روز سی و يكم، آخرین سوال این ماه. ۱۴۰۵/۱/۳۱
اين ماه چه چیزی رو بهت یاد داد ؟
فکر میکنم یکی از تاثیرگذارترینها،این بود که متوجه شدم همیشه نیاز نیست صحبت کنم،دفاع کنم،ثابت کنم و توضیح بدم،بعضیوقتها باید سکوت کنی،بذاری طرف مقابل هرجوری که دلش میخواد و دوست داره راجب تو،کاری که انجام دادی و دلیلش فکر کنه و نظر بده،آدمها توی ناراحتی و عصبانیت هیچ اهمیتی به حرفی که تو میزنی ندارن و هیچوقت از دیدگاه تو به اون قضیه نگاه نمیکنن،یجورایی همیشه همه درحال ثابت کردن این هستن که خودشون درست فکر میکنن و صحبت میکنن،پس شاید بهتر باشه فقط ساکت باشی و بذاری هرکاری میخوان بکنن؟و احتمالا بعدش که شرایط عادی شد میتونی و بری دیدگاه خودت رو توضیح بدی؟
روز سی و پنجم. ۱۴۰۵/۲/۴
آیا گذشته واقعاً رفته، یا هنوز در درون ما ادامه داره؟
صددرصد وجود داره.
تمام صحبتها و اتفاقاتی که یه روزی توی زندگیمون شده و افتاده بودن،هنوز هم یه جایی منتظرن تا وقتش بشه و فرصت کنن دوباره خودشون رو نشون بدن و اثبات کنن که هنوز وجود دارن.
حتی اگه خودشون باقی نمونده باشن اثراتی و افکاری که از اون چیزها بهجا موندن،قطعا هستن.
فکر میکنم این گذشته هیچوقت و به هیچ عنوان ازبین نمیره،یعنی خب،اون گذشته،پر از تجربه و احساساتیِ که میتونه بهمون کمک کنه و روی آیندهمون تاثیرگذار باشه،بنظرم تکتک کارها و تصمیمهایی که توی این لحظه میگیریم،درواقع داره آینده رو شکل میده و این تصمیمها از روی تجربهها و عادتهایی که توی گذشتهمون انجام دادیم گرفته میشن.
پس فکر میکنم ادامهدار بودن گذشته، توی بیشتر موقعیتها چیز مثبتی خطاب میشه.
انگاری چیزی که فکر میکردم توی ماه گذشته یاد گرفتم رو یاد نگرفته بودم،فقط متوجه شده بودم.
هنوز هم دارم خودم رو اثبات میکنم،هنوز هم برام مهمه که طرف مقابل توی اون لحظه به چی فکر میکنه و چهچیزایی تو ذهنش میگذرن،میدونم،میدونم که اهمیتی به صحبتیکه میکنم نمیده و سعی نمیکنه آروم بشه،سعی نمیکنه از دیدگاه من نگاه کنه تا دلیلی که باعث اون اتفاق شده رو متوجه بشه،میدونم که نمیتونم کاری کنم
آخرش هم،من فقط کسی میشم که دارم از اشتباهم دفاع میکنم.
همیشه طلوع رو بیشتر از غروب دوست داشتم.
طلوع یه شروع تازهست،یه حس جدیدِ و یه امیدِ.
قبل از بلند شدن صدای گنجیشکها میتونم تمام افکارم رو برای آخرین بار توی ذهنم مرتب کنم و در آخر،وقتی آفتاب درمیاد و نورش از گوشه پنجرهام به صورتم میتابه،همشون رو دور بریزم.
انگاری تمام چیزهایی که در طول روز باعث اذیتم بودن رو توی تاریکی شب جا میذارم و با طلوع آفتاب،من هم دوباره روشنایی رو به زندگیم برمیگردونم.