eitaa logo
مجله قلمــداران
5هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
311 ویدیو
10 فایل
این کانال متعلق به چهار یار هم‌قلم است! کپی یا اشتراک‌گذاری آثار، شرعا حرام‌ است. #به‌جان‌او به قلم ف_مقیمی راه ارتباطی @moghimstory ادمین تبادل و‌تبلیغ @Gh_mmm
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گاهی...قلم...
از یک جایی به بعد مَنِشِ انسان می‌شود تلألویی از اطرافیان! بدون اینکه خودت بفهمی چه شده، بازتابش می‌افتد توی هر چیزی که فکرش را نمی‌کنی. ادبیات کوچه بازاری را دوست دارم. ساده‌ترین تکه کلام‌هام «چاکرم و مخلصم و بعد از علی خودت مردی» بود! البته که جلوی بابا جگر نمی‌کردیم این مدلی حرف بزنیم. او زیادی مبادی آداب بود و حالا هم که گرد پیری نشسته رویش باز شبیه یک جنتلمن واقعی رفتار می‌کند. با دوستم درددل می‌کردم. بعد از چند ساعت برگشتم و چت‌ها را خواندم. چقدر تغییر در کلام مشهود است. چقدر کمال همنشین و معاشرت و کتاب و شعر و فیلم، منشور آدمیزاد را جلا می‌دهد... که حتی وسط اشک و صدای بلند موسیقی و تب و بدن درد، ناخودآگاه توصیف می‌چینی پشت توصیف.. صحنه روی صحنه و تصویر کنار روایت. بارها از خدا خواسته‌ام برای کلام امیرالمومنین مصداق برایم بسازد. جان بریزد توش تا قد علم کند جلوی چشمم و گوشت شود به استخوانم. پیام ها را که می‌خواندم کلام زنده شد و نشست به جانم:« جَليسُ الخَيرِ نِعمَةٌ ، جَليسُ الشَّرِّ نِقمَةٌ . همنشين خوب ، نعمت است و همنشين بد ، مصيبت..» مخلص کلام که حواست به همنشین باشد. به شغل، به دوست، به کتابی که می‌خوانی، فیلمی که می‌بینی و در نهایت به هرچیزی که زاویه‌های منشورت را می‌سازد! ✍م رمضان خانی https://eitaa.com/gahi_ghalam
دو‌ساعته نشستم اینجا زل زدم به کیبورد.. هی دل دل می‌کنم.. هی می‌نویسم هی پاک می‌کنم.. انگار هرچه درد بزرگ‌تر بشه حملش سخت‌تره.. حتی زورت به بار کلماتش هم نمی‌رسه و کمر خم می‌کنی. کاش یک‌ علی در درون همه‌مون زندگی می‌کرد که پشت عمروبن عبدودهای زندگی‌مون رو به خاک می‌مالید.. ف.مقیمی
از فطرسِ ملک به همه پر شکسته ها؛ حیِّ علی کرامتِ گهواره ی حسین🕊️ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي خَلَقَ الْحُسَین علیه السلام ♥️
کف دست‌هاش پر از ترک‌های عمیق است. از بچگی همین‌طور بود. پوست خشک و تشنه‌ای داشت. هرکجا که فکرش را کنی بردیم. هر ضمادی که دلت بخواهد زدیم ولی انگار درون این بچه آتشی به پاست که از شعله‌هاش پوست تنش می‌سوزد.. اینها را نگفتم تا دلت را درد بیاورم و خلقت را تلخ کنم. اینها مقدمه‌ی چیزی است که می‌خواهم تعریف کنم. من انار خیلی دوست دارم. انار برای من هم میوه است، هم غذا، هم دارو است هم تراپی. هر وقت حالم بد می‌شود، کافیست یک کاسه انار گل‌پردار بگذاری دم دستم، تا هر چه غم دارم بشورد و ببرد. اول‌ها حوصله می‌کردم برای خودم روی زیرانداز می‌نشستم و انار دان می‌کردم. سهم خودم را بیشتر از بقیه کنار می‌گذاشتم و کاسه‌ی دیگران را به یک نسبت پر می‌کردم. اما امسال دیگر شور و جان سال قبل را ندارم. باور کن با جان کندن روز را به شب می‌رسانم. به زور پای اجاق می‌ایستم و برای شکم گشنه‌ی بچه‌ها غذا می‌پزم. علی به هوای اینکه انار حالم را بهتر می‌کند هر چند وقت یک‌بار با کیسه‌ای انار می‌آید خانه. یک شب از دهنم در رفت که چرا چیزی می‌خری که حال درست کردنش را ندارم؟ فکر می‌کردم بگوید غمت نباشد خودم برایت دان می‌کنم
ولی گفت باشد! از این به بعد نمی‌خرم.. آن‌شب نشستم پای سیستم و کلمه ساختم.. کلمه ریختم.. دهنم خشک شده‌بود. محمدمهدی مثل شب‌های قبل با یک سینی چای و خرما آمد تو اتاق. هر شب کارش همین است. پابه پای من توی آشپزخانه کار می‌کند و قبل از اینکه به رختخواب برود چای را دم می‌کند و برایم با آب‌ و تاب فراوان می‌آورد. ولی من دلم چای نمی‌خواست. ذهنم درگیر بود. دهانم خشک بود. حتی تشکر هم نکردم. از اتاق رفت بیرون و من هرازگاهی چشم از لپ‌تاپ می‌گرفتم و صدا می‌زدم:« د بیایین بخوابید! دیر شد.» حلما آمد و بدون حرف روی تخت خوابید. اما خبری از او نبود. خون خونم را می‌خورد. شک نداشتم که نشسته پای پانتولیگ. گفتم صحنه را که ببندم می‌روم با توپ پر سروقتش و برایش خط و نشان می‌کشم.. صحنه بسته نشده آمد توی اتاق. سرم را با تشر آوردم بالا ولی حرف تو دهنم خشک شد. یک کاسه‌ی بزرگ، انار دان کرده توی دستش بود. گذاشت روی میزم و شانه‌ام را بوسید. گفت:« قربونتون برم. به خدا دستامو قبلش شسته بودم..» بغض از روی سینه‌ام همینطور بالا رفت و رفت.. نگذاشتم بترکد.. نگاه کردم به دست‌های چاک چاکش.. باید ازش تشکر می‌کردم ولی وجدان مادرانه خشمگینم کرده‌بود. خشم از اینکه چرا در حضور او حرفی زدم که به زحمت بیفتد. گفتم: «چرا این کار رو کردی؟ مگه نمی‌دونی برا دستت ضرر داره؟» گفت: «آخه شما هوس کرده بودید..» برای اینکه دعوایش نکنم رفت کرم به پوستش مالید و خوابید. آن‌شب هر قاشقی که به انار می‌زدم با بغض پایین رفت.. فردا و پس فردا و شب‌های دیگر هم همینطور.. هر چه بهش می‌گویم راضی به این کار نیستم گوشش بدهکار نیست. تمام انارهای توی یخچال را دان می‌کند و هر شب می‌آورد برایم. دیشب وقتی که خواب بود رفتم قندش را بگیرم.. جای زخم‌هاش سیاه شده بود. پوستش مثل اسکاچ زبر زبر.. کف دستش را چسباندم به صورتم. های های گریه کردم.. چربش کردم و بوسیدم.. و با خودم فکر کردم که ایثار فقط مختص مادر نیست. گاهی وقت‌ها کودکی که فکر می‌کنی داری برایش مادری می‌کنی از تو مادرتر است.. من کودکی دارم که رنج زخم‌هایش را نادیده می‌گیرد برای شاد کردن مادرش.. من کودکی دارم که شب‌ دیرتر از بقیه به رختخواب می‌رود تا یک‌وقت مادرش چای کهنه نخورد. باید خوشحال باشم نه؟ ولی این غم دارد من را می‌کشد دوست من... تو دلیلش را می‌دانی؟ ✍ف.مقیمی ؟ ble.ir/join/GDvcEhSLjc https://eitaa.com/ghalamdaraan
راستی چرا اینقدر بچه‌های امروزی لوس و ترسو هستند؟ آمده‌ایم خانه مامان‌اینها. حلما می‌ترسد برود حیاط، دستشویی. دست به دامن داداشش شده که براش دم در بایستد. برادر بی‌نواش هم زیر باران منتظر مانده تا خانم تشریف بیاورد بیرون. اینها را مقایسه می‌کنم با زمان خودمان. یک حیاط داشتیم به چه بزرگی. روزها کلی توی محوطه‌اش بازی می‌کردیم و بابت گلدان‌هایی که می‌شکستیم دمپایی جایزه می‌گرفتیم. اما شب‌ها حکایت دیگری داشت.
ته حیاط یک راهرو بود که اکثر اوقات لامپ زردش یا پت‌پت می‌کرد یا می‌سوخت. دست راست راهرو یک اتاق بزرگ بود که مامان انباری‌اش کرده بود. اتاق بغلش توی انتهای راهرو دستشویی بود و روبه‌رویش حمام. درها همه چوبی و نم‌گرفته؛ از بس که این مادر ما با آب می‌شستشان! جوری‌که، خانه تیمی سوسک‌ها شده‌بود.. از بال‌دار بگیر تا بی‌بال.. هم کوچک‌ داشتیم هم بزرگ. بعضی‌‌شان که اصلاً هیکل ورزش‌کاری! بال که می‌زدند نمی‌فهمیدی دارد خفاش می‌آید سمتت یا حشره! وقتی از در اتاق بیرون می‌آمدیم و به راهرو نگاه می‌کردیم انگار یکی از سکانس‌های جن‌گیر ضبط می‌شد. هیچ‌کدام‌مان هم جرأت نمی‌کردیم به کسی بگوییم می‌ترسیم. سوای اینکه برای حرفمان تره خرد نمی‌کردند، افت داشت.. برادر خواهرها همین را دست می‌گرفتند و تا آخر هفته هزار جور ایستگاهت می‌کردند. یک شب دست زینب را گرفتم و رفتیم توی آن دالان مخوف. با هزار جور ترس و لرز، کلید برق را پیدا کردیم.. مثل همیشه لامپ پت پت کرد و نورش مرد! زینب سریع از توی خانه شمع آورد و نورش را گرفت توی راهرو.. دیگر اینقدر کارکشته بودیم که بدانیم کجا باید دنبال سوسک‌ها بگردیم. بالای در‌ها را دید زدیم. شاخک‌ها سیاه تکان تکان می‌خورد. روشویی هم که درست انتهای راهرو چسبیده بود به دیوار را خوب رصد کردیم. ظاهراً خبری از شاخک‌های ترسناک نبود. آهسته رفتیم جلو. اول من، زینب هم پشت سرم.. باید هر طور شده خودمان را می‌رساندیم به کلید بالای روشویی که مربوط به توالت بود. تازه بعد از روشن شدن لامپش دردسر اصلی شروع می‌شد.‌ معمولا زیر چوب در و سنگ دستشویی پاتوق اصلی رفیق‌هامان بود. باور کن من آیت‌الکرسی را در راه همین خانه تا دستشویی حفظ کردم. از بس که متوسل می‌شدیم به قرآن و اهل بیت. خلاصه که چراغ را روشن کردیم و با وجود شاخک‌های موذی، به نوبت رفتیم آن تو و بخاطر شجاعتمان کلی کیف کردیم. حالا بماند که چقدر کار نیمه‌تمام برای روده‌ها و کلیه‌هامان به جا گذاشتیم... بعد فکر کن درست زمانی که فکر می‌کردیم همه‌ی خان‌ها را رد کرده‌ایم یک‌هو مامان از تو خانه داد می‌زد که مسواک یادتان نرود! یک‌بار موقع شستن دهان، انگشت‌هام که روی اهرم شیر بود به قلقلک افتاد. دیدم یک سوسک به چه گندگی دارد روی دستم راه می‌رود. نصفه‌شبی کل حیاط را دویدم و جیغ زدم. بابا از خواب پرید و آمد توی حیاط. فکر کرد لابد جنی، سگی ، دزدی چیزی آمده. من می‌دویدم و او هم دنبالم که چه شده.. ولی من جرأت نمی‌کردم بگویم سوسک! الکی گفتم یکی تو انباری است. طفلکی‌ها تا چند ساعت کل راهرو و پشت‌بام را پاییدند تا دزد را پیدا کنند! خلاصه که ما کجا بودیم و اینها کجا؟! ✍ف.مقیمی ؟ ble.ir/join/GDvcEhSLjc https://eitaa.com/ghalamdaraan
من یقین دارم روزی از همین روزها عسر من یسر می‌شود. نگاه نکن به این جلز ولز کردن‌ها و بالا پایین پریدن‌هام.. دیگ نذری را که می‌گذاری روی شعله، همه‌ی مخلفاتش توی قل‌قل آب عز و جز می‌کنند و بالا پایین می‌پرند.. من خودم و کس و کارم را روزی چند بار نذر تو کرده‌ام و در هر فراز زیارت عاشورا گفته‌ام بابی انت و امی.. ای پدر و مادرم به فدای تو و خاندان پاکت.. مباد از کولی‌بازی‌‌های من خم به ابرو بیاوری... من خود، قائل به این هستم که دارم پخته می‌شوم.. تو فقط شعله را کم کن تا ته نگیرم.. ✍ف.مقیمی ble.ir/join/GDvcEhSLjc
این روزها با تعطیلی مدارس اعصاب نداریم 😫 یعنی سال تحصیلی تموم شد ما هنوز خستگی تابستون از تنمون بیرون نرفته 😫 اومدم بگم اینجا از پنیک نوشتم ، اگر دوست داشتی بیا بخون.👇 https://eitaa.com/sharifi_psy
خدا ازت نگذره خورشید که برفا رو آب کردی😢 می‌دونی بعد از چندسال برف اومده‌بود؟ اخه چرا اینقدر نظرتنگی تو؟
قهرمان تویی که با این کفش توی برف، ساعت ۷ صبح اومدی دانشگاه!!!!! چطوری واقعاً ؟! کاش می شد ببینمش کیه، فقط رد پاش هست!
حاج آقا قرائتی می‌فرمودند: شما سوار یه اتوبوسی میشی، میشینی کنار یکی، بو سیگارش اذیتت میکنه! میری اونور تر کنار یکی دیگه میشینی ، دهنش بو سیر میده! میری اونورتر میشینی میبینی، یکی بچش خرابکاری کرده! درسته تحمل این وضع سخته... اما شما نمیتونی از اتوبوس بری بیرون چون اصل اتوبوس سالمه! چون راننده اتوبوس سالمه! شما برای رسیدن به مقصد نیاز به اتوبوس سالم و راننده سالم داری. درسته؟ جمهوری اسلامی و رهبری این نظام مصداق اتوبوس سالم و راننده سالم هست. اگه این اتوبوس رو ترک کنید اتوبوسهای دیگه شما رو به مقصد نمیرسونن. اتوبوس آمریکا رو ببینید. اتوبوس اروپا رو ببینید. هم اصل اتوبوسش ناسالمه هم راننده هاش مستن! حالا اینجا بعضی خطایی میکنن! این دلیل بر ناسالم بودن اصل نظام و راهبرد اون نیست. پس نباید از اتوبوسی که چون مسافرانش خلاف دارن ولی اصلش سالمه و رانندش سالمه بیرون اومد... چون اتوبوس و راننده ی سالم دیگه ای وجود نداره. ✅ پس باید بود و خلاف هر مسافری رو هشدار داد و جلوگیری کرد... ✅ ولی از اصل نظام و رهبری نباید روی گردان بشیم.