🍃🔸
هر از گاهی خودت را هَرَس کن!
شاخههای اضافیت را بزن!
پای تمام شاخههای بریدهات بایست!
تمام سختیهایت...
دردهایت...
باغبانی کن خودت را،
خاطرات بدت را،
سَبُک کن فکرت را،
از هر چه آزارت میدهد...
ریاضیدان باش!
حساب و کتاب کن،
خوبیهای زندگیت را جمع کن،
آدمهای بدِ زندگیت را کم کن،
همه چیز خوب میشود...
رستوران ساقه
تو زندگیت منتظر شانس نباش
منتظر ارث هم نباش
زودتر از همه بیدار شو
دیرتر از همه بخواب
اما به توانایی های خودت تکیه کن
دستاوردهای بی منت خودت شیرین ترن...👌🍀
🌸
https://eitaa.com/fod110
امشب
شب ۲۵ ذی القعده س
یکی از مهمترین و ویژه ترین شبهای سال
شبی که میتونی به اندازه ی عمرت ثروت مادی و معنوی جمع کنی.
اول از خدا بابت تموم کوتاهی ها و تنبلی ها و سر به هوایی هات عذرخواهی کن
بعد بابت تموم نعمتهای قشنگی که بدون منت بهت بخشیده ازش تشکر کن.
و در آخر هر چی دوست داری ازش بخواه.
🙏
فردا روز تو قیامت نیای دستمو بگیری و بگی
چرا بهم نگفتیا.......
بهت گفتم.😉
تنبلی نکن ، نگذار امشبت مثل بقیه ی شبها بگذره ، یه تایم کوچولو برای خودت و خدا بگذار.
خدا منتظرته .
همدیگه رو هم دعا کنین
الهی بهترین و زیباترین و پر خیرترین دعاها در حق تمام دنیا به استجابت برسه🙏
به برکت صلواتی بر محمد و ال محمد
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین
🕯
...............
آخر شب یه شربت سکنجه بین برای مجید اماده کردم و رفتم کنارش.
با یه لبخند دستش رو گرفتم و بهش گفتم:
واستون شربت آماده کردم.
وقتی شربت رو خوردن ، گفتم: مجید
گفت: جانم
گفتم: از ته دلم به وجودت افتخار میکنم ، از وقتی کنارت قرار گرفتم همیشه مثل یک پرنسس بودم ، یادم نمیاد چیزی ازت خواسته باشم ولی تو واسم مهیا نکرده باشی.
البته که من هم هیچ وقت از رفتار خوب همسرم سو استفاده نکردم.
بهش گفتم : من میخوام یه کاری انجام بدم ولی الان نمیتونم در موردش صحبت کنم.
وقتی انجامش دادم حتما بهت میگم.
خندید و گفت: شربت سکنجه بین و افتخار به مجید و انجام کار سری😂
خدا به خیر کنه......
بعد هم گفت: انشاالله که خیره.
آخر تابستون بود ، بعد از نماز صبح ، منتظر بودم تا مجید آماده بشن برن رستوران.
وقتی ایشون رفتن ، من هم لباس پوشیدم و علی رو بغل کردم و رفتم منطقه صنعتی دولت اباد.
قبلش فکرهامو کرده بودم و تصمیمم رو گرفته بودم و خودم رو برای یک مسیر جدید آماده کرده بودم.
با خودم تصمیم گرفتم ، برم شخصا بازاریابی کنم ، به تک تک شرکتها و کارخونه ها و کارگاهها سر بزنم و ازشون سفارش غذا بگیرم.
اول از همه وارد یک مشاور املاکی شدم ، سلام و احوالپرسی کردم و ازشون آدرس چند تا کارگاه و شرکتی که ممکنه غذا بخوان رو گرفتم .
واسشون توضیح دادم که میخوام داخل خونه اشپزی کنم و غذای خونگی درست کنم.
از اول خیابون وارد مغازه ها می شدم و بعد از سلام و خداقوت براشون توضیح میدادم که میخوام غذای خونگی درست کنم.
پسرم علی دستهای کوچولوشو تو دستم گذاشته بود ، هر از گاهی خسته میشد،بغلش میکردم .
روز اول چند ساعتی راه رفتم ،خیلی خسته شده بودم ، یه جورایی یه حس بدی هم داشتم.
آخه.....🥺
بعضی از مشاور املاکیها چندتایی با هم داخل دفترشون نشسته بودن ، وقتی وارد می شدم با یه لبخند تمسخر آمیزی بهم نگاه میکردن ، یا از سر تا پای من و پسرم رو نگاه میکردن .
وجودشون آزارم میداد😔
بعضی هاشون هم اصلا شرف نداشتن ، به جای اینکه به حرفهای من گوش کنن ، سوالات مسخره و بی معنی می پرسیدن.
ما بین تموم ادمهایی که از کنارشون گذشتم ، بودن مردهای با غیرت و نان حلال خورده ای که بسیار با شخصیت و در کمال ادب همراهی و همکاری کردن.
یه جاهایی از دست خودم شاکی می شدم و میگفتم: فکر اینجاشو نمی کردی😢
انگارم غرورم بدجوری شکسته بود ، نمیدونم چرا ؟؟؟
ولی همینطور که از کنار جاده می گذشتم ، وقتی خستگی علی و آفتاب گرم و صدای اذان ظهر رو شنیدم ناخوداگاه اشکهام از کنار چشمهام رو صورتم نشست.
از چند نفر سراغ مسجد رو گرفتم ، گفتن خیلی دوره و این نزدیکی نیست.
تا اینکه از یکی از مغازه ها قبله رو پرسیدم و کنار خیابون مهرم رو درآوردم و نمازم رو خوندم.
پایان نماز ، سجده ی شکر رفتم و به خدا گفتم: خودت من رو بهتر از خودم می شناسی ، تا به اون چیزی که میخوام برسم
نرسم امیدم رو از تو قطع نمیکنم.
دستم رو محکم بگیر نگذار رها بشم......
علی گرسنه و خسته شده بود ، شروع کرد غر بزنه، بغلش کردم و رفتم ، اون سمت خیابون ، وارد یه مشاور املاکی شدم تا آدرس یه کارخونه ی آجرنما بود بگیرم ،
که یه آقای نسبتا جا افتاده و شصت ساله به محض ورود من از روی صندلی بلند شد و جواب سلامم رو داد و با یک ظرف شکلات به سمت علی اومد و به من گفت: بفرمایین بشینین.