eitaa logo
گلزار شهدا
5.6هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
50 فایل
〖بِسم ربّ شھدا🌿〗 •گلزار شهدا •شیراز "اگر شهیدانهـ زندگـے کنی شهادت خودش پیدایت مـےڪند..." _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولے‌‌باحــفظ‌ آیدی و لوگو✌🏻 ارتباط با ما🔰 @Shohada_shiraz
مشاهده در ایتا
دانلود
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * حمید که دست گذاشته روی پیشانی بچه و سعی می‌کند او را آرام کند می‌گوید :عیبی ندارد طوری نیست. زن صاحب خانه جلو میرود: قضا و بلا بود .چشمش کردن. الان اسفند میارم» محسن را که یکریز گریه می‌کند بغل مادرش می دهند که او را آرام کند. مهمانی به دهان همه تلخ شده. زن میزبان با آتشدان اسفند برمی گردد و دور سر محسن می گرداند و بقیه صلوات می فرستند. اطرافیان زخم را معاینه می کنند و هر کدام نظری می‌دهند.زخم عمیق نیست اما به صورت دایره ای سرخ رنگ در آمده یکی از بچه‌ها یک دفعه می گوید: «شده مثل زخم گلوله» بعضی ها لب می گذرد و چند نفر به دور از جان می گویند.اما خیلی‌ها با نظر پسرک موافقند زخم روی پیشانی محسن درست شبیه زخم گلوله شده. 🌹🌹🌹🌹🌹 ساعت از ظهر گذشته در آسایشگاه افسران شهر سنندج پاسدار های جوان بعد از نهار گروه گروه دور هم نشستند و صحبت می کنند. حسن پاکیاری رفیق صمیمی حبیب و اصغر خوشحالی ویژه‌ای دارد.برادرش محسن که او هم پاسدار است برای ماموریتی به غرب کشور اعزام شده و امروز برای دیدن برادرش که مدت‌هاست همدیگر را ندیده اند به سنندج آمده است. دو برادر صمیمانه کنار هم نشسته‌اند و صحبت می‌کنند. با ورود مسئول پایگاه همه زمزمه ها قطع می شود.ماموریتی در پیش است و لازم است چند نفر از بچه‌ها به این ماموریت بروند. مسئول پایگاه توضیح می‌دهد: «قرار دو نفر برای سرکشی و پرداخت حقوق پاسدارها به همراه یک راننده به مقر رادیو و تلویزیون و فرودگاه بروند.به عنوان نیروی تامین چند نفر را لازم داریم که از قبل برای این ماموریت انتخاب شدند» شروع به خواندن اسامی آن چند نفر می کند. نام اصغر حسین تاجیک و حسین پاکیاری هم در بین این افراد است.اصغر به سن به همراه دو نفر دیگر از جا بلند می شوند تا برای رفتن به ماموریت آماده شوند.برای لحظه نگاه حبیب محسن می‌افتد که باید زود برای اتمام مأموریت برود و هنوز سیر برادرش را ندیده است. حبیب بی هیچ تردیدی از جا بلند می شود .ابتدا به سمت مسئول پایگاه می رود و پس از صحبتی کوتاه برمی‌گردد به سمت اصغر و حسن که مشغول آماده شدن هستند.دست می‌گذارد روی شانه حسن :«تو بمون من به جای تو میرم!» حسن نگاهش می‌کند :چرا؟ _قیافه برادرت را نگاه کن دلت میاد ولش کنی بری؟!بنده خدا این همه راه اومده اینجا که جنابعالی را ببینی حالا میخوای پاشی بری ماموریت؟» حس نمی خواهد حرف بزند اما حبیب نمی‌گذارد و ادامه می‌دهد.:ولی نداره با مسئول مقر هم صحبت کردم و گفتم مشکلی نیست من جایگزین تو میشم» بعد از در آغوش گرفتن حسنین حبیب است که لباس سپاهی باشد و خشاب به کمر می بندد.سوار ماشین دو کابینی می‌شوند که راننده و دو نفر دیگر جلو نشستند و حبیب و اصغر هم به همراه دو نفر دیگر هر کدام در یک گوشه از چهار طرف قسمت رو باز عقب ماشین نشسته اند و اسلحه هایشان را در دست گرفته‌اند. ... http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
کہ دوست داشت مثل ع شهید بشود 🔰هنـوز جـنگ شروع نشـده بود. با احمـد هـم شـاگردے بودیـم. روزی دور هم در کلاس درس نشسته بودیم و از ارزوهایمان می گفتیم. احمد, با ان اخلاق حسنه اش همه دوستان را برادر صدا می زد. گفت: بـرادر من که دوست دارم امام حسین(ع),ســر از تنم جدا کنند و روز عاشورا مــرا به خاک بسپارند! از این آرزویش تنم یخ کرد و مو به تنم سیخ شد. 🔰ماه های اول جنـگ بود. به اتفـاق بچه های ڪازرون به سرپرستے علےاکبر پیـرویان در جـبهه سوسنـگرد در معیـت بودیـم. ان روزها تازه برنو را از ما گرفته و سـلاح سازمانی به ما داده بودند که باعث شادی ما شده بود. احمد بیش از بقیه شاد بود. می گفت:بچه ها من که امید دارم مثل حسین(ع) شهید بشم! 🔰روز عاشوراے سـال 59، بود.پـس از یڪ نبرد سـخت در سوسنگرد به عقـب می آمدیم. چشمم افتاد به پیکر بی سـرے که روےزمین افتاده بود. گفتم کسی این شهید را می شناسد؟ یکے از بچه ها گفت: احمد, خودم دیدم ترکش گلوله توپ را برد...😭 احمد داوودی نژاد 🌷🍃🌹🍃🌷🍃🌹 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
6.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 | 🔻فکرم مشغوله به اینکه ابراهیم هادی که اینقدر رخ نشون میده... ما را دریابید .... 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
📝 | ✍🏻شهید هادی علی دوست : اي جوانان نكند در رختخواب ذلت بميريد كه حضرت علي عليه السلام در محراب عبادت شهيد شد. اي جوانان مبادا كه در غفلت بميريد كه امام حسين عليه السلام در ميدان نبرد شهيد شد. اي جوانان، مبادا كه در حال بی تفاوتی بميريد كه علي اكبر در راه حسين عليه السلام و با هدف شهيد شد. 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🌱آنها بارِ سفر، بستند و رفتند...🍃 و ما امّا دل ‌بسته شدیم، به مسافرخانه دنیا!🍂 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
💌 🌹 شهـــید حسین معز غلامی: 🍃هر وقت بر سر قبرم آمدید سعی کنید یک روضه از حضرت علی اکبر (ع) و یا‌ حضرت زهرا (س) بخوانید و مرا به فیض بالای گریه برسانید.🍃 🍃هر وقت قصد داشتید خیری به بنده حقیر برسانید آنرا به هیئتهای مذهبی به عنوان کمک بدهید. در کفنم یک سربند یا حسین (ع) و تربت کربلا قرار بدهید. تا میتوانید برای ظهور حضرت حجت (عج) دعا کنید که بهترین دعاهاست. 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * ابتدا به ساختمان رادیو و تلویزیون که به مقر باشگاه افسران نزدیک است می روند.سرکشی و پرداخت حقوق انجام می‌شود و بعد گروه هفت نفره به سمت فرودگاه حرکت می‌کنند. گروهی از پاسدارها هم در آنجا مستقر هستند که کار در فرودگاه کمی بیش از زمان پیش‌بینی شده به طول می‌انجامد. آذر ماه و خورشید زود غروب می‌کند. هوا کم کم رو به تاریکی می رود که گروه عزم بازگشت می کند.دلشوره های درد دل بچه ها می‌افتد چرا که با تاریک تر شدن هوا امنیت هم کمتر می شود و با وجود اینکه آتش بس اعلام شده اما همه می‌دانند که گروهک‌های ضد انقلاب اعتنایی به این فرمان را ندارند. حبیب و اصغر اسلحه های شان را محکم و آماده در دست گرفته‌اند.به ورودی شهر که می‌رسند کندی عبور و مرور و تابلوی ایست بازرسی دلشان را می لرزاند.حزب دموکرات برای خودش در ورودی شهر ایستگاه ایست بازرسی درست کرده است.آنها به محض دیدن اتومبیل از سپاه فوراً ماشین های شخصی جلوتر از آنها را بدون بازرسی به سرعت رد می‌کنند که نوبت به آنها برسد. ماشین سپاه می‌ماند و ایست بازرسی دموکرات. فرمانده پایگاه که مردی بلند بالا چو تنها مانده است و اسلحه ای بر دوش دارد سبیل کلفت را تاب می دهد و با صدای بلند و لهجه غلیظ کردی فریاد می‌زند: «سریع پیاده شوید» حبیب و اصغر و دو نفر دیگر که عقب هستند نگاهی به هم می اندازند.خوب می دانند که پیاده شدن مساوی است با خلع سلاح شدن و بعد هم تیرباران شدن. با فریاد بعدی از سوی فرمانده کرد تعداد زیادی از افراد حزب دموکرات مثل مور و ملخ از درون پایگاه بیرون می‌ریزند و در حالی که همگی مسلح هستند در گوشه و کنار آرایش حمله می گیرند.مسئول گروه پاسدارها که جلو نشسته است پیاده می‌شود و رو به مرد کرد فریاد می‌زند: «چرا پیاده بشیم؟مگه الان آتش بس نیست؟!» مرد با چشمهایی که از تعداد صورتی به دو غار گداخته می‌ماند به او نگاه می‌اندازد و دوباره فریاد می‌زند: «همتون از ماشین پیاده بشید» مسئول گروه دوباره داد می‌زند :«الان زمان آتش بس !ما هم که کاری نکردیم که بخواهیم تسلیم شما بشیم .چرا باید پیاده بشیم؟» مرد گوشش بدهکار نیست فقط می‌گوید:« شما کاری نداشته باشید فقط همتون پیاده بشید.» کاملا مشخص است که پاسدارها در مخمصه خطرناک افتادند و آنها هم به راحتی دست بردار نیستند. سنگینیه فضا به آنها فشار می‌آورد مسئول گروه فکری می‌کند.باید هر طور شده نفراتش را از این مهلکه به در ببرد. با فریاد بعدی فرمانده کرده و هم فریاد می زند: «خیلی خوب من دارم میام سمت شما شلیک نکنید» به حالت تسلیم دست هایش را بالا می‌برد قبل از اینکه راه بیفتد نگاهی به افراد عقب ماشین می‌کند و زیر لب طوری که فقط آن را بشنود می گوید: «وقتی که من دوباره سوار ماشین شدم شما شروع به شلیک کنید» ... http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬 | 🔻حاج حسین یکتا: میخوای توام بشی یه تیکه لباس التقوا؟! آخر تیپیولوژی شهیدان که شدن یه تیکه لباس التقوا که خوشگل خوشگلا امام زمان نگاهشون کنه... ....به ما کنید 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
هر موقع به بهشـت زهرا سلام الله میرفت، آبی برمیداشت و قبور شـهدا رو میشست... میگفت: با شهدا قرار گذاشتم که من غبار رو از روی قبر آنها بشورم و آنها هم غبار گناه رو از روی دل من بشورند... شهید رسول خلیلی🌷 ما را دریابید 🍃🌷🍃🌷 ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🌸🌸 هر كس به خدا توكل كند، خداوند هزينه او را كفايت میكند و از جايى كه گمان نمیبَرَد به او روزى میدهد.✨ - كنزالعمال از خدا خواسته‌ام‌ همیشه جیبم‌ پُر پول‌ باشد تا گره از مشکلاتِ‌ مردم بگشائیم. - شهید‌ابراهیم‌هادی http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
5.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 🔻کربلا ما را به سوی خود فرا میخواند و ارواح مُشتاق ما بی تابانه همچون کبوتران حرم به سوی کربلا بال می گشایند... 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb