eitaa logo
مجله قلمــداران
5هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
311 ویدیو
10 فایل
این کانال متعلق به چهار یار هم‌قلم است! کپی یا اشتراک‌گذاری آثار، شرعا حرام‌ است. #به‌جان‌او به قلم ف_مقیمی راه ارتباطی @moghimstory ادمین تبادل و‌تبلیغ @Gh_mmm
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی گفت باشد! از این به بعد نمی‌خرم.. آن‌شب نشستم پای سیستم و کلمه ساختم.. کلمه ریختم.. دهنم خشک شده‌بود. محمدمهدی مثل شب‌های قبل با یک سینی چای و خرما آمد تو اتاق. هر شب کارش همین است. پابه پای من توی آشپزخانه کار می‌کند و قبل از اینکه به رختخواب برود چای را دم می‌کند و برایم با آب‌ و تاب فراوان می‌آورد. ولی من دلم چای نمی‌خواست. ذهنم درگیر بود. دهانم خشک بود. حتی تشکر هم نکردم. از اتاق رفت بیرون و من هرازگاهی چشم از لپ‌تاپ می‌گرفتم و صدا می‌زدم:« د بیایین بخوابید! دیر شد.» حلما آمد و بدون حرف روی تخت خوابید. اما خبری از او نبود. خون خونم را می‌خورد. شک نداشتم که نشسته پای پانتولیگ. گفتم صحنه را که ببندم می‌روم با توپ پر سروقتش و برایش خط و نشان می‌کشم.. صحنه بسته نشده آمد توی اتاق. سرم را با تشر آوردم بالا ولی حرف تو دهنم خشک شد. یک کاسه‌ی بزرگ، انار دان کرده توی دستش بود. گذاشت روی میزم و شانه‌ام را بوسید. گفت:« قربونتون برم. به خدا دستامو قبلش شسته بودم..» بغض از روی سینه‌ام همینطور بالا رفت و رفت.. نگذاشتم بترکد.. نگاه کردم به دست‌های چاک چاکش.. باید ازش تشکر می‌کردم ولی وجدان مادرانه خشمگینم کرده‌بود. خشم از اینکه چرا در حضور او حرفی زدم که به زحمت بیفتد. گفتم: «چرا این کار رو کردی؟ مگه نمی‌دونی برا دستت ضرر داره؟» گفت: «آخه شما هوس کرده بودید..» برای اینکه دعوایش نکنم رفت کرم به پوستش مالید و خوابید. آن‌شب هر قاشقی که به انار می‌زدم با بغض پایین رفت.. فردا و پس فردا و شب‌های دیگر هم همینطور.. هر چه بهش می‌گویم راضی به این کار نیستم گوشش بدهکار نیست. تمام انارهای توی یخچال را دان می‌کند و هر شب می‌آورد برایم. دیشب وقتی که خواب بود رفتم قندش را بگیرم.. جای زخم‌هاش سیاه شده بود. پوستش مثل اسکاچ زبر زبر.. کف دستش را چسباندم به صورتم. های های گریه کردم.. چربش کردم و بوسیدم.. و با خودم فکر کردم که ایثار فقط مختص مادر نیست. گاهی وقت‌ها کودکی که فکر می‌کنی داری برایش مادری می‌کنی از تو مادرتر است.. من کودکی دارم که رنج زخم‌هایش را نادیده می‌گیرد برای شاد کردن مادرش.. من کودکی دارم که شب‌ دیرتر از بقیه به رختخواب می‌رود تا یک‌وقت مادرش چای کهنه نخورد. باید خوشحال باشم نه؟ ولی این غم دارد من را می‌کشد دوست من... تو دلیلش را می‌دانی؟ ✍ف.مقیمی ؟ ble.ir/join/GDvcEhSLjc https://eitaa.com/ghalamdaraan
راستی چرا اینقدر بچه‌های امروزی لوس و ترسو هستند؟ آمده‌ایم خانه مامان‌اینها. حلما می‌ترسد برود حیاط، دستشویی. دست به دامن داداشش شده که براش دم در بایستد. برادر بی‌نواش هم زیر باران منتظر مانده تا خانم تشریف بیاورد بیرون. اینها را مقایسه می‌کنم با زمان خودمان. یک حیاط داشتیم به چه بزرگی. روزها کلی توی محوطه‌اش بازی می‌کردیم و بابت گلدان‌هایی که می‌شکستیم دمپایی جایزه می‌گرفتیم. اما شب‌ها حکایت دیگری داشت.
ته حیاط یک راهرو بود که اکثر اوقات لامپ زردش یا پت‌پت می‌کرد یا می‌سوخت. دست راست راهرو یک اتاق بزرگ بود که مامان انباری‌اش کرده بود. اتاق بغلش توی انتهای راهرو دستشویی بود و روبه‌رویش حمام. درها همه چوبی و نم‌گرفته؛ از بس که این مادر ما با آب می‌شستشان! جوری‌که، خانه تیمی سوسک‌ها شده‌بود.. از بال‌دار بگیر تا بی‌بال.. هم کوچک‌ داشتیم هم بزرگ. بعضی‌‌شان که اصلاً هیکل ورزش‌کاری! بال که می‌زدند نمی‌فهمیدی دارد خفاش می‌آید سمتت یا حشره! وقتی از در اتاق بیرون می‌آمدیم و به راهرو نگاه می‌کردیم انگار یکی از سکانس‌های جن‌گیر ضبط می‌شد. هیچ‌کدام‌مان هم جرأت نمی‌کردیم به کسی بگوییم می‌ترسیم. سوای اینکه برای حرفمان تره خرد نمی‌کردند، افت داشت.. برادر خواهرها همین را دست می‌گرفتند و تا آخر هفته هزار جور ایستگاهت می‌کردند. یک شب دست زینب را گرفتم و رفتیم توی آن دالان مخوف. با هزار جور ترس و لرز، کلید برق را پیدا کردیم.. مثل همیشه لامپ پت پت کرد و نورش مرد! زینب سریع از توی خانه شمع آورد و نورش را گرفت توی راهرو.. دیگر اینقدر کارکشته بودیم که بدانیم کجا باید دنبال سوسک‌ها بگردیم. بالای در‌ها را دید زدیم. شاخک‌ها سیاه تکان تکان می‌خورد. روشویی هم که درست انتهای راهرو چسبیده بود به دیوار را خوب رصد کردیم. ظاهراً خبری از شاخک‌های ترسناک نبود. آهسته رفتیم جلو. اول من، زینب هم پشت سرم.. باید هر طور شده خودمان را می‌رساندیم به کلید بالای روشویی که مربوط به توالت بود. تازه بعد از روشن شدن لامپش دردسر اصلی شروع می‌شد.‌ معمولا زیر چوب در و سنگ دستشویی پاتوق اصلی رفیق‌هامان بود. باور کن من آیت‌الکرسی را در راه همین خانه تا دستشویی حفظ کردم. از بس که متوسل می‌شدیم به قرآن و اهل بیت. خلاصه که چراغ را روشن کردیم و با وجود شاخک‌های موذی، به نوبت رفتیم آن تو و بخاطر شجاعتمان کلی کیف کردیم. حالا بماند که چقدر کار نیمه‌تمام برای روده‌ها و کلیه‌هامان به جا گذاشتیم... بعد فکر کن درست زمانی که فکر می‌کردیم همه‌ی خان‌ها را رد کرده‌ایم یک‌هو مامان از تو خانه داد می‌زد که مسواک یادتان نرود! یک‌بار موقع شستن دهان، انگشت‌هام که روی اهرم شیر بود به قلقلک افتاد. دیدم یک سوسک به چه گندگی دارد روی دستم راه می‌رود. نصفه‌شبی کل حیاط را دویدم و جیغ زدم. بابا از خواب پرید و آمد توی حیاط. فکر کرد لابد جنی، سگی ، دزدی چیزی آمده. من می‌دویدم و او هم دنبالم که چه شده.. ولی من جرأت نمی‌کردم بگویم سوسک! الکی گفتم یکی تو انباری است. طفلکی‌ها تا چند ساعت کل راهرو و پشت‌بام را پاییدند تا دزد را پیدا کنند! خلاصه که ما کجا بودیم و اینها کجا؟! ✍ف.مقیمی ؟ ble.ir/join/GDvcEhSLjc https://eitaa.com/ghalamdaraan
من یقین دارم روزی از همین روزها عسر من یسر می‌شود. نگاه نکن به این جلز ولز کردن‌ها و بالا پایین پریدن‌هام.. دیگ نذری را که می‌گذاری روی شعله، همه‌ی مخلفاتش توی قل‌قل آب عز و جز می‌کنند و بالا پایین می‌پرند.. من خودم و کس و کارم را روزی چند بار نذر تو کرده‌ام و در هر فراز زیارت عاشورا گفته‌ام بابی انت و امی.. ای پدر و مادرم به فدای تو و خاندان پاکت.. مباد از کولی‌بازی‌‌های من خم به ابرو بیاوری... من خود، قائل به این هستم که دارم پخته می‌شوم.. تو فقط شعله را کم کن تا ته نگیرم.. ✍ف.مقیمی ble.ir/join/GDvcEhSLjc
این روزها با تعطیلی مدارس اعصاب نداریم 😫 یعنی سال تحصیلی تموم شد ما هنوز خستگی تابستون از تنمون بیرون نرفته 😫 اومدم بگم اینجا از پنیک نوشتم ، اگر دوست داشتی بیا بخون.👇 https://eitaa.com/sharifi_psy
خدا ازت نگذره خورشید که برفا رو آب کردی😢 می‌دونی بعد از چندسال برف اومده‌بود؟ اخه چرا اینقدر نظرتنگی تو؟
قهرمان تویی که با این کفش توی برف، ساعت ۷ صبح اومدی دانشگاه!!!!! چطوری واقعاً ؟! کاش می شد ببینمش کیه، فقط رد پاش هست!
حاج آقا قرائتی می‌فرمودند: شما سوار یه اتوبوسی میشی، میشینی کنار یکی، بو سیگارش اذیتت میکنه! میری اونور تر کنار یکی دیگه میشینی ، دهنش بو سیر میده! میری اونورتر میشینی میبینی، یکی بچش خرابکاری کرده! درسته تحمل این وضع سخته... اما شما نمیتونی از اتوبوس بری بیرون چون اصل اتوبوس سالمه! چون راننده اتوبوس سالمه! شما برای رسیدن به مقصد نیاز به اتوبوس سالم و راننده سالم داری. درسته؟ جمهوری اسلامی و رهبری این نظام مصداق اتوبوس سالم و راننده سالم هست. اگه این اتوبوس رو ترک کنید اتوبوسهای دیگه شما رو به مقصد نمیرسونن. اتوبوس آمریکا رو ببینید. اتوبوس اروپا رو ببینید. هم اصل اتوبوسش ناسالمه هم راننده هاش مستن! حالا اینجا بعضی خطایی میکنن! این دلیل بر ناسالم بودن اصل نظام و راهبرد اون نیست. پس نباید از اتوبوسی که چون مسافرانش خلاف دارن ولی اصلش سالمه و رانندش سالمه بیرون اومد... چون اتوبوس و راننده ی سالم دیگه ای وجود نداره. ✅ پس باید بود و خلاف هر مسافری رو هشدار داد و جلوگیری کرد... ✅ ولی از اصل نظام و رهبری نباید روی گردان بشیم.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوستان کسی اینجا هست که بتونه یک وام پنجاه میلیونی ده ماهه برای یک عزیز گرفتار و با آبرو جور کنه؟ بنده خوش حسابی ایشون رو تضمین می‌کنم. اگر کسی هست لطفا به ایدی من پیام بده. @moghimstory
دوستی دارم که از دید خودش بیست سال همسر یک مرد زبان‌نفهم بود. پول داشت ولی آن‌طور که باید خرجش نمی‌کرد. به حرف‌هاش خوب گوش نمی‌داد و مدام بابت گلایه‌هاش بهش وعده‌ی سر خرمن می‌داد. این آخری‌ها حتی بو برده‌بود که یواشکی بخشی از درآمدش را خرج مادر و خواهرش می‌کند. نه اینکه حالا با این حرکتش مشکلی داشته باشد ولی حرفش این بود که وقتی زن و بچه‌ی خودش گیر رسیدگی هستند چرا خرج خانه را وقف بقیه می‌کند؟ البته شوهرش خصلت‌های خوب هم زیاد داشت. مثلاً توی کارهای خانه حسابی کمکش می‌کرد. کافی بود یک‌جای بدنش درد بگیرد تا او شبانه کل تهران را زیر پا بگذارد برای دوا درمانش.. یک چیزی هم که به شخصه خیلی خودم خیلی می‌پسندیدم این‌بود که زیر بار حرف زور نمی‌رفت. هرجا حس می‌کرد یکی دارد با قلدری نان کسی را آجر می‌کند مقابلش می‌ایستاد و کوتاه نمی‌آمد. سر همین اخلاق دو بار از کار اخراجش کردند و پشیمان هم نبود. می‌گفت کار خوبه که خدا درست کنه سلطان مسعود خر کیه! اصلاً همین خداترس بودنش هم باعث شد دوستم را طلاق بدهد. می‌پرسید چطور؟ الان عرض می‌کنم.. سال آخر دوستم دیگر کم آورد. گفت نمی‌تواند همچنان توی یک‌ خانه‌ی پنجاه و هفت متری بماند و به امید وعده‌های الکی روز را شب کند. از وقتی هم فهمیده بود شوهرش خرج خواهر مطلقه‌اش را می‌دهد دیگر رسماً برید. گفت من راضی نیستم حتی یک پاپاسی از خرج زندگی من برود سر سفره‌ی خواهر مادرت.. بعد هم پیله‌کرد که باید مهرم را بدهی. شوهرش خیلی سعی کرد راضی‌اش کند اما دوستم واقعاً به ته خط رسیده‌بود.. خب شاید هم حق داشت.
بین برادر خواهرها فقط او بود که با اسنپ می‌رفت این‌ور آن‌ور و خانه‌اش قفس بود. مدام از بقیه حرف می‌شنید. شاید همین زخم‌زبان‌ها باعث شد کم بیاورد. یک روز شوهرش آمد سروقتش که من شرمنده‌ی توأم. تو تا همین بیست‌سال هم خانمی کردی باهام ماندی. من نمی‌توانم همه‌ی خواسته‌های تو رو برآورده‌کنم.. دلم هم نمی‌خواهد آن دنیا شکایت من را به خدا ببری. خلاصه که رضایت داد زنش را طلاق بدهد و تا جایی که داشت مهریه‌اش را داد.. حالا دوستم با دو تا بچه‌ی نوجوان و سرکش مستأجر شده. در خانه‌ای که ده متر کوچکتر از خانه‌ی قبلیش است. همان برادر خواهرها که مدام تو گوشش می‌خواندند ولش کرده‌اند به امان خودش و گهگاهی تلفنی حالش را می‌پرسند. خواسته‌های بچه‌هاش تمامی ندارد. گاهی آنها را پاس می‌دهد سمت پدرشان تا بلکه کمی نفس بکشد. تا حالا یکی دو تا خواستگار هم داشته ولی هر دو مورد سن بالا بودند و عیال‌وار.. دیروز که با هم حرف می‌زدیم بهم گفت دلم برای شوهر سابقم تنگ شده. سر حرف که باز شد پرده از یک راز برداشت. گفت پنج شش‌ماه آخر با یکی تو مجازی آشنا شده‌ که یک دل نه صد دل، خامش شد. یارو بهش وعده‌داده بود که اگر طلاق بگیرد سرتاپای زندگی‌اش را طلا می‌گیرد. می‌گفت این بشر هیچ‌چیز کم نداشت. از ظاهر بگیر تا ثروت. از سر و زبان بگیر تا نفوذ کلام. پرسیدم: پس کجاست؟ زد زیر گریه که تو زرد از آب درآمد. پیگیرتر که شدم لو داد طرف یک عرب طلاساز است. اهل همه‌جور برنامه‌ای هم هست. از قمار بگیر تا شرب خمر. حالا هم که فهمیده خانم جدا شده، گفته من منظورم این بوده که تو را در طول دو سه ماهی که برای کار می‌آیم تهران، صیغه کنم. ظاهراً هم توی کویت دو تا زن دارد و دو جین بچه! حالا چی‌شد که این قصه را تعریف کردم ؟ برمی‌گردد به پست یک برانداز توی اینستا. عکس رضا پهلوی را گذاشته بود کنار برج آزادی و نوشته‌بود به امید روزی که او ایران را آزاد کند. حالا کاری به خشک‌مغزی و کج‌سلیقگی این جماعت ندارم ولی روی حرفم با آن‌هایی‌است که زیر پست این برانداز حرف از دلار نود هزاری زده‌بودند و باقی بودن این حکومت را مساوی با بدبختی و ناامیدی می‌بینند. من هم مثل شما خسته‌ام از بی‌عدالتی و رانت و فساد..به گمانم بیشتر آدم‌هایی که رفتند راه‌پیمایی همین حس را دارند. زندگی در ایران و تو این شرایط اقتصادی و تبعیض‌آمیز مثل استخوان توی گلو شده برای همه.. برای ما مذهبی‌های جمهوری‌اسلامی‌خواه بدتر... ولی ما بنا داریم وضع موجود را با چه وضعیتی معاوضه کنیم؟ اگر فساد و رانت و دزدی بد است چرا برای نجات خود دست به دامن مفسدهای کلاش‌تری می‌شویم؟ من دوست ندارم مثل این دوستم به کاه‌دان بزنم! باید دنبال یک بهترش بود و گزینه‌ی بهتر از دید من و تمام کسانی که بیست‌و‌دوم بهمن آمدند همان کسی است که شعار این انقلاب به نامش مزین شد. وعده‌ی ما تغییر نهضت خمینی به دست انقلاب مهدی... ble.ir/join/GDvcEhSLjc! https://eitaa.com/ghalamdaraan