*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حبیب_فردی*
* #نویسنده_آرزو_مهبودی*
* #قسمت_چهل_و_هفتم*
ابتدا به ساختمان رادیو و تلویزیون که به مقر باشگاه افسران نزدیک است می روند.سرکشی و پرداخت حقوق انجام میشود و بعد گروه هفت نفره به سمت فرودگاه حرکت میکنند.
گروهی از پاسدارها هم در آنجا مستقر هستند که کار در فرودگاه کمی بیش از زمان پیشبینی شده به طول میانجامد. آذر ماه و خورشید زود غروب میکند. هوا کم کم رو به تاریکی می رود که گروه عزم بازگشت می کند.دلشوره های درد دل بچه ها میافتد چرا که با تاریک تر شدن هوا امنیت هم کمتر می شود و با وجود اینکه آتش بس اعلام شده اما همه میدانند که گروهکهای ضد انقلاب اعتنایی به این فرمان را ندارند.
حبیب و اصغر اسلحه های شان را محکم و آماده در دست گرفتهاند.به ورودی شهر که میرسند کندی عبور و مرور و تابلوی ایست بازرسی دلشان را می لرزاند.حزب دموکرات برای خودش در ورودی شهر ایستگاه ایست بازرسی درست کرده است.آنها به محض دیدن اتومبیل از سپاه فوراً ماشین های شخصی جلوتر از آنها را بدون بازرسی به سرعت رد میکنند که نوبت به آنها برسد. ماشین سپاه میماند و ایست بازرسی دموکرات.
فرمانده پایگاه که مردی بلند بالا چو تنها مانده است و اسلحه ای بر دوش دارد سبیل کلفت را تاب می دهد و با صدای بلند و لهجه غلیظ کردی فریاد میزند: «سریع پیاده شوید»
حبیب و اصغر و دو نفر دیگر که عقب هستند نگاهی به هم می اندازند.خوب می دانند که پیاده شدن مساوی است با خلع سلاح شدن و بعد هم تیرباران شدن.
با فریاد بعدی از سوی فرمانده کرد تعداد زیادی از افراد حزب دموکرات مثل مور و ملخ از درون پایگاه بیرون میریزند و در حالی که همگی مسلح هستند در گوشه و کنار آرایش حمله می گیرند.مسئول گروه پاسدارها که جلو نشسته است پیاده میشود و رو به مرد کرد فریاد میزند: «چرا پیاده بشیم؟مگه الان آتش بس نیست؟!»
مرد با چشمهایی که از تعداد صورتی به دو غار گداخته میماند به او نگاه میاندازد و دوباره فریاد میزند: «همتون از ماشین پیاده بشید»
مسئول گروه دوباره داد میزند :«الان زمان آتش بس !ما هم که کاری نکردیم که بخواهیم تسلیم شما بشیم .چرا باید پیاده بشیم؟»
مرد گوشش بدهکار نیست فقط میگوید:« شما کاری نداشته باشید فقط همتون پیاده بشید.»
کاملا مشخص است که پاسدارها در مخمصه خطرناک افتادند و آنها هم به راحتی دست بردار نیستند. سنگینیه فضا به آنها فشار میآورد مسئول گروه فکری میکند.باید هر طور شده نفراتش را از این مهلکه به در ببرد. با فریاد بعدی فرمانده کرده و هم فریاد می زند: «خیلی خوب من دارم میام سمت شما شلیک نکنید»
به حالت تسلیم دست هایش را بالا میبرد قبل از اینکه راه بیفتد نگاهی به افراد عقب ماشین میکند و زیر لب طوری که فقط آن را بشنود می گوید: «وقتی که من دوباره سوار ماشین شدم شما شروع به شلیک کنید»
#ادامه_دارد...
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬 #کلیپ | #روایتگری
🔻حاج حسین یکتا: میخوای توام بشی یه تیکه لباس التقوا؟!
آخر تیپیولوژی شهیدان که شدن یه تیکه لباس التقوا که خوشگل خوشگلا امام زمان نگاهشون کنه...
#شهدانگاهی....به ما کنید
🍃🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
هر موقع به بهشـت زهرا سلام الله میرفت،
آبی برمیداشت و قبور شـهدا رو میشست...
میگفت: با شهدا قرار گذاشتم که من غبار رو از روی قبر آنها بشورم و آنها هم غبار گناه رو از روی دل من بشورند...
شهید رسول خلیلی🌷
#شهدا ما را دریابید
🍃🌷🍃🌷
#ڪانال_شهدا
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد
🌸🌸
هر كس به خدا توكل كند، خداوند هزينه او را كفايت میكند و از جايى كه گمان نمیبَرَد به او روزى میدهد.✨ - كنزالعمال
از خدا خواستهام همیشه جیبم پُر پول باشد
تا گره از مشکلاتِ مردم بگشائیم.
- شهیدابراهیمهادی
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
5.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 #کلیپ
🔻کربلا ما را به سوی خود فرا میخواند و ارواح مُشتاق ما بی تابانه همچون کبوتران حرم به سوی کربلا بال می گشایند...
🍃🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
یکتکهجواهرید، نوریدشما ✨
اسطوره، غیرتوغروریدشما
رفتید.؛اگرچهزودبرمیگردید 💔
زیراکهذخیرهظهوریدشما🌱
#صبحتون_شهدایی
🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
🌸 نماز هدیه به معصومین 🌸
🕊 می گفت در هر قضیه ای گیر كردید دو ركعت نماز بخوانید و تقدیم كنید به یکی از ائمه؛
💫 مطمئن باشید كه كارتان راه می افتد. اعتقاد خاصی به این دو رکعت نماز داشت.
📚 کتاب شهید علم، ج 1، ص 6.
#شهید_دکتر_شهریاری
#الگوی_خودسازی
#از_شهدا_بیاموزیم ❣❣❣❣❣
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🌹🌹🌹🌹🌹:
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حبیب_فردی*
* #نویسنده_آرزو_مهبودی*
* #قسمت_چهل_و_هشتم*
و خودش به آرامی به سمت فرمانده تنومند پایگاه می رود.
نفسها در سینه حبس شده اند.نگاه های پاسداران جوان این طرف و آن طرف می چرخد و موقعیت را ارزیابی می کند.در همان لحظه چشم اصغر به تیربار می افتد که بالای ساختمان است و کاملاً رو به آنها گرفته شده است. با کوچکترین اشاره تیربارچی خیلی راحت آنها زیر آتش سنگین قرار میگیرند.اصغر در همان لحظات فورا تقسیم آتش می کند و با اشاره به چشم تیربار را به حبیب نشان می دهد و می گوید تو اول آن را بزن دقیق توی دید تو است.
مسئول گروه پاسدارها به فرمانده دموکرات میرسد که هنوز از حرفش کوتاه نیامده است.:«به افرادت بگو پیاده شوند»
مسئول گروه میگوید :«خیلی خوب اگر قول بدید که کاری به همون داشته باشید همشون را پیاده میکنم».
مرد کار داد میزند:« کاری بهتون نداریم پیاده شوید»
مسئول گروه میگوید:« باشه من بهشون دستور میدم پیاده بشن»
و دوباره به سمت ماشین برمیگردد هنوز کاملاً به آن نرسیده خودش را پرت میکند توی کابین و راننده که از قبل هماهنگ شده روی گاز میگذارد و حرکت میکند.
در همان حال هم حبیب و بقیه افرادی که عقب هستند رگبار گلوله را به سمت آنها می گیرند.شلیک اولیه حبیب تیربارچی را سرنگون میکند و بعد از آن هم چند نفر دیگر از نیروهای دشمن مثل برگ خزان نقش بر زمین می شوند.
همزمان هزاران گلوله به سمت آنها شلیک می شود. اصغر ناگهان صدای فریاد حبیب را میشنود. سرش را که به سمت او برمیگرداند خون گرم به سر و رویش می پاشد.حبیب تیر خورده است و از عقب ماشین به بیرون پرت می شود.
اصغر فریاد می زند :«حبیب»
ماشین با حرکات زیگزاگ جلو میرود و از روی موانع ایست بازرسی به سختی عبور می کند. ماشین مثل آبکش سوراخ سوراخ شده است. نیروهای دشمن هم به دنبال آنها هستند بعد از اتمام موانع برای رسیدن به جاده آسفالت هم ،هنوز ماشین تلو تلو و بی تعادل جلو می رود.راننده تیر خورده است ماشین به شدت به جدول خیابان برخورد میکند و واژگون می شود.همگی به بیرون از ماشین پرت می شوند و اسلحه ها از دستشان میافتد. حبیب دورتر از ماشین و دوستانش روی برفها افتاده است. سینه ام تیر خورده است و زانو و دست هایش هم. چشمهایش به آسمان است . خون گرمی که از همایش بیرون میزند و هوای اطراف را سرخ میکند.
نفس عمیقی می کشد و یک موج خون زخم سینه اش بیرون میزند .سینه ای که تا ساعتی قبل دلتنگ خانه و خانوادهاش بود.
یک دفعه دلش هوای خانه را میکند هوای حمید,برادرزاده اش محسن،فکر میکند آنها الان کجا هستند و چه می کنند؟!
میخواهد دوستانش را صدا کند اما نمی تواند .سرما و لرز جای خود را به سبکی و رخوتی شیرین می دهد .مرگ آنقدرها هم که می گویند ترسناک نیست.
سایه های بالای سرش ظاهر میشوند.حبیب نیمهجان ،چند مرد قوی هیکل با لباسهای کردی میبیند که با نفرت نگاهش میکنند.یکی از آنها اسلحه را به سمت او می گیرد و شلیک میکند.تیر به پیشانی حبیب میخورد. درست همانجایی که آن شب پیشانی برادرزادهاش محسن زخم شده بود.
#ادامه_دارد...
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔰 #پیام_فرمانده | #هفته_بسیج
🔻رهبر معظم انقلاب :
خیلی کارها هست که باید انجام بگیرد ،اما جز با روحیه بسیجی امکان پذیر نیست.
هفته #بسیج گرامی باد.🌷
یاد #شهدای بسیجی صلوات
🌷🍃🌷🍃
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💫یادی از طلبه شهید حبیب روزی طلب 💫
🌷آن روز صبح حبیب نورانیتر از همیشه شده بود. گفت: آقای رودکی روایتی برات بگم؟
گفتم: بفرما! گفت: شیخ شوشتری (ره) فرمود امام حسین(ع) دو خون داشت. یکی خونی که از سر مبارک آمد و به سمت محاسن شریفش رفت و حضرت آن را در دست جمع کرد و به آسمان پاشید و دیگری خوندل امام از مردم آن روزگار. ادامه داد: ما نباید دل امام خمینی (ره) را خون کنیم، ما باید مطیع ایشان باشیم و اطاعت بکنیم، تا این عَلم اسلام ناب را که امام برافراشته است، برافراشته بماند.در همین حین خبر دادند که عراق روی تپه 175 پاتک کرده است. با تعدادی از بچهها آماده رفتن شدیم. حبیب هم پای ماندن نداشت و با ما راهی شد. پایین تپه، دست در جیبش کرد و هرچه در جیبهایش بود را درآورد و به من داد. یک قرآن جیبی کوچک، یک انگشتر و کلید منزلشان، بعد پیراهنش را هم در آورد با زیر پوش به سمت تپه دوید. ساعتی بعد خبر شهادتش و ماندن پیکرش را به من دادند. وقتی جنازه حبیب ماند، با خودم گفتم چرا هر چه داشت را به من داد و با جیبهای خالی از هر نشانهای رفت!
🌿🌷🌿🌷🌿
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
💖✨
✅ شهید محسن حججی
🔹از بازار رد میشدیم.
خانم بی حجابی را دید!
سرش را پایین انداخت و گفت:
خواهرم جلوی امام رضا حجابت رو رعایت کن❗️
🔸با آرنج زدم به پهلویش: «ما رو میگیرن تا حد مرگ میزنن!»
🔹کوتاه بیا نبود:
«آدم باید امر به معروف و نهی از منکرش
سر جاش باشه؛ خون ما که رنگی تر از خون امام حسین نیست!» ❗️
[...]خودمانی تر که شدیم، گفت:
«از خدا و امام رضا یک خواسته دارم،
میخوام تو راه امام حسین شهید بشم.»
مکثی کرد و سرش را انداخت پایین.
🔻گفتم: «حاضر نیستم زجری که امام حسین کشید، تو بکشی.»
🔺گفت: «به خدا حاضرم، نمیدونی چه کیفی داره!»
...............................................
📗منبع:سربلند | روایت هایی از زندگی شهید حججی
😔💔
🌹🍃🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb