس بسیار درونیم به تناقض رسیدند! هم دوست دارم وقت مردن کنار کتابخانه‌ام باشم هم دوست دارم کتاب‌ها آسیبی نبینند! می‌شود آیا؟ می‌شود موشک بیاید به من بخورد و کتاب‌ها همانجا سالم بمانند؟ به جز کتابخانهٔ شخصی، یکجورهایی متولی یا جزو متولیان دوتا کتابخانهٔ دیگر هم هستم. جنگ که شروع شد رفتم و شیشه‌های پنجره‌های هر سه تا کتابخانه را ضربدری چسب زدن. آنهاییشان که در داشت درشان را بستم و قفل کردم. جلوی بعضیشان که افتادنی بودند صندلی گذاشتم. ولی دیگر هرچه فکرکردم کار دیگری به ذهنم نرسید. قلبم فشرده شد و کمی احساس استیصال کردم. گفتم کاش پناهگاهی وجود داشت که می‌شد کتاب‌ها را به آنجا برد و... دریغ، اگر پناهگاهی هم باشد جا برای تمام کتاب‌های خوب ایران نخواهد بود و این هم از عدالت دور‌ است. قبلاً برایتان نوشته بودم که انقلاب ۵۷ انقلاب کتاب‌ها بود، انقلاب کتابخوان‌ها و کتاب‌نویس‌ها و متفکرها. انقلابی که یکی از بزرگ‌ترین جرم‌هایش این بود که ساواک بتواند کتابی را در میان وسائل یک نفر پیدا کند. مبارزان کتاب‌ها را هزار جا پنهان می‌کردند. جلال آل احمد نسخه‌های کتاب در خدمت و خیانت را بیرون از شهر در اتاقکی پنهان کرده بود که هرکس خواست برود آنجا بردارد و آخر هم به نظرم همان کتاب ترورش را قطعی کرد. در دی‌ماه هم که هواداران ساواک برای کشتار به خیابان‌ها آمدند یکی از اقداماتشان در چندین شهر کتابسوزی و کتابخانه‌سوزی بود. و رهبر ایران، رهبر شهید ایران، شهید عاشورای رمضان، بزرگ‌ترین کتابخوان و مبلغ کتاب در میان تمام حاکمان جهان در کل تاریخ بود. هیچ حاکمی را در هیچ صفحه‌ای از تاریخ پیدا نمی‌کنید که تا اینقدر به کتاب‌ها احاطه داشته باشد و تا اینقدر به کتابخوانی دعوت کرده باشد. بله انسان‌ها را می‌شود کشت، می‌شود ترور‌ کرد، ولی فکر و آرمان و اندیشه و تاریخ و روایت و حماسه و تجربه با کتاب‌ها برای ملت‌ها باقی می‌مانند و سوخت فراهواپیمای حرکت تمدن‌ها می‌شوند. امید که فرزندان ایران‌زمین، در عصر کودتای ماهواره‌ها و بمباران پلتفرم‌ها، میراث رهبر امین و شهیدشان، یعنی این پناهگاه فوق هسته‌ایِ کتاب و کتابخوانی را ساده و دستکم نگیرند و با ورود جانانه و با دل و جان به آن، خود را و سرزمین خود را از گزند اهرمنان در امان نگه دارند. @FihMaFih
🔻انتظار ای شهادت! آمدی؟ من منتظر بودم تو را با قیامت آمدی؟ من منتظر بودم تو را آه ای پایان رنج و انتظار و جستجو در نهایت آمدی؟ من منتظر بودم تو را وعدهٔ شیرین دیدار عزیز قاسمم! جان فدایت! آمدی؟ من منتظر بودم تو را پیک روح‌الله من، آغوش نصرالله من با بشارت آمدی من منتظر بودم تو را منتظر چون میزبان، در انتظار میهمان از چه ساعت آمدی؟ من منتظر بودم تو را ای صدای خنده‌های گم‌شده در کودکی ای سعادت! آمدی؟ من منتظر بودم تو را ای دعایی که تو را هرشب صدا کردم به اشک با اجابت آمدی من منتظر بودم تو را از فراز جنگ و خون و جرم و عصیان و جنون با جنایت آمدی من منتظر بودم تو را مرگ سرخم! سال‌ها بیمار وصلت بوده‌ام پس عیادت آمدی من منتظر بودم تو را با صلابت ایستادم تا به آخر، پس تو نیز با صلابت آمدی من منتظر بودم تو را تا فراز روشنِ «ان معی ربی» به لب شد تلاوت، آمدی من منتظر بودم تو را * ای سوار منتقم! در مقدم سرباز خود با سپاهت آمدی من منتظر بودم تو را * زود خواهد بود و خواهد گفت با من آینه -صبح رجعت- آمدی؟ من منتظر بودم تو را (پ‌ن۱: نمی‌دانم عکس چقدر معتبر است. در صفحات نوشته‌اند: ساعت ۰۹:۴۰ صبح دهم ماه رمضان، این آخرین تصویری هست که دوربین مدار بسته دفتر آقا ذخیره کرده است. پ‌ن۲: صفحهٔ دیگری تذکر داده عکس برای قبل است و با هوش مصنوعی دستکاری شده. پ‌ن۳: فارغ از تصویر، آنچه از گروه‌های مختلف و معتبر شنیده‌ام: رهبری وقت شهادت مشغول قرائت قرآن بوده‌اند). @FihMaFih
هدایت شده از مجله میدان آزادی
▫️جستار: مروری بر تاریخچه و کارنامۀ مدیریت هنری شهید دکتر علی لاریجانی 🇮🇷 ده روز پیش بود که یکی از قهرمانان ملی ایرانیان در جنگ دفاعی اخیر، توسط جنایتکاران بزدل آمریکا و رژیم صهیونیستی ترور شد. دانشمند شهید و فرماندۀ شجاع دکتر که پس از جنگ دوازده‌روزه با قبول مسئولیت خطیر دبیری شورای امنیت ملی خود را نامزد شهادت برای دفاع از کشور کرد، پیش و بیش از اینکه یک مدیر سیاسی یا نظامی باشد یک شخصیت علمی و یک مدیر فرهنگی و هنری تاثیرگذار بود. 🔎 بخش اندکی از این دورۀ مدیریت هنری، دوران کوتاه وزارت فرهنگ و ارشاد لاریجانی بود، که گرچه از نظر کمی کوتاه و حدوداً یک‌ساله بود، اما از نظر کیفی بلند و دامنه‌دار شد. دورانی که لاریجانی فرصت می‌یابد تا مخالفت خود با تصمیم وزیر قبلی ارشاد (سید محمد خاتمی) در مورد «ممنوعیت خرید، فروش و نگه‌داری دستگاه ویدئو» را به صورت عملی ابراز کند و نه‌تنها این قانون غیرمنطقی را لغو کند؛ بلکه با هوشمندی و مدیریت و ریل‌گذاری فرهنگی صحیح، از یک سو «موسسۀ رسانه‌های تصویری» را برای تولید و تدوین و نیز «فروشگاه‌های زنجیره‌ای محصولات فرهنگی» را در سراسر کشور برای توزیع ویدئوها راه بیاندازد. 🔗 متن کامل این جستار را در سایت مجله بخوانید. 1⃣3⃣0⃣6⃣ @azadisqart
🚩 تکیه‌گاه میهنم را گرچه شب، بی‌روزن است آفتابی در دل من روشن است دست بر شمشیر آری، تکیه نه! تکیه‌گاه من خداوند من است مهرورزانیم و هم رزم‌آوران جان ما از آه و تن از آهن است آتشی، در خانهٔ این چشم‌ها موشکی، در بین این پیراهن است اجنبی گرگ است اگر، شیریم ما شیر اگر باشد، وطن شیرافکن است چون که دشمن می‌کند تهدیدِ ما در دل ما ناله: بشکن‌بشکن است می‌کُشم او را، به هر جا بینمش ترس، سربازِ یگانِ دشمن است کی دل ایرانیِ یزدان‌شناس لحظه‌ای شایستهٔ ترسیدن است؟ هرکه می‌ترسد، خدایش گم شده هرکه می‌ترساندت، اهریمن است بی‌خدا در ناو هم بی‌اتکاست هرکه با ایمان بماند، ایمن است و چه ایمانی فراتر از «امین»؟ با امین هرکس بماند، ایمن است با خدا پیمان ما در آسمان از رضا ایران ما را جوشن است اشک را بگذار و در میدان بیا وقت شیدایی، نه وقت شیون است داغ رهبر را به دل پنهان کنیم گرچه این آتش بسی بنیان‌کن است چون دماوندی که با داغ درون از صلابت مردمان را مأمن است تا به وقتش، کز لهیبِ داغ ما گورشان بینی که روزن‌روزن است گفت تا کی در دفاع میهنی؟ _ تا سرم چون بار بر دوش تن است آرزوها دارم اما هرکدام در بیان اشتیاقم الکن است مرگ خونین، مرگ در راه وطن بهترینِ آرزوهای من است مرگ از مرد است، تلخ است و صریح زندگی زیباست،‌ زیرا یک زن است زندگی جز در وطن، بی‌معنی است بهترین مردن، برای میهن است از تف داغ شهیدان وطن این کویر کهنه، اکنون گلشن است گلشنی، تاج ریاحینش به سر لاله‌اش در پای دامن‌دامن است آفتابی در دل من روشن است آفتابی در دل من روشن است منتظر در ایستگاه آخریم تا چه زاید روز، شب آبستن است // بیرقی و تیغی و اسبی سپید خیز ای عاشق، که وقت رفتن است @FihMaFih
🚩 گردانِ نسیم بعدِ بمبِ دشمنان، رعدی زد و باران رسید گفتم ای همسنگران، نیروی پشتیبان رسید! ما به امید خدا، دشمن به امید خود است کی شود با اسب چوبین تا دژ یزدان رسید؟ ابر اگر دیدید، خوش باشید: او یک لشکر است گر نسیم آمد، چنین گویید: یک گردان رسید چشم ما لبریز اشک و ناگهان باران گرفت... پس به استقبال یاران لشکر یاران رسید با شهیدان خدا، آغاز شد این ماجرا پس یقیناً می‌شود تا قله، تا پایان رسید بر خیام شکّ و اردوگاه کفر و خیل جهل وای از روزی که بانگ جبههٔ ایمان رسید آنهمه تکبیرها کز کودکی سر داده‌ایم منجنیق مرگ شد، تا لانهٔ شیطان رسید طعنه و رنج و جراحت بس، که از قعر تنور دل قوی دارید -ای دریادلان- طوفان رسید ناوها و‌ دیوها بگریختند از مرز ما تا نسیمِ بادبانِ نوحِ کشتی‌بان رسید کوچه‌های زنده از نام شهیدان، این زمان لشکر فریادشان تا سنگر میدان رسید از پسِ چل‌سال صبر، اینک زمان انتقام چون زمام روزگاران، در کف انسان رسید صلح؟ سازش؟ صبر؟ آتش‌بس؟ غرامت؟ نه عزیز! تازه این شمشیر دست مردم ایران رسید @FihMaFih