eitaa logo
مجله قلمــداران
5هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
311 ویدیو
10 فایل
این کانال متعلق به چهار یار هم‌قلم است! کپی یا اشتراک‌گذاری آثار، شرعا حرام‌ است. #به‌جان‌او به قلم ف_مقیمی راه ارتباطی @moghimstory ادمین تبادل و‌تبلیغ @Gh_mmm
مشاهده در ایتا
دانلود
زندگی من پر از آدم‌های عجیب است. آن‌قدر عجیب که حیف است خرج یک چالش شوند. می‌شود با زندگیشان رمانی تازه نوشت.... اما عجیب‌تر از همه آنها خودم بودم که مثل آلیس در سرزمین عجایب زندگی کردم و به جای نوشیدن خون اژدها برای بازگشت به جهان معمولی، خون دل خوردم. من انگار هزار سال زیسته‌ام. و هزار داستان دانسته‌ام. و هزار کس دیده‌ام.
11.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برنامه خط سوم شبکه ۲ معرفی کتاب سه شنبه ها و چهارشنبه ها حوالی ساعت۲۳
سلام من عجیبترین آدم اطراف خودم هستم ۲۰ ساله با یه تصمیم رفتم تو یه زندگی که از اولش تا الان هیچ بوده ولی نمیدونم چرا دارم ادامه میدم شاید یادم رفته که زنده ام و باید زندگی کنم شاید انقدر از خودگذشتگی کردم که دیگه منی نمونده برای ابراز وجود شاید انقدر نادیده گرفته شدم که خودمم یادم رفته که هنوز هستم و نفس میکشم شاید ... نمیدونم ولی یه وقتایی با خدا سر و کله می زنم و بهش میگم خدایا ،به خودت قسم منم آدمم،از اونایی که خودت خلق کردی،نه کمتر و نه بیشتر پس حساب زیادی رو من باز نکن ته تهش بگو بابا اینم یه آدمه از اونا که کم میاره از اونا که دلخور میشه از اونا که دلش میشکنه شاید اونوقت یه کوچولو دلت به رحم اومد و به این مخلوق عجیبت یه نگاه ویژه کردی از اونا که به جون آدم میشینه از اونا که تا عمق وجودت نفوذ می‌کنه از اونا که...... M.far
عجیب ترین انسان زندگی من، زنی بود به وسعت دریا سخاوتمند... به قدر آسمان ها مهربان... و به قدر ندانستنی با ایمان! از کودکی تا کنون که در گذرگاه بیست و هشت سالگی ایستاده ام حتی یک بار نگذاشت دست خالی از خانه اش خارج شوم، با آنکه هرروز به خانه اش می رفتم...! یادم می آید برای یکی از عزیزان از دست رفته اش به قدر شانزده سال نماز قضا خواند، از سال تکلیف تا لحظه ی فوت...! انگیزه ی روزه داری در ابتدای سن تکلیف من و خواهرهایم او بود و نگاه رضایتش و هدایای ارزشمندش...! او ترین همه ی صفات خوبی بود که می شناختم...! یک جایی خواندم مادربزرگ ها همیشه در یک جایی از غصه ها جا می مانند... اما... او جا نماند... او پر کشید... حصار تن برای حجم عظیم خوبی هایش عجیب تنگ شده بود... او به سرمنزل مقصود رسید... ماییم که در قعر خاطراتش جا مانده ایم، در اوج تمنای لمس دوباره ی زبری دستانش، در تنگنای حجوم مهربانی هایش و در حسرت دیدن یک خنده ی دیگرش...! ماییم که دلتنگیم برای اویی که رها شده است...! Somaye
همیشه لبخندش کنج لبش بود. مدام تسبیحی به دست داشت و ذکر می‌گفت. وقتی روی تکه سنگی بر بلندی خانه به تماشای غروب می‌نشست ، شعر می‌خواند ، شعرهای عاشقانه‌ی قدیمی. شعر وای حمومی را از همه بیشتر می‌خواند ، ما نوه‌ها هم همیشه شعر درخواستی‌مان همین شعر وای حمومی بود. پیاده یا سواره‌ای که در خیابان جلوی خانه عبور می‌کرد ، سرش را همراه دستش برایشان تکان می‌داد و با لبخندی هم بدرقه‌شان می‌کرد. وقتی از خاطراتش در جبهه می‌گفت که تیرها از بیخ گوشش رد می‌شدند ، به او لقب ضد گلوله می‌دادم. در کنارش حس شادی و آرامش به من دست می‌داد ، طوری که دوست داشتم مدام بغلش کنم و به چشمان مهربانش زل بزنم و به او بگویم که بهترین بابابزرگ دنیا را دارم. یکی از همشهریان گفته بود حاج علی خیلی مرد خوب و با خدایی‌ست ، ذره‌ای تکبر ندارد. راست می‌گفت برایش کوچک و بزرگ فرق نداشت ، با همه مهربان بود. شوخ بود و با همه گپ و گفت داشت. یک پیرمرد هشتادساله به اندازه‌ی یک جوان بیست‌ساله شاد بود. با ما نوه‌ها بازی می‌کرد ، توپ بازی را از همه بیشتر دوست داشت. با بچه‌هایی که خیلی سر و صدا می‌کردند ، کاری نداشت و حتی حامی‌شان بود. از بین تمام خصوصیاتش یک خصوصیت خیلی برایم عجیب بود و هست. دو سال و نیم قبل به سرطان معده مبتلا شد. سرطانی که همه می‌دانند یک جوان را از پا در می‌آورد. بعضی‌هامان اگر یک سردرد ساده داشته باشیم می‌خواهیم با آخ و ناله‌مان همه‌ی دنیا را خبر کنیم. اما حاج علی هشتاد و هشت ساله‌ی دارای سرطان معده ، تا پایان عمرش یک آخ هم نگفت. فقط چهارماه بیماری را تحمل کرد. صبرش هم فقط در بیماری خلاصه نمی‌شد. این طوری که بقیه تعریف می‌کنند ، خیلی در زندگی سختی کشیده و صبر کرده. همیشه صبرش برایم عجیب بوده. ای کاش من هم صبر بابابزرگم را به ارث برده بودم. بعد مرگش مدام از خدا می‌خواهم یک صبری مثل صبر بابابزرگم به من بده. دلم خیلی براش تنگ شده😢... دلم می‌خواد فقط برای یک لحظه بیاد و بغلش کنم ، ازش بپرسم چه جوری این همه صبر کرده. برای شادی روح بابابزرگم و همه‌ی بابابزرگای مهربون سرزمینم صلوات 🖋نویسنده : طائف
بیداری؟
نصف شبی یه چیزی بگم و برم؟
یه اتفاق جالبی تو این چالش برام افتاد. هرشب، هر حالت روحی رو تجربه می‌کردم، متن‌ها مناسب همون برام میومد!
وقتی حس و حال شوخی داشتم، متن های ارسالی تون همه طنز بود... شب های دیگه هم.......
حس و حال امشبم معلومه؟؟؟
................... مریم را برده بودم پارک. سه سالش بود و مامان مامان از دهانش نمی‌افتاد. درخت‌ها را رد کردیم و رسیدیم به محوطه بازی. مثل همیشه شلوغ بود. بچه‌ها ، توی صفِ تاب ایستاده بودند. بعضی مادرها روی نیمکت نشسته و صحبت می‌کردند. چند پدر هم توی زمین بازی و کنار سرسره مراقب بچه‌هایشان بودند. مریم دوید طرف سرسره، از پله‌ها بالا رفت و نشست. صدایم زد و دنبالم می‌گشت. سرم را از زیر سرسره بیرون بردم و سک سک کردم. خندید. نگاهم صورتش را رد کرد و رسید به مردی تنها که کمی دورتر از فضای بازی ایستاده بود. همانطور خیره نگاهم می‌کرد. خودم را زدم به آن راه و سرم را با مریم گرم کردم. شاید دودقیقه هم نگذشته بود که مرد نزدیک‌تر شد و اشاره زد همراهش بروم! گر گرفتم. اخم کردم. دست کشیدم به چادرم و روسری‌ام را کشیدم جلوتر. سعی کردم مثبت فکر کنم، شاید من اینطور تصور کردم! احتمالا اصلا با من نبوده! با این حال به مریم گفتم برویم خانه اما لجبازی کرد و زیر بار نرفت. از نگاه‌های مرد دلشوره گرفته بودم و نمی‌توانستم درست تصمیم بگیرم. انگار مدیریت شرایط از دستم خارج شده بود. مرد نزدیک تر شد؛ مدام اشاره می‌زد بروم ته پارک! هر طرف می‌چرخیدم که نگاهم به نگاهش نیوفتد، باز می‌آمد جلوی چشمم. کم کم کسانی که دوروبرم بودند ماجرا را فهمیدند. زن‌ها با نگرانی نگاهم می‌کردند و مردها دست به سینه انگار آمده بودند سینما!! دست‌هایم شدید می‌لرزید و هی به مریم التماس می‌کردم بی‌خیال بازی شود. آخر نشستم روی زمین. با حرص شانه‌هایش را گرفتم و مجبورش کردم توی چشم‌های مصمم نگاه کند. بلند گفتم: _الان باید بریم خونه. احتمالا فردا میایم پارک اما حالا باید بریم. اگر گریه نکنی خونه بهت چیپس و بستنی میدم. ساکت زل زد به چشم‌هام. انگار او هم فهمید مستأصل هستم. باشه ای گفت. دستش را گرفتم و از لابلای نگاه‌های خیره به طرف ماشین راه افتادم. قلبم گواهی خوبی نمی‌داد. با نگرانی به پشت نگاه کردم. مرد با فاصله داشت می‌آمد. پدرهای توی پارک کنار هم جمع شده و زل زده بودند به ما! فکری عین مار پیچید دور تنم و نیشش را زد. اگر دست مریم را بکشد و با خودش ببرد هم می‌توانم دنبالش نروم؟! فشارم افتاد انگار. نزدیک بود غش کنم. فقط به مریم گفتم : بدو پرسید : چرا؟ بی‌هوا گفتم: مسابقه‌اس. دویدیم. به عقب برگشتم. مرد پوزخند زنان با قدم‌های بلند دنبال‌مان می‌آمد. لابلای صدای نفس‌هایم مدام یا قمر بنی هاشم می‌گفتم. در ماشین را زدم. مریم را تقریبا چپاندم تو و خودم را انداختم پشت فرمان. در را قفل کردم. با دست‌هایی که می‌لرزید سعی کردم سوییچ را جا بزنم. به بیرون نگاه کردم. مرد با اخم به طرف‌مان می‌آمد. مریم شعر می‌خواند و من اشهدم را. بالاخره جان کندم و ماشین را روشن کردم. راه افتادم، نگاهم ماند توی آینه. مرد سوار موتور شد و راه افتاد دنبال‌مان. قلبم توی دهانم می‌زد. هرچه ذکر بلد بودم گفتم و هرچه آدم خوب می‌شناختم واسطه کردم تا دست از سرمان بردارد. ترسیدم بروم طرف خانه. گفتم اگر ریموت را بزنم او هم می‌تواند همزمان بیاید تو. پیچیدم توی خیابان فرعی. بعد هم یک کوچه و دوباره خیابان. سر یک دوراهی همین که رد شدم یک ماشین پیچید جلوی موتورش و نزدیک بود تصادف کنند. مردی از ماشین پیاده شد و شروع کرد به داد زدن. پیچیدم توی کوچه و با سرعت به طرف خانه رانندگی کردم. نگاه ترسیده‌ام اما توی آینه جا مانده بود. رسیدیم خانه. برای مریم چیپس ریختم توی ظرف و پناه بردم توی اتاق. دست‌هایم را گذاشتم جلوی صورتم و زار زدم. درست است که ترسیده بودم اما بیشتر از همه احساس تنهایی اذیتم می‌کرد. دلم می‌خواست یکی از آن زن‌ها کنارم می‌ایستاد و وانمود می‌کرد خواهرم است. یا یکی از آن مردها لااقل تا کنار ماشین همراهم می‌آمد. حدود هفت سال از آن روز می‌گذرد. من قیافه آن مرد را فراموش کردم اما صورت بی تفاوت پدرهایی که توی پارک به دویدن هراسان من نگاه می کردند را نه! ✍م. رمضان خانی https://eitaa.com/ghallamdaaran